فین - 27834

شروع موضوع توسط finn ‏2018/11/20 در انجمن فیلم‌شناسی

تگ‌ها:
مدیران: Su Señor
  1. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    * در این تاپیک، اثری از فیلم نخواهد بود! بیشتر انیمه و گاهی هم احتمالا انیمیشن

    دیده شده:

    noragami
    tokyo ghoul
    death note
    attack on titan
    Mirai nikki
    Bungo stray dogs
    Elfen Lied
    Hyouka
    Boku dake ga inai machi
    another
    The Ancient Magus’ Bride
    Kiseijuu: Sei no Kakuritsu
    Barakamon
    danganronpa
    deadman wonderland
    black butler
    neon genesis evangelion
    speed grapher
    mononoke 2007
    sankarea
    Serial Experiments Lain
    haibane renmei
    Angel's Egg
    hellsing
    higurashi
    و....




    برنامه آینده:

    kino's journey
    Niea Under 7
    Texhnolyze
    Koji Morimoto
    Agent Paranoia
    Escaflowne
    Captain Tylor
    Mushi-shi
    From the New World
    Texhonlyze
    The Tatami Galaxy
    Ping Pong The Animation
    Owarimonogatari
    Ghost in the Shell: Innocence
    Mardock Scramble
    Mawaru Penguindrum
    Ergo Proxy
    Bakemonogatari
    Wolf’s Rain
    XXXHOLiC
    Legend of the Galactic Heroes
    Kanikosen
    the world is mine manga
    hack//SIGN
    Black Lagoon
    The Devil Is A Part-Timer!
    The Melancholy Of Haruhi Suzumiya
    Saint Young Men
    Mobile Suit Gundam 00
    Hôzuki No Reitetsu
    Sunday Without God
    Angel Sanctuary
    The Saga Of Tanya The Evil
    Spice and Wolf
    Mouryou no Hako
    Zetsuen no Tempest
    steins gate 0
    Zankyou no Terror
    Berserk
    Hagane no Renkinjutsushi
    First squad
    Black Lagoon
    Bakemonogatari
    Mobile Suit Gundam 0080
    Planetes
    و....
     
    آخرین ویرایش: ‏2018/11/29
    • لایک لایک x 16
    • لایک ویژه لایک ویژه x 1
    • تاپیک خوب تاپیک خوب x 1
  2. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Mononoke 2007
    [​IMG]

    در سال 2006، انیمه Ayakashi: Samurai Horror Tales در 11 قسمت ارائه شد. موضوع کلی این سریال، چند داستان ترسناک برگرفته از فولکلور ژاپنی بود که آرک آخر، درباره داروفروشی بود که یک گربه خبیث با نام باکه-نکو رو جنگیری میکنه. به دلیل محبوبیت و جذابیت این داستان، در سال 2007، انیمه Mononoke بر اساس همین داروفروش، در 12 قسمت، ساخته شد.
    انیمه مونونوکه، گرافیک نه چندان پیجیده، اما در عین حال، خیلی خاص و زیبایی داره که برگرفته از مینیاتورهای قدیمی و نقاش نمادگرای اتریشی، گوستاو کلمیت(Gustav Klimt) هست. همون نقاشی که طراحی های اپنینگ انیمه Elfen Lied از اون برگرفته شده! برای من خیلی جالب بود که از سبک نسبتا تخت و مینیاتوری، برای یه اثر ترسناک استفاده میشه، و حاصل اینقد عالی از آب در اومد!
    همچنین آهنگ اپنینگ و اندینگ انیمه هم جذابه، هرچند مفهومش هیچ ارتباطی به خود انیمه نداره!
    پس از نظر من، فعلا از لحاظ گرافیک و موسیقی، با انیمه خاص و جذابی روبرو هستیم.

    اما داستان. قضیه درباره یک داروفروشه(kusuriuri) که در طول انیمه، چیزی از هویت، اسم، گذشته و انگیزه هاش نمیدونیم، اما به هرحال، در موقعیت های مختلفی ظاهر میشه و با مونونوکه هایی که باعث شر و بدبختی هستن مبارزه میکنه. در واقع اونهارو جنگیری میکنه. مونونوکه ها از موجودات افسانه ای معروف ژاپن هستن و آثار زیادی با محوریت اونها خلق شده(حتما همگی از انیمه پرنسس مونونوکه خبر داریم!). در این انیمه، اونهارو به عنوان موحوداتی خبیث میبینیم که از احساسات منفی انسان ها سرچشمه میگیرن و با تغذیه از همین ها، باعث تخریب و بدبختی میشن. از همینجا میفهمیم که انیمه، ژانری ترسناک، ماوراءالطبیعه و روانشناختی داره. همچنین برای کسانی که به داستان های فولکلور ژاپن علاقه مندن، جالب خواهد بود.
    این انیمه در 12 قسمت و 5 آرک ارائه شده که اسم هر آرک، اسم مونونوکه ای که طی اون داستان باهاش روبروئیم، هست. توجه داشته باشید که همه ی این مونونوکه ها، واقعا بخشی از اساطیر ژاپن بودن و اگه به اسطوره شناسی این سرزمین علاقه دارید، میتونید تحقیقات بیشتری درباره این مونونوکه ها داشته باشید:
    (Zashiki-warashi (座敷童子 قسمت های 2-1
    (Umibōzu (海坊主 قسمت های 5-3
    (Noppera-bō (のっぺらぼう قسمت های 7-6
    (Nue (鵺 قسمت های 9-8
    (Bakeneko (化猫 قسمت های 12-10 (هم اسم آرک آخر انیمه Ayakashi: Samurai Horror Tales)

    البته بین این آرک ها ارتباط خاصی وجود نداره. با اینکه موضوع کلی، جنگیری مونونوکه هاست، اما همین موضوع، هرگز در طول سریال تکراری نمیشه. بلکه هر آرک، جذابیت ها و حرفای جدیدی داره:

    1- در طول انیمه، بارها شاهد مصائب زنان در دنیایی سنتی و مردسالار هستیم. مثلا در آرک اول، با شخصیت "شینو" به عنوان زن خدمتکاری که از پسر ارباب خودش، بچه ناشروع داره آشنا میشیم. با اینکه میخواد اون بچه رو نگه داره، اما همواره از جانب اطرافیان با تهدید و فشار زیادی برای سقط کردنش روبروئه، چرا که خانواده اربابش از اینکه اون بچه تقاضای ارث کنه میترسن!
    در آرک سوم، زنی به اسم "اوچو" رو میبینیم که فکر میکنه از بچگی، کاملا مطیع تعالیم سخت مادرش بوده تا با یک مرد پولدار ازدواج کنه. در انیمه، این تضاد بین خواسته های اصلیش و دیگران از اون، بصورت جدایی روحش از بدنش، و عشق اون روح به یک مونونوکه میشه. اوچو با مردی که اصلا دوستش نداره اما پولداره، ازدواج میکنه. اما همیشه با لحن سرکوبگر و دستور دهنده اون مرد و خانوادش روبرو میشه و کاربردی جز آشپزی و رختخواب(!) برای شوهرش نداره. از اونجایی که مونونوکه نمادیه از روان منفی انسان ها و از اون تغذیه میکنه، در اینجا، مونونوکه ای که روحش عاشقش شده بوده، به عنوان نمادی از خشم درونی اوچو از این زندگی نکبت بار، بهش این توهم رو القا میکنه که شوهرش و خانوادشو با ساتور میکشه! هرچند داروفروش از ابتدا هم این داستان رو باور نکرد، اما سرانجام وقتی که از اوچو پرسید "تو چه کسی رو کشتی؟"، میبینیم که سر خودِ اوچو روی بدن اجساد کسانیه که قبلا فکر میکرد اونارو کشته. انیمه اینجا به طرز هنرمندانه ای، نشون داد که اون در یک نظام مردسالار و سنتی،مجبور به کشتن و قربانی کردن "خودِ واقعیش" شد و همین هم دروازه ای بود برای ورود مونونوکه...(در آخر داستان، میبینیم که وقتی خانواده شوهر اوچو بهش دستور میدن بیشتر ساکه بیاره، اون اهمیت نمیده و از این زندان فرار میکنه...)
    همچنین در آرک آخر هم، داستان زندگی زن خبرنگاری به اسم "ستسوکو آچیکاوا" رو میبینیم که تلاش داشت جزء اولین خبرنگاران زن شاخص باشه، اما بخاطر زن بودن، همواره با سنگ اندازی و تحقیر توسط مدیر نشریه روبرو بود.
    [​IMG]
    2- عمده داستان انیمه، مربوط به دوران "ادو" هست. نظامی طبقاتی و قدیمی در ژاپن که سامورایی ها بالاترین طبقه و تجاری مثل داروفروش هم پائین ترین طبقه ای دارن. نظامی ارباب و رعیتی با انبوهی باورهای اساطیری، که البته آخرین دوره پیشامدرن ژاپن بود و بعدش، ژاپن با عصر میجی، شروع به مدرن و صنعتی شدن کرد. داستان انیمه، حاوی تمسخر این سنت طبقاتی هم هست، چرا که همه مردم، از فقیر تا ثروتمند، شدیدا به کسی مثل داروفروش نیازمندن و از طرفی دیگه، سامورایی های داستان اصلا افراد شایسته ای نیستن بلکه فقط کشتن، حفظ موقعیت و غرورشون براشون مهمه. در آرک آخر هم که شاهد صنعتی شدن ژاپن و اخداث راه آهن هستیم، باز میبینیم که شهردار فردی فاسد و بی لیاقته و نقشه کشتن ستسوکو آچیکاوارو میکشه، چرا که مدارک و گزارشی درباره ابعاد فسادش داشت. این همچنین میتونه اشاره ای به این وضعیت خیلی از جاها باشه که گرچه از نظر صنعتی مدرن میشن، اما از عناصر تفکر مدرن یعنی به رسمیت شناختن مخالفان، شایستگی سیاسی و مردم مداری و...، کاملا بی بهره هستن.

