1. اگر سمپادی هستید برای دسترسی کامل به مطالب و امکانات سایت عضو شوید :
    ثبت نام عضویت

ملاقات با گذشته

شروع موضوع توسط مار ‏5 دسامبر 2018 در انجمن خلاقیت

  1. مار

    مار کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    1,351
    امتیازات:
    +15,341 / -222
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    سلام به خلاقین فنتسایزگر :))
    تصور کنید امکان بازگشت به گذشته ، نه به عنوان کسی که تو گذشته زندگی می کنه بلکه به عنوان موجودی که از آینده اومده براتون وجود داره .
    فرض کنید رفتید توی یه زمان مشخص و خودتون رو دیدید و خودتونم شما رو دیده :)) برخوردتون با هم چجوریه ؟ سناریو بسازید .
    می تونید به دیدن هر کسی و هر موقعیتی تو گذشته برید . خلاصه که اینجا داستانشو تعریف کنید برامون
     
    • لایک لایک x 6
  2. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    میشدم دوست پسر خودِ گذشتم! (((((= (مدت زمان زیادی نمیرم عقب)
    چه کسی بهتر از خودِ آدم، میتونه خودشو درک کنه؟! ((((:
     
    • لایک لایک x 10
  3. مار

    مار کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    1,351
    امتیازات:
    +15,341 / -222
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    من ترجیها میرم تو دوران مزخرف ۱۷ ۱۸ سالگیم که خیلی غمگین بودم و در رنجِ مدام. با این هدف که یگانه رو بغل کنم و بگم "گریه نکن بگو همه ی اتفاق ها / یک روز می رسد که فراموش می شود" و بهش اطمینان بدم که فراموش می شود ، من بزرگ ترین مدرک برای باور کردنشم و امیدوارم باورِ این واقعیت از رنجش کم کنه .
    اما چطور باید برم پیشش ؟ یا باید وارد خونمون بشم که خونواده میفهمن و اوضاع پیچیده میشه ، احتمالا باید تو کمد اتاقم قایم شم که به دردسرش نمی ارزه . ولی خب تا اینجا اومدم دیگه دردسر چه اهمیتی داره ؟:))
    دم در خونمون میتونم بایستم تا یگانه از مدرسه بیاد و همزمان باید حواسم هم جمع باشه که خونواده ای فامیلی چیزی نبیننم و با یگانه ی اصلی(متعلق به اون زمان) اشتباهم نگیرن که براش مشکلی پیش نیاد . یا نه مثلا بش زنگ بزنم یه جا قرار بذاریم :-"

    +شرح قرارو بعدا می نویسم :))
     
    • لایک لایک x 4
  4. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    یه سناریو جالب دیگه هم میشه داشت:
    فرضا یکی وضع زندگیش خیلی خرابه و میخواد بمیره تا زودتر خلاص شه. اما جرئت خودکشی نداره. به همین دلیل برمیگرده به گذشته، به زمانی قبل از اینکه اون وقایع پیش بیان، بعد خودِ گذشتشو پیدا میکنه و تلاش زیادی میکنه تا خفش کنه و بکشش!(اگه خودِ گذشتشو بکشه، خودشم از بین میره. همزمان ترس خودکشیم نداره و مثل اینه که یکی دیگه رو داره میکشه).
    اون خودِ گذشته، میفهمه که تصمیمات آینده خودش، باعث شده خودِ آیندش اینقد بدبخت بشه(البته طبعا خیلی چیزای جبری دیگه هم در این راه بودن) و به همین دلیل، بهش حق میده و مقادمت خاصی نمیکنه. فقط دستشو میکشه رو صورت خودِ آیندش، چشماش پر اشکن و با لبخند میگه: متاسفم
    خودِ آینده با این حرف، به خودش میاد و دست از خفه کردن برمیداره و گریه میکنه.
    بعدش یه صدایی از غیب میگه "چه منزجر کننده"، و پایان! (((((:

    # وی به شدت غرق در پایان مبهم وعمیق End OF Evangelion بود و مشابه آن را به همه چیز تعمیم میداد (((:
     
    • لایک لایک x 5
  5. big cat

    big cat SPHINX

    ارسال ها:
    83
    امتیازات:
    +372 / -16
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان ۲
    شهر:
    اردبیل
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    برمیگردم ۶ سال پیش منتظر می مونم همه برن بعد از در خونه می رم بالا و می پرم تو حیاط در مرحله ی بعد خیلی شیک در می زنم وارد خونه میشم و به خود گذشتم که داره ریلکس نگام می کنه و فرض رو بر این گذاشته که دیوونه شده می گم :« هوی دیوانه برو یکم ورزش کن که چند سال دیگه قراره علیل شی:\ خدافظ. جلد هشتم ارتمیس فاولم نخون. کتابای علیم زود بخون که نخونده پسشون ندی. جلد اخر پرسی جکسونم لطفا کامل بخون. شب ساعت ۱۲ میزنی فلان کانال که می بینی داره دث نوتو میده البته تو الان اینو درک نمی کنی و منتظر می مونی تا انیمه ی در جست و جوی دلتورا شروع بشه ولی می بینی که بجاش داره دث نوت پخش میشه اون لحظه یکم صحنش یجوره و قراره کنجکاو شی که ببینیش ولی مرتکب این حماقت سخت نشو که مامان بد مچتو می گیره:\ لطفا اینهمه هم دست تو دماغت نکن داره بزرگ میشه:| دیگه واقعا خدافظ و البته اینم بدون بابت همه ی کنجکاوی های مضحکت قراره تاوان سختی پس بدی و اینم بدون که تو بدترین کاراگاه تاریخی»
    پ.گفت:گمشو برو یکم درس بخون
     
    • لایک لایک x 2