    3- در آرک دوم، راهبی رو میبینیم که خیلی معروفه و تمرین هاشم جزء سخت ترین ها هستن، با کلی مرید. اما همین فرد، مسیر کشتی رو برای پیدا کردن خواهرش عوض میکنه که جون خیلی هارو هم به خطر میندازه. همچنین اون داستان زندگیشو تعریف میکنه که خودش و خواهرش عاشق هم بودن، اما نمیتونستن باهم ازدواج کنن. به همین دلیل، خواهرش قبول میکنه که به جای اون، برای آرامش دریا، قربانی بشه. اون ادعا میکنه که خیلی از این بابت ناراحته و احساس عذاب وجدان داره، در حالی که در حقیقت، فقط خواهرش اونو دوست داشته و وقتی قبول میکنه قربانی شه، راهب توی دلش خوشحالی میکنه و اون رو یک احمق میدونه! این دوگانگی بین هویت بد واقعیش و هویت پاک ظاهریش در اجتماع، باعث میشه مونونوکه در نصف وجودش خونه کنه و از احساسات منفیش تغذیه کنه. اینجا یاد تئوری "نیمه تاریک (سایه)" یونگ میفتیم که طبق اون، همواره بخشی در ناخودآگاه انسان وجود داره که تمایلات پنهان، و چیزهایی که بنا به نظر خودش رذالت محسوب میشن و افراد سعی در انکارشون دارن، وجود دارن.
    [​IMG]
    در این انیمه، میشه نکات ظریف و جالب دیگه ای هم پیدا کرد که عمدتا به روانشناسی و اعمال انسان اشاره دارن. اما فعلا، میرم سراغ مسئله اصلی و کلی سریال:
    همونطور که گفتم، مونونوکه ها موجودات مخربی هستن. اما اونها، نیروهایی بیگانه نیستن که از ناکجا آباد علیه انسان ها به وجود اومده باشن، بلکه در واقع تحسم یافته و برگرفته شده از احساسات و افکار و اعمال منفی خودِ انسانها هستن! بچه های سقط شده، زن کشته شده، نفرت پنهان از خوانواده، دورویی و ابراز احساس دروغین، ارزشگذاری و فتیشیسم دیوانه وار(آرک چهارم که چهار خواستگار خواهان ازدواج با یک دختر هستن، نه بخاطر عشق به خودش، بلکه به ارث بردن چوبی ملقب به "توداجی" که معتقدن برای صاحبش خوش شانسی میاره! در این بین برای بدست اوردن این چوب، حتی دست به قتل هم میزنن. این ارزشگذاری منفی، به شکل مونونوکه ای به نام "نوئه" در توداجی نفوذ میکنه و هر روز، اون افراد رو میکشه و دوباره زنده میکنه. چرا که میخواد هرروز، مورد ارزش واقع بشه و این بهش حس خوبی میده!)...این نشون میده که هیولای واقعی علیه ما، در واقع خودمون هستیم! دستکم خیلی اوقات، این کارهای منفی خودمونه که باعث بدبختمون میشه. مثلا در آرک آخر، همه افراد واگن، به نوعی با مرگ ایچیکاوا مرتبط بودن: یکی دستور کشتنشو داد، یکی اونو کشت، یکی شهادت دروغ داد، یکی موقع انجام جرم بی تفاوت بود و دخالتی برای نجاتش نکرد، یکی از حسادت ارزوی مرگشو میکرد، و یکی هم بخاطر اینکه زیاد پیگیر و مسئولیت پذیر نبود، باعث شد حقیقت مرگش پنهان بمونه.
    داروفروش همواره با فرد یا گروهی از افراد روبروئه که اعمال منفیشون، باعث پدید اومدن مونونوکه شده، اما اون رو پنهان میکنن. از طرفی داروفروش هم نمیتونه خیلی راحت مونونوکه رو بکشه بلکه قبلش باید به "شکل"(قیافه مونونوکه)، "حقیقت"(اینکه مونونوکه چیکار کرده و چه سرگذشتی داشته) و "دلیل یا پشیمانی(علت انجام این کار و هدف) مونونوکه پی ببره و بعد باهاش مقابله میکنه. این تثلیث، در واقع روش جنگیری در مکتب بودایی Mikkyo هم هست که به The Three Secrets معروفه، و همزمان در انیمه هم، نقش مدارک یک قاضی رو برای قضاوت داره. این وجه معمایی سریاله، و نشون دهنده اینکه درمان و مقابله با یک ویژگی، بدون دونستن ابعاد و دلیل و ماهیت یک مشکل، ممکن نیست. داروفروش برای دفع مونونوکه ای که از ادما به وجود اومده، باید به عمق ذهنیات و زندگی افراد درگیر، پی ببره. مثل یک روانکاو که هدفش درمان بیماری روانیه(در زمان های قدیم، بیماری های روانی در خیلی جاها، مرتبط با اجنه شمرده میشردن و جنگیران هم نقش روان درمانگر رو داشتن. همچنین شغل ظاهری "داروفروش" هم باز نشون دهنده خصلت درمان گرشه). پس بطور خلاصه، هیولای واقعی از خودِ ما سرچشمه میگیره، از نتایج و برداشت های بدی از گذشتمون که بعدا گریبانگیرمون میشه. مثل روند کارما که بنا بر ادعا، دیر یا زود گریبانگیر نتایج اعمالمون خواهیم شد و راه فراری نیست(بودیسم و ادیان شرقی اعتقاد راسخی به این اصل داشتن که با فضای انیمه همخوانی داره).
    اما با اینحال، داروفروش نمادیه از خواست و اراده ما به سوی تغییر. ما با داشتن دانش کافی(چرا که داروفروش فردی بسیار دانا و باهوشه) از منشاء ذهنیات منفیمون، و اراده و مرام برای تغییر، میتونیم تاحدی پیروز بشیم و خودمونو اصلاح کنیم. البته نه میتونیم بر همه این بدی ها غلبه کنیم، و نه حتی در غلبه بر اونها، کاملا نابودشون نمیکنیم بلکه بقول یونگ، فقط در خفای ناخودآگاه اونارو "حبس میکنیم"(داروفروش هم میگفت که نمیتونه همه مونونوکه های دنیارو پیدا کنه و مقابله کنه. و همچنین واقعا مونونوکه هارو از بین نمیبره، بلکه به "آرامش میرسونه". یعنی هنوز هستن، اما خیلی بی خطر تر)، ولی با اینحال میشه تغییرات قابل توجهی به وجود اورد. فرایندی که البته صرفا یک مبارزه توخالی و "نفی صرف و ساده انگارانه بخش منفی وجودمون" نیست(همونطور که داروفروش خیلی راحت و بی مقدمه از همون اول، با شمشیرش به سمت مونونوکه حمله ور نمیشد!)، بلکه مستلزم شناخت دقیق "شکل، حقیقت و دلیل" یک رفتار منفیه. بدون شناخت دقیق و نفوذ به ریشه های یک چیز، نمیتونیم تغییری بزرگ و بنیادین توش ایجاد کنیم و حتی بدون توجه به این موارد، در محکوم کردن یک چیز هم موجه نیستیم، چه برسه به تغییرش رادیکالش! البته منشاء این بخش های منفی رو نمیشه بطور دقیق صرفا خودِ فرد دونست، بلکه دقیقتره که اون رو "رابطه فرد با بیرون از خودش" بدونیم و با این تحلیل دقیق تر، چه بسا حتی باهاشون همدلی کنیم و بفهمیم که شاید در اون شرایط، آنچنان انتخاب دیگه ای هم نداشتن و ناچار بودن، به جای اینکه صرفا اونارو افرادی شیطان صفت بدونیم(آرک سوم و پنجم). مونونوکه(احساس منفی) میتونه در هرجایی به وجود بیاد و گریبانگیر هر کسی بشه، چرا که ریشه عمیقی در همگی ما داره. مهم اینه که متوجه اشتباهمون بشیم و سعی در جبران و متوقف کردن اون بخش بد وجودیمون داشته باشیم. در اینجاست که داروفروش، تبدیل میشه به "تجسم یافته انتزاعی" آرمان انسان به تغییر و بهتر کردن خودشه(در مقابل مونونوکه ها که تجسم یافته ویژگی های منفی بودن). نجات خودش، از دست خودش. در واقع داستان "جعبه پاندورا" میتونه تشبیه خوبی باشه که با باز شدنش، گرچه کلی شر و بدبختی به جهان اومد، اما "امید" هم ته جعبه بود. در اینجا میتونیم موجودیت انسان رو یاز شدن جعبه، بدبختی هارو مونونوکه ها(بخش بد درونیش) و امید رو هم داروفروش(امکان و امید تغییر خودش) بدونیم.
    البته باید توجه داشت که دچار این برداشت ساده انگارانه از انیمه نشیم که انسان با یک گناه نخستین روبروئه و روند همیشگی زندگی هم تلاش برای توبه کردنه. همونطور که گفتم، مونونوکه ها با وجود مخرب بودن، گاهی میتونن دلایل موجهی داشته باشن. مثلا در آرک سوم، اوچو کاملا حق داشت از اونهمه ظلم به ستوه بیاد، و همینم باعث راه یافتن مونونوکه به وجودش شد. فرضا خشم به خودس خود چیز بدی نیست، اما با کسی که نسبت به قاتل خانوادش احساس خشم داشته باشه، همدلی میکنیم. هرچند که در نهایت امر، چیز "خوب و موجه" ای حساب نمیشه و این همدلی کردن، لزوما دلیل نمیشه که هرکاری که اون فرد میخواد با قاتل کنه رو مجاز بدونیم!(در این بین، ناگفته نماند بعضی وقتاهم واقعا احمقانه و ناموجهن. مثل ادمکشی بخاطر خرافات و شایعه درباره یه چوب خوش یمن! این وسط میتونیم به یه تناقض جالب هم پی ببریم که "چیزی که خوش یمن معرفی میشه، همونقدر باعث بدیمنی میشه" چرا که برای بدست اوردنش، رقابت و خشونت زیادی به وجود خواهد امد. مثل پول!) در طرف دیگه، داروفروش هم آنچنان فرد از نظر اخلاقی و رفتاری، ایدئالی نیست! نباید اون رو مثل یه نیروی قدسی و کاملا پاک و منزه و عاری از عیب در نظر بگیریم، بلکه اون هم کاستی های خودش رو داره. داروفروش بارها نشون داد که هدف اصلیش گرفتن مونونوکه ست و این حتی از خودِ آدما اهمیت بیشتری براش داره. محرک اون، احساس ترحم و مهربانی و انساندوستی نیست. حس خاصی نسبت به بقیه نداره و حتی بارها از روشهای نسبتا خشونت آمیز استفاده کرده! حتی مواقعی که بقیه تو بدختی هستن، بازم معمولا، خونسردی و بیخیالی و بی احساسی همیشگیش رو حفظ میکنه(البته این از عناصری هم هست که شخصیتشو جالب و مرموز میکنه!). داروفروش نه از سر حس ترحم، بلکه صرفا به این دلیل که اینجوری "تعریف شده و موجودیت پیدا کرده"، با مونونوکه ها مبارزه میکنه. گرچه داروفروش مذکره(که میتونه نشانی باشه از اینکه هویت های اساطیری و مثبت، معمولا مرد به تصویر کشیده میشن چون اکثر جوامع و از جمله ژاپن، مردسالارن)، اما شکل ظاهریش هم به مردان شباهت داره هم تاحدی زنان. اون همچنین طی سال های خیلی زیاد(فاصله زمانی زیادی بین ارک اخر با بقیه هست)، ظاهر و روحیاتش کوچکترین تغییری نداشته. همین هم نشون دهنده وجه انتزاعیشه. چرا که یک انتزاع، فارغ از موارد خاصه(مثلا مفهوم انتزاعی "دایره" همیشه ثابت میمونه، در حالی که چیزهای دوار درون طبیعت، تغییر میکنن). مونونوکه ها و داروفروش، تجسم یافته تضاد وجه بیمار و درمانگر آدمه(توجه داشته باشید، منفی و مثبت زیاد کلمه مناسبی نیست! هم مونونوکه ها میتونن بر اساس دلایلی منطقی به وجود بیان، و هم داروفروش واقعا وضعیت رو به سوی پیشرفت آنچنانی میبره. اون فقط "درمان" میکنه.میدونیم که بیماری خاصی نداشتن، لزوما دلیل بودن در یک وضعیت خوب و ایدئال نیست. همچنین "که" آخر "مونونوکه" یعنی "بیماری"). تضادی که فارغ از جنسیت و زمانه. یعنی در زن و مرد، و همه دوره های تاریخی، وجود داره و ثابته(برخلاف تضاد دیالکتیکی، به سمت تغییر و پیشرفت حرکت نمیکنه).
    [​IMG]
    یکی دیگه از دلایل وجود وجهی انتزاعی در داروفروش، زمانیه که در آرک دوم، Umibōzu از ساکنان کشتی، بزرگترین ترسشونو میپرسه و همون بلارو در توهم، سرشون میاره(مثلا تاجر فکر کرد همه گلد فیش های گرانبهاش از دهنش بیرون میان و میمیرن!)، ترس داروفروش از دنیایی بود که فارغ از شکل و حقیقت و دلیل(منطق) هست که در این دنیا، ناپدید میشه...قاعدتا فرایند انتزاع کردن، زمانی معنی داره که یک ویژگی و الگوی مشترک، منطقی و تکرار شونده، بین پدیده ها پیدا کنید. مثلا با مشاهده چند چیز گرد و پیدا کردن ویژگی مشترکشون، به مفهوم "دایره" میرسید که درباره همه اونا صدق میکنه. یا یک قانون فیزیکی. اما وقتی هیچ منطق و اصل تکرار شونده ای نباشه و صرفا با موحودیت هایی انضمامی، جدا از هم، بدون هیچگونه اشتراک و الگو، و هرج و مرج و بی نظمی کامل روبرو باشیم، دیگه فرایند انتزاع کردن بی معنی میشه. چون ویژگی و الگوی مشترکی وجود نداره که پایه ای برای یک مفهوم انتزاعی قرار بگیره، بلکه هر چیز کاملا با چیز دیگه متفاوته.
    *مسئله امر انتزاعی/انضمامی از مسائل طولانی و جالب فلسفه ست. در طیف عظیم افرادی که در اینباره نظریاتی ارائه دادن، میشه عقلگرایان افراطی مثل هگل و افلاطون رو دید که به کلیت ها و انتزاع ها، اصالت بیشتری در قالب "عالم مثل"،"گایست" و...میدادن. در مقابل، کسانی مثل نیچه و کی یرکگارد رو داریم که روی امور انضمامی تکیه داشتن. این افراد، از اونجایی که "منطق" و "زبان" رو اموری بر پایه انتزاع میدونستن(در منطق، از عبارات کلی ای مثل A و B و...استفاده میکنیم. در زبان هم فرضا در جمله "این یک سگ است"، "سگ" یک هویت کلی و انتزاعیه)، و از طرفی حقیقت هم امری صرفا انضمامی، پس معتقد بودن جهان بی منطق و غیر قابل بیان در زبانه. کی یرکگور میگفت اگه همه نقش هارو از یک موجود برداریم(معلم بودن، انسان بودن، زن بودن و....)، در آخر، "وجود" اون فرد باقی میمونه که امری کاملا انضمامیه و نمیشه با فرایندی انتزاعی مثل زبان دربارش حرف زد، بلکه باید اون رو "زیست". وجود زیستینه نه گفتنی. نیچه هم زبان رو بخاطر همین ماهیت انتزاعیش، یک فریب میدونست و معتقد بود که هر برگ با اون یکی کاملا متفاونه، اما زبان به هم اونها میگه "برگ". درباره این مسئله میشه تحقیقات بیشتری کرد.
    پس همین منطق محور بودن، دلیلیه بر وجود وجهی انتزاعی در هویت داروفروش. انتزاع "میل انسان به درمان".
    اما اون همزمان یک وجه انضمامی هم داره. در واقع وقتی از شمشیرش استفاده میکرد، ظاهرش دارای تغییراتی میشد و با کسی مواجه میشدیم که هم باهاش شباهتای زیادی داره، و هم تفاوت هایی(مثلا رنگ پوست تیره). این درواقع، "خودِ درونی"(Inner Self) داروفروش بود. در مدیتیشن، خودِ درونی به عنوان هویتی درونی از فرد تعریف میشه که متمایز و فرای نقشهای بیرونیه. یعنی هویت، ارزشها، باورها، اهداف و انگیزه های واقعی و درونی هرشخص که از اهداف مدیتیشن، کشف همینه. داروفروش در این حالت و با استفاده از قدرتهای خاص و انضمامی خودش میتونست بر مونونوکه پیروز بشه.
    [​IMG]

    پس داروفروش هم دارای یک وجه انتزاعیه، و هم انضمامی. درباره فهمیدن بهتر مفهوم این ترکیب، میتونم مثالی بزنیم:
    عیسی مسیح رو برای مسیحیان در نظر بگیرید. اون یک فرد تاریخی خاصه(بخش انضمامی) که در زمان و مکان خاصی زندگی میکرد و سرگذشتی هم داشت. اما اون فقط یک شخص انضمامی عادی نیست، بلکه همزمان برای مسیحیان، نمادیه از "قربانی شدن"، که یک مفهوم انتزاعیه. پس شخصیت عیسی مسیح، دارای دو وجه انضمامی و انتزاعیه. هم یک فرد خاصه، هم نماد و تجسم یک مفهوم. البته پیوند دهنده این دو وجه، "صلیب" هست. عیسی به عنوان فردی انضمامی، مصلوب شد، و در همینجا حامل مفهوم انتزاعی "قربانی شدن" شد.
    داروفروش هم دارای یک وجه انضمامیه، که همزمان نمادی از مفهوم انتزاعی "درمان" برای انسان ها شد و شمشیرش، پیوند دهنده این دو وجه شخصیتیشه.
    درباره هویت انتزاعیش توضیح دادم. اما هویت انضمامیش چی؟ همونطور که گفتم، انیمه به سرگذشت داروفروش نمیپردازه و نمیشه حرف مطمئنی زد. با اینحال، به عنوان یک حدس منطقی و محتمل، اون میتونه "کیتسونه" باشه و شباهتای زیادی بهش داره.
    کیتسونه به ژاپنی(گومیهو به کره ای و هولی جینگ به چینی) یعنی روباه، اما بطور خاص، در اساطیر ژاپن، اشاره به روباه هایی داره که وقتی به 50 یا 100 سالگی میرسن، علم نامتناهی(از هر اتفاقی تو هرجای جهان آگاهن) و توانایی های جادویی(تغییر شکل و انسان شدن، ارتباط با موجودات فراطبیعی و...) زیادی کسب میکنن و خیلی باهوشن. حالا اینا یا بدجنس و فریبکارن(مثلا بدن انسانهارو تسخیر میکنن) ک بهشون میگن "یاکو" یا خوب و کمک کننده هستن و بهشون میگن "زنکو"، که این دسته عمدتا با خدای باوری، "ایناری" در ارتباطن. کیتسونه ها معمولا موهای نقره ای یا طلایی، و 9 دم دارن. داروفروش هم قیافه ای شبیه به روباه، موهای نقره ای، و علم و هوش زیادی داشت و هر دفعه میدونست کجا باید ظاهر شه. میتونید درباره کیتسونه ها در ژاپن مطالعات بیشتری داشته باشید و داستان های مربوط به اونهارو بخونید.
    [​IMG]
    این سوال هم ممکنه پیش بیاد که از چه زمانی داروفروش، به مثابه یک کیتسونه زنکو، تصمیم گرفت به درمان انسانها از مونونوکه ها بپردازه و نمادی باشه از این امر انتزاعی؟ به عبارت دیگه، نقطه برخورد هویت انتزاعی و انضمامی داروفروش چه علتی داشت؟ در این باره نمیشه زیاد حرف دقیقی زد، ولی حدس من اینه: اون گرچه انسانهارو به معنای واقعی کلمه دوست نداره و فاقد حس خاص و ترحمی نسبت به اونهاست، اما با اینحال، درمانگر بودن و ضدیت با مونونوکه ها، براش مثل راه جالب و خوبی برای تعریف و تغییر هویتش در آینده خودشه. مثل کسی که میفهمه به نقاشی علاقه زیادی داره و هویتی به عنوان یک "نقاش" براش جالبه. اون نه از اینکار پولی میگیره، نه انسانهارو دوست داره و خوشحالی اونا لبخند به لبش مینشونه، بلکه صرفا کاریه که بهش علاقه منده. البته میشه یه احتمال دیگه هم اورد که این دستور "ایناری" باشه(بسیاری از کیتسونه ها، نقش قاصدان اون رو دارن) ولی فکر نمیکنم چندان با شخصیت مستقل داروفروش همخوانی داشته باشه. اینکه مقابله با مونونوکه هارو صرفا انتخاب آگاهانه خودش در نظر بگیریم، به همراه قبول سختی ها و مسئولیت هاش، بیشتر با شخصیتش سازگاره. اون تصمیم گرفت که "تاریخ ساز" باشه.

    در آخر، Mononoke 2007 انیمه ایه که با فضایی خاص و زیبا، شمارو با تضاد روانی انسانها آشنا میکنه و در این بین، زبانی ترسناک، معمایی، دلهره آور، مبهم و میخکوب کننده، و به شکل اساطیر کهن فولکلور ژاپن، هم مورد استفاده قرار میگیره. این اثر رو به شدت توصیه میکنم، خصوصا برای کسانی که به دنبال یک شاهکار مفهومی و منحصر به فرد میگردن!
     
    • لایک لایک x 6
  3. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Haibane Renmei
    [​IMG]

    انیمه ای 13 قسمتی به کارگردانی یوشیتوشی آبه(تجربیات سریالی لین!).

    «خلاصه داستان»:

    ابتدای داستان، دختری نوجوان با لباس یک تکه پارچه ای رو میبینیم که در حال سقوطه. یک کلاغ سعی میکنه اون رو بگیره و مانع سقوط بشه، اما تلاشش ناموفقه. اون دختر هم به کلاغ میگه که نمیتونه موفق بشه، و سقوط ادامه پیدا میکنه...
    صحنه بعد، میبینیم که یک هیبائن مونث، متوجه وجود پیله ای در یک اتاق میشه. پیله ای که همون دختر ابتدای داستان، در اون به خواب رفته. پیله نشان از تولد یک هیبائن جدیده به همین دلیل بقیه هیبائن ها کنجکاو میشن و کمی بعد، دختر از پیله بیرون میاد. وقتی بیدار میشه، هیبائن هایی رو اطراف خودش میبینه. اونها موجوداتی شبیه به انسان، اما با یک هاله و دو بال که توانایی پرواز نداره، هستن. طراحی اونها شباهت زیادی به فرشته های مسیحی داره(غیر از اینکه لباس های معمولی به تن دارن)، اما آبه تاکید میکنه که این شباهت صرفا زیبایی شناسانه و فاقد معنای خاصیه.
    اسم هیبائن ها از روی رویایی که درون پیله دیدن تعیین میشه(غیر از هیبائن های بچه که اسمشون بر اساس آیندشونه) و هیبائن داستان هم به دلیل اینکه خواب سقوط دیده، "راکّا"(Rakka) نامیده میشه. این گروه از هیبائن ها، همگی مونثن و در جایی به نام "خانه قدیمی" زندگی میکنن که اسماشون میشه:
    رکی(Reki) یا "سنگ کوچک": همونی که پیله رو پیدا میکنه و از همه بزرگتره و خیلی به بقیه کمک میکنه. توی یک پرورشگاه کار میکنه.
    کوو(Kuu) یا "آسمان": جوانترین هیبائن جمع
    نِمو(Nemu) یا "خواب": همسن و دوست قدیمی رکی که در یک کتابخونه کار میکنه
    کانا(Kana) یا "ماهی رودخانه": عاشق مهندسیه و در یک ساعت سازی کار میکنه
    هیکاری(Hikari) یا "نور": محل کارش یه نانوایی-قنادیه
    [​IMG]
    هیبائن ها در سرزمینی به نام گلی(Glie) در کنار انسان ها زندگی میکنن. آدما هم ازشون خوششون میاد و اونارو خوش یمن تلقی میکنن. اما هیبائن ها ملزم به رعایت قوانینی هستن که از سوی سازمانی به نام Haibane Renmei ارائه شدن. از جمله اینکه اونها حق استفاده از پول رو ندارن بلکه باید در قدیمی ترین کارخانه ها کار کنن و ورقه های خاصی میگیرن که جایگزین پوله. همچنین باید در خانه های قدیمی هم زندگی کنن. راکّا هم برای امتحان کار، یه جاهای مختلفی بطور آزمایشی سر میزنه و شاهد برخورد صمیمی و خوبی از جانب هیبائن ها و مردم شهره. اما شهر گلی، یه حقیقت مبهم داره: کل شهر با دیوار احاطه شده و کسی حق بیرون رفتن از اونهارو نداره، غیر از راهبان سازمان هیبائن رنمی. همین باعث کنجکاوی زیاد راکّا درباره دنیای بیرون دیوارها میشه، اما در شهر، هیچ منبع و کتابی در این باره نیست.
    اما اولین نقطه مهم داستانی، بالاخره رخ میده: کوو به جنگل میره، هاله(نشان راهنما)ی اون خاموش میشه و باقی میمونه، نوری از جنگل بیرون میاد، و از دیوارها میره. این سرنوشتیه که برای بسیاری از هیبائن ها رخ میده. این اتفاق، تاثیر زیادی روی راکّا میذاره و خیلی اون رو افسرده میکنه. فکر میکنه که تنها دوستشو از دست داده و کسیو نداره.
    اما حین این دوره افسردگی، بال هاشم شروع به سیاه شدن میکنن. رکی تنها کسیه که متوجه این موضوع میشه و از داروی خاصی که داشته، برای رنگ کردن بال های راکّا و سفید کردن اون استفاده میکنه. رکی یاد زمانی میفته که این اتفاق برای خودشم افتاد، و از همین ترفند استفاده کرد. برای راکّا توضیح میده که این اتفاق، به معنای غرق شدن در گناهه، هرچند اضافه میکنه که مشکلی نیست.
    [​IMG]
    اما بخاطر عذاب تحمل این دوتا اتفاق بد، راکّا از منطقه مسکونی خارج میشه و به همراه کلاغ هایی که انگار صداش میزدن، به جنگل و نزدیکی یک چاه میره. بعد از پائین رفتن از چاه، متوجه وجود اسکلت یک کلاغ در ته چاه میشه. بعد از این اتفاق، یادش میاد که اون همون کلاغیه که قبلا در خوابش دیده بوده. از اونجایی که کلاغ سعی در نجاتش داشت اما حالا مرده، راکّا خیلی ناراحت میشه و روی اسکلت کلاغ خاک میریزه. اما در چاه گیر میکنه، تا اینکه مدتی بعد، دو راهب با صورتهای پوشیده، اون رو از چاه بیرون میارن و بعد هم میرن. راکّا به سمت دیوارها حرکت میکنه، اما یک راهب دیگه، متوقفش میکنه. راهب از راکّا میخواد که که باهاش درددل کنه و اینکه تو چاه چیکار میکرده. راکّا ماجرا رو توضیح میده و میگه که حس میکنه بطور مبهم، فکر میکنه قبل از اینکه بیاد به اینجا، فکر میکرده کسی دوسش نداره و به همین دلیل هم از اونجا بیرون میره. اما یک نفر(با نماد کلاغ) اونو دوست داشته، در حالی که راکّا متوجه این موضوع نبوده. و حالا هم اسکلت اون کلاغ رو دیده و از این بابت عذاب وجدان داره. همچنین درباره سیاه شدن بالهاش و روش مخفی کردن سیاهی میگه. راهب جواب میده که پرنده ها نماد چیزائین که در بیرون دیوار جا گذاشتیم. کسی که تورو دوست داشت، با نشون دادن اون اسکلت، سعی داشت تورو متوجه این حقیقت کنه...در واقع گناه راکّا، همین اهمیت ندادن به کسیه که دوستش داشته و تصور غیر واقعیش در اون زمان از دنیاشه. ولی اون شخص سعی داشت اینجوری، باعث بشه راکّا بتونه رویای خودش در پیله رو تفسیر کنه و به معناش پی ببره. وقتی راکّا میپرسه که آیا بخشوده شده یا هنوزم گناه کاره، راهب این رو مطرح میکنه که "اگه اذغان کنی که گناهکاری، گناهکار نیستی"(با فهمیدن گناهت، بخشوده میشی) و از راکّا میخواد که خودش جوابی برای این سوال پیدا کنه. راکّا از راهب تشکر میکنه و به خانه قدیمی برمیگرده.
    در اونجا، رکی که متوجه از بین رفتن سیاهی و پاک شدن گناه راکّا میشه، هم براش خوشحاله، و هم کمی حسادت میکنه و نمیدونه که چرا اون بخشوده شد، اما خودش هنوز هم نه. اینکه گناهش چیه؟
    راکّا در ادامه بازهم به راهب برخورد میکنه، و متوجه میشه که رکی هنوز بخشوده نشده. شرط بخشودگی، فهمیدن تفسیر و معنای پشت رویاست. اما رکی رویای خودشو کامل به یاد نداره(در طول این سال ها دائم سعی میکرده با نقاشی کشیدن، رویاشو کامل به خاطر بیاره ولی موفق نمیشده) و خیلی هم در مقابل این حقیقت، مقاومت میکنه. هر هیبائن، فرصت مشخصی برای تفسیر رویاش، بخشوده شدن و خروج از دیوار، داره. در غیر اینصورت بال و هالش رو از دست میده، و باید به دور از آدما و سایر هیبائن ها زندگی کنه(احتمالا راهبان هیبائن رنمی هم در واقع همین افرادن!). به پایان مهلت رکی هم چیز زیادی نمونده.
    [​IMG]
    به همین دلیل، راکّا تلاش زیادی برای نجات رکی در شب باقی مونده میکنه. اما رکی نمیپذیره و حتی برای دور کردنش، میگه که واقعا دوسش نداشته و کل محبت هاش به راکّا، فقط برای این بوده که بخشوده بشه، هرچند این اتفاق نیفتاد.
    این برای راکّا شوک بزرگیه و باعث میشه که خیلی ناراحت شه و بره. رکی که مهلتش در حال تموم شدنه، کودکی خودش رو در مقابلش میبینه که در حال از بین رفتنه و بهش میگه که طی این همه سال، هیچوقت از کسی کمک نخواست تا نجاتش بده.
    [​IMG]
    ولی رکی با وجود ترسش، همچنان حاضر به شکستن غرور و توهمش از اینکه اگه کمک بخواد، تنهاست و کسی به دادش نمیرسه، نیست. بعد، هرچی زمان کمتری باقی میمونه، صحنه رویا برای رکی بازسازی میشه و یادش میاد: زمانی که نزدیک راه آهن، احساس بد زیادی داشته و دلش میخواسته یکی از سنگ های روی زمین باشه. در این حین، سر جاش خشکش میزنه، و قطاری داره بهش نزدیک تر میشه...
    راکّا نمیتونه محبت های زیاد رکی رو فراموش کنه و میره پیشش، و صحنه رو میبینه. رکی بالاخره از راکّا درخواست کمک میکنه، و اونم از جلوی قطار میزنش کنار و نجاتش میده.
    [​IMG]
    بعد از این اتفاق، رکی هم به رستگاری میرسه و به جنگل میره تا از دیوارها خارج بشه. این دفعه، برخلاف کوو، راکّا و بقیه از رفتن یکی دیگه از جمعشون خوشحالن، چرا که میدونن اون به رستگاری رسید...

    «تحلیل»:

    میشه فهمید که داستان انیمه بطور کلی، حول محور گناه، بخشش و رستگاریه که کارگردان در این راه، از اساطیر و زبان ادیان مختلفی(عمدتا مسیحیت) استفاده کرده. اکثر تئوری ها معتقدن که هیبائن ها در زندگی قبلی خودکشی کردن(سقوط راکّا و تصادف رکی با قطار)، که گناه بزرگیه، اما حالا در شهر گلی، که کمی یادآور برزخه، دوباره به دنیا اومدن و باید از فرصت محدودی که در اختیار دارن، برای بخشوده شدن و رسیدن به رستگاری(انیمه مشخص نمیکنه پشت دیوارها دقیقا چیه. در واقع میشه حدسای مختلفی از ادیان متفاوت در اینباره زد: بهشت-نیستی(نیروانا)-آزادی روح و...)، استفاده کنن. اولین قدم این مسیر، انتخاب نامی بر اساس رویاییه که در پیله دیدن. در اینجا از شمنیسم سرخپوستی استفاده شده. چرا که سرخپوستان سالک(کسانی که میخواستن به رستگاری برسن)، در ابتدا میبایست به یک جای خلوت و دور(مثلا کوه) برن و در اونجا، هرچقدر هم که طول بکشه، بمونن تا زمانی که یک رویای خاص و الهام بخش ببینن و بر این اساس، یک اسم جدید براشون انتخاب بشه.
    قوانینی که هیبائن رنمی برای هیبائن ها گذاشته، شباهت زیادی به دستورالعملی برای دور شدن از مادیات و تجملات داره: هیبائن ها باید در قدیمی ترین خانه ها زندگی کنن، در قدیمی ترین مکان ها کار کنن(یعنی در واقع یک کارگر یا کارمند باشن. نه سرمایه دار) و برای خرید هم از پول استفاده نمیکنن. تاکید به ساده زیستی برای اینکه انسان فرصت بیشتری برای پرداختن به خدا داشته باشه و محو مادیات نشه و منحرفش نکنن، توصیه بسیاری از ادیانه. البته باید توجه داشت که دستورات هیبائن رنمی، "زاهدانه" نیستن، چرا که هیبائن ها باید بین مردم کار کنن و در اجتماع حضور مثبت و فعالی داشته باشن، نه اینکه گوشه گیر باشن. زندگی زاهدانه و رهبانیت، مخصوص کسانیه که از رسیدن به رستگار باز موندن! یعنی همون اعضای هیبائن رنمی. در واقع یکی از نکات جالب اینجا اینه که معمولا راهبان به عنوان افرادی که به رستگاری رسیدن(یا حداقل در راهشن) شناخته میشن، ولی اینجا دقیقا برعکس، راهبان همون هیبائن هایی هستن که ناموفق موندن و حالا الگویی شدن برای بقیه و نظارت دارن که همه بتونن این راه رو به خوبی طی کنن. البته علاوه بر این، نکته جالبتری هم درباره هیبائن رنمی وجود داره: یکی از اعتقادات برخی روانکاوان، از جمله لاکان، مقوله ای به نام "شر الهی" هست. طبق این تئوری، پدید اوردن یک قانون(چه الهی چه زمینی) همواره مستلزم دو دسته شدن انسانها به افرادی که از قانون اطاعت میکنن، و خلافکارانه. به عبارت دیگه، قانون همواره خودش رو با "شر/مجرم" تعریف میکنه. بدون اعتقاد به یک قانون، مفوم "خطاکار" بی معناست. به همین دلیل، لاکان در اینباره میگه که "کشیشان، خداناباوران واقعی اند". به همین شکل، قانونگذاران هیبائن رنمی هم به قصد رستگار کردن هیبائن ها قانون گذاشتن، که خودبخود مفهوم "خطاکار"(کسی که از قوانین اطاعت نکرده و رستگار نشده) هم به وجود میاد و پیامد واضح تعریف قانونه. اینکه قانونگذاران هیبائن رنمی، رستگار نشدن هم میتونه اشاره ای به همین پیوند ناگسستنی مفاهیم قانون/خطاکار داشته باشه.
    راکّا شاهد لطف و مهربونی زیادی از جانب هیبائن ها و بقیه مردم گلیه. ولی باید توجه داشت که مهربانی و محبت گرچه چیز خوبیه، اما باید مراقب باشیم که باعث انحراف ما از اهداف اصلی نشه و نباید خودمونو گم کنیم.این پیام رو میتونیم زمانی درک کنیم که وقتی کانا سعی میکنه کلاغارو فراری بده، و راکّا ازش میپرسه که چرا اینکارو میکنه، کانا جواب میده که پرنده ها تنها موجوداتین که میتونن به بیرون دیوارها برن. اما اگه بهشون زیاد غذا بدیم، ممکنه به درون دیوارها عادت کنن و همینجا بمونن و از لذت دنیای بیرون بی بهره بشن. در واقع ما هم باید توجه داشته باشیم که حتی روابط خوب و محبت آمیزمون با دیگران، باعث زندانی شدنمون نشه و از چیزای اصلی غافل نشیم.
    همچنین از پرنده ها به عنوان نماد چیزهایی که در گذشته فراموش کردیم یاد میشه. از اونجایی که پرنده ها قابلیت سفر و رفتن به خیلی جاهارو دارن، گذشته ماهم همیشه باهامونه و نمیتونیم از پیامد اعمال قبلیمون فرار کنیم. در ژاپن، کوان(داستانک های خیلی کوتاه فلسفی که به مکتب ذن بودیسم و خصوصا فرقه رین زای تعلق دارن)های مختلف و معروفی درباره همین مفهوم، بازگشت اعمال گذشته و عدم فرار از "کارما"(قانون نتیجه اعمال) وجود داره. این رو میتونیم زمانی ببینیم که راکّا گرچه خودش گذشته شو فراموش کرده بود، اما پیدا کردن اسکلت کلاغ توی رویاش(که نمادی بود از شخصی که در زندگی قبلیش دوسش داشته. در حالی که راکّا بی توجه به این حقیقت، خودکشی کرده)، اون رو متوجه گناه پیشینش کرد.
    اما پس چه راهی برای بخشایش وجود داره؟ آیا ما همیشه اسیر گناهانمون خواهیم بود؟ جواب راهب به این سوال، یکی از معروفترین آموزه های مسیحیته: برای خلاصی از گناه، باید بپذیری که گناه کردی. زمانی که متوجه اشتباهمون بشیم و با فهمیدن قباهتش، دارای احساس پشیمانی و تلاش برای جبرانش بشیم، دیگه گناهکار نیستیم. در انیمه، این موضوع با تفسیر رویا محقق میشه. رویایی که بطور غیر مستقیم و نمادین، خبر از گناهی میده که مرتکب شدیم و حتی اگه فراموشش کرده باشیم، در ناخودآگاهمون زندست.
    اما طبیعیه که برای خودِ این کار، ممکنه به دیگران نیاز داشته باشیم. کسانی که صلاحمونو بخوان. برای راکّا، همون کلاغ چنین نقشی رو داشت و راکّا هم به نوبه خودش، رکی را از غرق شدن در گناه نجات داد. طبیعتا برای اینکار، باید غرورمونو کنار بذاریم و با پذیرش اشتباه و توانایی ناکافیمون در بیرون اومدن ازش، از دیگران کمک بخوایم.
    در واقع محتوای هیبائن رنمی رو میشه عقاید خالق اثر درباره مراحل گذر از گناه به بخشایش و رستگاری دونست، که در این بین از نظر هنری یا مفهومی، از عقاید متکثری از ادیان مختلف در این راه استفاده و تلفیق کرده.
    البته از این انیمه تفسیرهای متفاوت دیگه ای هم شده، که من هم برداشت خودمو گفتم. برخی شهر گلی رو نماد مسیحیت دونستن. بعضی ها معتقد بودن هیبائن رنمی درباره افرادیه که با باورهایی غلط، از دنیا جدا افتادن، و حالا باید با برقراری تعادل بین "فراخود"(قوانین هیبائن رنمی) و "نهاد"(غریزه و میل درونی و سرکش آدمی در ناخودآگاه) از طریق "خودشناسی"(تفسیر رویا که حکایت از عمیق ترین وجوه روان افراد داره)، باعث بشن که "خود"، بار دیگه با جهان واقعی روبرو بشه و از دیوارهای ذهنی عبور کنه، و تفاسیر مختلف دیگه...
    * فروید شخصیت انسان و رفتارهاشو متشکل از سه عنصر "خود"(برخورد با واقعیت)، "نهاد"(غرایز و رفتارهای ابتدایی) و "فراخود"(ایدئال ها، آرمان ها و استاندارد ها) میدونه که باهم برهمکنش دارن.

    «نقد»:
    گرچه تم مذهبی هیبائن رنمی برخی جاها برام جالب نبود، اما با اینحال نحوه پرداختن این انیمه به مسئله مورد نظرش،جالب توجه بود و باعث شد انیمه خوبی باشه. سریال دارای ماجرای خیلی پیچیده و اکشنی نیست بلکه به زندگی روزمره هیبائن ها و رشد شخصیتی برخی از اونها در طول زمان میپردازه و اگه خیلی اهل انیمه های هیجانی هستید، براتون مناسب نیست.
    نقاشی ها و گرافیک کار بنظرم خوبن. از رنگ های تند و تیز استفاده نشده و حالت مات دارن، و البته کمی هم یادآور انیمه "تجربیات سریالی لین".
    همچنین اگه به انیمه های مفهومی علاقه دارید، هیبائن رنمی میتونه گزینه خوبی براتون باشه.
    یکی از نکات جالب انیمه، اینه که بخوبی میشه با شخصیت هاش ارتباط برقرار کرد و در نشون دادن احساسات اونها و برانگیختن حس همذات پنداری، موفق بوده. شخصیت ها کاراکتری کاملا ایستا ندارن بلکه میتونیم متوجه تغییرات و بلوغ ذهنی اونها بشیم. همچنین پیام انیمه، روی هم رفته خوشبینانه ست و در واقع شخصیت منفی نداریم.
    اندینگ(Blue Flow) هم فوق العاده بود!
    اما نکته منفی شم اینه که انبوهی از سوالات رو بی جواب میذاره. چرا شهر دیوارکشی شده؟ پشت دیوارا چیه؟ منشاء هیبائن ها چیه و چرا فرصت دوباره گرفتن؟ و...
    با اینحال در نهایت، انیمه هیبائن رنمی یک انیمه آرامش بخش و جذابه که شاید حتی بتونه باعث بشه بیشتر درباره خودتون فکر کنید، و اینکه چه اشتباهاتی مرتکب شدید و چجوری میتونید جبرانشون کنید. از اون انیمه هایی که آدم رو خوش اخلاق میکنه!
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 9
  4. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Angel's Egg
    [​IMG]
    «مقدمه»:
    انیمه ها و انیمیشن های زیادی در جهان تولید میشن. در خیل عظیم آثاری که صرفا جنبه سرگرمی دارن، گاهی میشه آثاری مفهومی و عمیق هم پیدا کرد که دغدغه هایی فرای سرگرمی دارن؛ دغدغه تفکر روی سوالاتی عمیق. گرچه تعداد این دست آثار زیاد نیست، با اینحال بعضی از اونها خیلی محبوب و معروف میشن(حتی اگه بخوبی فهمیده نشده باشن!). مثل آکیرا و نئون جنسیس اوانگلیون.
    اما متاسفانه برخی دیگه، هرگز اونقدری که باید بهشون توجه نمیشه. اما این ناشناخته موندن، هیچ چیزی از ارزش والای اونها کم نمیکنه و وظیفه معدود افرادی که اونهارو دیدن، شناسوندنشون به دیگرانه تا بسیار از دیدنشون لذت ببرن و هم اینکه کمک کنه به درک عمیقتر اونها، و البته اینکه متوجه قدرت زبان انیمیشن بشن و اونارو آثاری صرفا کودکانه ندونن.
    تخم فرشته، عضو همین دسته ست. انیمیشنی که با بیانی هنری و زیبا، یکی از صریحانه ترین نقد ها به مسیحیته!
    تخم فرشته، انیمه ای سینماییه در 71 دقیقه که حاصل همکاری کارگردان معروف، کسی که اون رو با انیمه "روح در پوسته"(Ghost In The Shell) میشناسیم، مامورو اوشی( Mamoru Oshii) و هنرمند سرشناس، یوشیتاکا آمانو(Yoshitaka Amano) هست که توسط استودیو توکوما شوتن(Tokuma Shoten) در سال 1985 ساخته شده. تخمِ فرشته، شخصی ترین اثر مامورو اوشیه که نشون دهنده عوض شدن زیاد عقایدش در اون دوره و گسستش از مسیحیته.

    «داستان»:
    در ابتدای داستان، با شهری تاریک و خرابه طرفیم که در فضا، میشه آثار معماری گوتیک رو هم دید. در این مکان خالی و نا امیدانه، دختر بچه ای با مو و پوست سفید و لباسی ساده رو میبینیم که در یک مکان خرابه زندگی میکنه. اما با ارزش ترین دارایی این دختر، یه تخم بزرگه که همیشه با خودش حملش میکنه و شدیدا مراقبشه.
    [​IMG]
    بطور اتفاقی، با مردی با موهای بلند، لباسی شبیه لباس جنگاوران، و شیء ای شبیه به یک صلیب خراب شده و به رنگ طلایی در دستش، آشنا میشه. ابتدا کمی ازش میترسه اما به مرور بیشتر باهم آشنا میشن و مرد به دنبال دختر راه میفته. مرد، گذشته خودشو به یاد نداره و نمیدونه کیه.
    [​IMG]
    بارون شروع به باریدن میکنه و صدای ناقوس به صدا در میاد. توی شهر، میشه سایه های ماهی های بزرگی رو دید که منبعشون نامعلومه، و مردانی با لباس ماهیگیری، از همه جا میان تلاش میکنن با نیزه و تور و...ماهی هارو به دام بندازن، هرچند که تلاششون کاملا ناموفق از آب در میاد(قابل پیشبینیه که نمیشه یه سایه رو به دام انداخت!) و ماهی هائم غیب میشن...
    [​IMG]
    مرد و دخترک به یک مکان متروکه میرن. مرد با دیدن یه درخت کهنسال در اونجا، کمی از حافظش یادش میاد و متوجه میشه که درون اون تخم، یک پرنده بزرگ خوابیده و منتظره تا دوباره به دنیا بیاد و تناسخ پیدا کنه.
    مرد برای دخترک از داستان نوح بر اساس انجیل میگه. زمانی که خدا از خلقتش پشیمان شد و میخواست با اوردن طوفانی عظیم، همه موجودات رو از بین ببره. اما کشتی نوح با هر جفت از هر حیوان ساخته شد. بعد از مدتی، نوح یک کبوتر رو میفرسته تا ببینه آیا جایی هست که آب ها فروکش کرده باشن یا نه. کبوتر بعد از 7 روز، همچنان برنمیگرده. نوح کبوتر دیگه ایو میفرسته. اون هم به همین ترتیب. هیچکس نمدونه سر کبوتر ها چه بلایی اومد. مرد ادامه میده که: مدتهای طولانی میگذره و مردم فراموش میکنن که کبوتری فرستادن، طوفانی ایجاد شده، بقیه مردن و...حتی شاید هیچ طوفان و پرنده ای هم نبوده و ما همه خاطرات یک انسان مرده باشیم...
    اما دخترک جواب میده که اون پرنده وجود داره. مرد رو همراه خودش بسوی یک غار در همون جا میبره، و اونجا فسیل یک پرنده خیلی بزرگ رو نشونش میده که معتقده توی تخم، دوباره تناسخ داشته.
    دخترک سرشو نزدیک تخم میبره و میگه میتونه صدا و بال زدنشو بشنوه. مرد جواب میده که اینا صدای نفس کشیدن خودت و باده. اما دختر قبول نمیکنه.
    وقتی دختر به خواب میره، مرد تخم رو میگیره و با شیء صلیب مانندش، اون رو میشکونه! و بعد هم از اونجا میره....
    [​IMG]
    وقتی دختر بیدار میشه، میبینه که تخم شکسته شده! این خیلی ناراحتش میکنه و به دنبال مرد میدوه، اما در این حین، به درون یه گودال عمیق پر از آب میفته. وقتی غرق میشه، بطور ناگهانی بزرگتر میشه. آخرین نفس هاش، بصورت حباب به سطح آب میرسن و وقتی رسیدن، هر حباب به یک تخم تبدیل میشه.
    [​IMG]
    سیل بیشتر میشه و دریا طغیان میکنه. یک شیء شبیه به دیسکی بزرگ و آهنی، از دریا بیرون میاد(در ابتدای داستان، به درون دریا رفته بود). دورتادور دیسک، میشه افرادی که بصورت مجسمه سنگی در اومدن رو دید، و بنظر میاد دست همشون یک تخمه.
    [​IMG]
    در یکی از بخش های دیسک هم، بخش جدیدی اضافه شده، و اون هم مجسمه همون دخترک به همراه همون تخم که روی پاهاش گذاشته.
    [​IMG]
    مرد با نگاه سرد و بیحالت همیشگیش، نظاره گر بالا رفتن دیسک و طرح دخترک روی اونه. دیسک دورتر و دورتر میشه، و میتونیم ببینیم که کل محیط، شباهت زیادی به یک قایق عظیم الجثه(کشتی نوح) داشته که با دریایی بیکران احاطه شده...
    [​IMG]
    «تحلیل»:
    باید توجه داشته باشیم که این انیمه زمانی ساخته شد که مامورو اوشی، سر مذهب اولیش(مسیحیت) به کشمکش درونی رسیده بود(آیا مسیحیت درسته یا نه) که نتیجه اون در نهایت، بی اعتقادیش به مسیحیت بود. به همین دلیل، تخم فرشته دارای رویکردی منفی و نقادانه به مسیحیته.
    تخمی که دخترک حمل میکنه، نمادیه از یک ایده/تفکر/مکتب/ایدئولوژی/عقیده/یا حتی دین جدید. تفکری که هنوز در ابتدای راهشه و دخترک امید زیادی بهش داره. به اینکه زمانی یک عقیده بزرگ و شکوهمند بشه(همون پرنده غول پیکر).
    همزمان، مرد نمادیه از مسیحیت یا حتی خودِ عیسی مسیح. اون همیشه یک صلیب شکسته و کهنه رو بر دوش خودش حمل میکنه. لباس جنگاورانه اون، میتونه نمادی باشه از اینکه یک سرباز و مبارزه در راه ترویج مسیحیت.
    وقتی دختر و مرد باهم روبرو میشن، مرد خیلی درباره درون تخم مرغ(محتوای این تفکر جدید) کنجکاوه، در حالی که دختر اعتماد زیادی بهش نداره و بهش چیزی نمیگه. با اینحال، مرد دائما دنبال دختر راه میفته. انگار بی صبرانه میخواد چیزیو بدونه، اینکه درون تخم واقعا چیه.
    [​IMG]
    اما اعتماد دختر به مرد بیشتر میشه. مرد برای دخترک، داستان نوح رو تعریف میکنه، هرچند که در ادامه، موضعی شکاکانه به این داستان میگیره و میگه که شاید همه اینها رویا باشن. این میتونه نمادی باشه از پدید اومدن تفاسیر غیر تحت اللفظی از مسیحیت. تفاسیری که ظرفیت شکاکیت بیشتری رو از کاتولیسم جزمگرایانه قرون وسطی داشتن، و داستان های کتاب مقدس رو نه واقعی، بلکه استعاری میدونستن.
    [​IMG]
    دخترک، اسکلت پرنده غول پیکری که معتقده درون تخم هست رو به مرد نشون میده. مرد با بدبینی خاصی به اسکلت نگاه میکنه. در واقع در اینجا، جنگاور مسیحی آگاه میشه که قبلا چیزهایی از این عقیده جدید رو به یاد داشته(از پرنده درون تخم خبر داره)، عقیده ای که انگار بصورت یک ققنوس به تصویر کشیده شده، پرنده ای آزاد و جاودانه که هروقت بمیره، دوباره به دنیا میاد. ققنوس غول پیکر باستانی، میتونه نمادی باشه از تفکر فلسفی بزرگِ یونان باستان. سنت فلسفی ای که به واسطه حکومت مسیحیت در اروپا، در قرون وسطی به فراموشی سپرده شد و اون سنت فلسفی بزرگ، با فلسفه ای کاملا دینی و جزمگرایانه، جایگزین شد. دوره ای که مثل یک توقف تفکر بلند مدت در اروپا بود. اما فلاسفه و عالمان و دیگر بزرگان اروپا، به تدریج دوباره با این میراث فلسفی عظیم آشنا شدن و سعی کردن راهشو ادامه بدن و فلسفه جدیدی در برابر تعصب مسیحی ایجاد کنن(زاده شدن دوباره ققنوس در قالب اون تخم)...
    [​IMG]
    ولی همونطور که میدونیم، مسیحیت قرون وسطایی هیچ وقت از این حرکت ها استقبال خوبی به عمل نمی اورد! تمامی عقاید جدید، میتونستن تهدیدی باشن برای فروپاشی این نظام. به همین دلیل، مرد ابتدا سعی میکنه اعتقاد دخترک به این تفکر جدید رو از بین ببره. به این شکل که وقتی دختر میگه صدای نفس کشیدن و بال زدن پرنده رو میشنوه و بهش امیدواره، مرد سعی داره این امیدواری رو با گفتن اینکه اینها صدای نفس کشیدن خودِ دختر و باد هستن، از بین ببره، که البته ناموفق واقع میشه.
    [​IMG]
    پس، وقتی دختر به خواب رفت، مرد تخم رو برداشت، به زمین گذاشت، و با صلیبش اون رو شکوند! مرد مسیحی با اینکار، کل امیدهای دخترک و جوانه های این عقیده جدید رو از بین برد، کاری که در قرون وسطی با سوزوندن کتابها(و البته انسان های معتقد!) انجام میشد. ولی این کشتارها و حذف هارو نباید به پای بیروزی این مسیحیت توتالیتر گذاشت! این همه دیکتاتوری و حذف مخالفان، در وهله اول خودِ حقانیت و خوب بودن این مسیحیت رو زیر سوال میبره. اگر حرفی حقیقت داشته باشه، بالاخره ثابت خواهد شد، چه نیازی داره با حذف بیرحمانه مخالفانش؟ با این کار، فقط اعتبار خودشو کمتر میکنه و تاکید بر این نکته که هیچ استدلال منطقی ای در برابر مخالفان نداره. این موضوع، زمانی نشون داده میشه که بعد از شکستن تخم، طوفان و سیل بزرگی در شهر بخش میشه. طوفانی که محکم بودن پایه های چنین جامعه ای رو زیر سوال میبره. هرچند مقامات مسیحی، تا مدت زیادی متوجه خطر این کار برای خودشون نمیشدن، و مرد هم با نگاهی سرد و بیخیال و عادی، به طوفان نگاه میکنه.
    وقتی دخترک بیدار میشه، مرد رفته، و میبینه که تخم شکسته. این موضوع اون رو به گریه میندازه. امیدی که این همه وقت مراقبش بود، بخاطر اعتماد نابجا به فردی دیگه، بر باد رفته بود! دختر وقتی به دنبال مرد میدوه، به گودال عمیقی پر از آب میفته. در اونجا، با حقیقت منفی ای که پشت مرد(مسیحیت) بود، با ذات سرکوبگر و غیر قابل اعتماد این عقیده، آشنا میشه، و به همین دلیل به بلوغی فکری دست پیدا میکنه که بصورت بالغ شدنش درون آب نشون داده میشه(نمادی از وقتی که کارگردان هم با غلط بودن مسیحیت آشنا شد و ازش دست کشید). هرچند که این بلوغ دیرهنگامه و دخترک جون خودش رو درون آب از دست میده. ولی آخرین نفس هاش، بصورت تعداد زیادی تخم در میان. نمادی از اینکه شاید اشخاص بمیرن، ولی ایده ها زنده میمونن و هیچ فرد مرتجعی، نمیتونه با هر تعداد کشتار، جلوی پیشرفت رو بگیره. شاید مرد یک تخم رو از بین برد، ولی عوضش تعداد زیادی تخم دیگه به وجود اومدن. همچنین در پس زمینه، میتونستیم درخت هایی رو هم ببینیم که روی اونها، یک تخم بزرگ با یک جنین درونشون وجود داشت. نمادی از ظهور تفکرات جدیدتری که منجر به ظهور عصر روشنگری شدن.
    [​IMG]
    بعد از مرگ دختر، طوفان و سیل بازم شدیدتر میشه و حتی خیلی از ماهیگیران رو به زیر آب میبره. از دریا، همون دیسکی که در ابتدا بود، بالا میاد، با یه تغییر جدید: مجسمه سنگی دخترک، با تخمی در دست، بهش اضافه شده. همچنین میتونیم ببینیم بقیه مجسمه هائم تخمی در دست دارن. این دیسک میتونه یادبودی از افرادی باشه که مسیحیت(مرد) بخاطر داشتن عقایدی جدید، کشته بود.
    مرد به مجسمه دختر، با سردی و بیخیالی نگاه میکنه، و دیسک هم بالا و بالاتر میره و مشخص میشه که اون منطقه، شبیه یک کشتی بزرگ، مثل کشتی نوح بوده. در واقع، افرادی که مسیحیت کشته بودشون، آزاد شدن! در حالی که جامعه کهنه مسیحی، در کشتی ای تنها و در دریایی بی کران و طوفانی، باقی موند. مرد مسیحی فکر میکرد با کشتن بقیه، همه چیز تمومه و جامعه به رستگاری میرسه، در حالی که نه تنها باورهای مخالف و جدید مثل ققنوسی جاودان، بیشتر میشدن، بلکه حتی اون مخالفان بودن که آزاد شدن و جامعه خودش در حال دست و پنجه نرم کردن با سیلابی عظیم بود! سیلی که بقای اسن سیستم رو به خطر میندازه.
    برخلاف داستان نوح، که کشتی سرانجام نجات پیدا میکنه، در اینجا کشتی(جامعه) نجات پیدا نکرده بلکه همچنان در معرض طوفان دریاست. همین موضوع(نزدیکی به دریا) باعث میشد که سایه های ماهی های غول آسایی دیده بشه. اونا فقط سایه های ماهی هایی بودن که در دریا زندگی میکردن، ولی ماهیگیران با این تفکر غلط که کشتی نجات پیدا کرده و به خشکی رسیده، فکر میکردن اونا ماهی هایی فراطبیعی و پلید و غیر عادین که باید از بین برن.
    [​IMG]
    البته تخم فرشته از اون انیمه های مبهمه که تفاسیر مختلف و گاه متضادی میشه ازشون داشت، ولی تفاسیر مذهبی(که پیام انیمه رو موافق مسیحیت میدونن) با توجه به فضای انیمه، خیلی نامحتمل بنظر میرسن!

    «نقد»:
    فضای انیمه، دارای ساختمون های با معماری گوتیک(تاکید بر جامعه ای مسیحی) و ساختارهای سورئاله، که جذابیت خیلی زیادی به انیمه داده.
    [​IMG] [​IMG]
    در طراحی کاراکتر هم، شخصیت مرد چیز خاصی نداره اما قیافه عجیب و غریب دخترک، که میشه بی حالتی و گاهی ترس رو در اون تشخیص داد، خیلی قشنگه. کلا فرم طراحی انیمه واقعا عالیه و حس ابهام جالبی رو در اون فضای مه آلود به وجود میاره. در واقع فضاسازی انیمه، شمارو به سکوت ومیخکوب شدن سوق میده و خیلی تاثیرگذاره! سکانسی که ماهیگیران به دنبال شکار ناموفق ماهی های سایه ای هستن، خیلی عنصر جالبی بود.
    سیر روایی دارای دیالوگ و ماجرای زیادی نیست و با انبوهی از سکانس های ثابت و طولانی، استفاده از صدا و آهنگ محیط، و صحنه هایی که صرفا خیلی روی فضا متمرکز شدن، طرفیم. این موضوعات به علاوه کندی فیلم، گرچه تاحدی خوب و لازمن، اما گاهی اوقات بیش از حد طول میکشن و ممکنه باعث خستگی بشن. میشد مختصر و مفیدتر هم داستان رو پیش برد و همچنان تاثیرگذار باشه، بدون خسته کردن مخاطب.
    محتوای انیمه و نحوه پرداخت ظریف و زیبا و هنری بهش، برای من خیلی جالب بود. ما آثاری که در نقد مسیحیت باشن، کم نداریم. ولی اکثرشون مثل ساوث پارک و فمیلی گای، بصورت طنز و کمدین. اما تخمِ فرشته، همین کارو با یه روایت عمیق و سورئال و تکان دهنده انجام داد!
    در آخر، دیدن تخمِ فرشته رو به همه کسانی که خواهان انیمه ای متفاوت، هنری و عمیق هستن، به شدت توصیه میکنم. معروف نبودن این اثر، هیچی از زیباییش کم نمیکنه و میشه اون رو یکی از "گنج های ناشناخته" دونست!
     
    • لایک لایک x 6
  5. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Devilman Crybaby

    [​IMG]

    Devilman Crybaby اولین انیمه ساخته نت فلیکس(سال 2018)، و به کارگردانی ماساکی یواسا(Masaaki Yuasa) ست که اون رو با آثاری مثل The Tatami Galaxy و Ping Pong میشناسیم. لازمبه ذکره که ایشون انیماتور مهمان برای یکی از قسمت های Adventure Time هم بودن. یواسا از اون دست هنرمندانیه که سبک مخصوص به خودشون رو دارن و با دیدن یک انیمه، میتونید حدس بزنید که ساخته اون هست یا نه. سبک کاریِ اون، استفاده از نقاشی هایی نسبتا ساده با رنگ های روشن و حرکات نرم و روانه، که حالتی آرامش بخش دارن.
    [​IMG]
    یواسا این دفعه به سراغ اقتباسی از دویلمن، مانگایی معروف و تاثیرگذار از گو ناگای(Go Nagai) که از سال 1972 تا 1973 در 5 جلد عرضه شد. دویلمن، داستانی تاریک، پوچ گرایانه، خشن، فلسفی و با صحنه های جنسی متعدده. به همین دلیل، در ابتدا چندان محبوب نشد چرا که خیلی فراتر از هنجارهای اون زمان بود. حتی در اولین اقتباس انیمه ای از اون، حجم زیادی از این اشارات حذف شدن و داستان عملا به یه کمیک های ابرقهرمانی شباهت پیدا کرد! ولی بالاخره با عادی تر شدن این نوع تم های خشن، ارزش دویلمن هم بیشتر درک شد و علاوه بر ساخت یک مجموعه ova دیگه(که کمبود خشونت و تیرگی در اقتباس قبلی رو به خوبی جبران کرد!) و سایر اقتباس های دیگه در طولِ زمان، انیمه های شاخصی هم ازش تاثیر گرفتن که البته در داشتن تم تاریک و مفهومی مشترک بودن: برزرک(Berserk)، نئون جنسیس اوانگلیون(قسمت پایانی این مجموعه، یعنی End Of Evangelion، تاثیر زیادی از تم آخرالزمانی پایان بندی دویلمن گرفت)، انگل: قاعده کلی(parasyte) و...
    از جمله سایر مانگاهای ناگای، میشه به Mazinger و Violence Jack(که در واقع دنباله ایه بر دویلمن) اشاره کرد.
    [​IMG]

    شاید فکر کنید ترکیب تاریکی و خشونت مانگای ناگای، با سبک آرام و روانِ یواسا، اونقدری متناقض هستن که نشه به خوبی اونهارو باهم جمع کرد. هرچند من خودم گرافیک و خشونت افسارگسیخته تر اقتباس ova رو ترجیح میدم، اما این ترکیب متفاوت، برخلاف چیزی که در نگاه اول بنظر میاد، اصلا بد نشده و اتفاقا میشه بخوبی باهاش ارتباط برقرار کرد. سبکِدویلمن یواسا، دلنشین و جالبه.
    این سریال گرچه فقط 10 قسمته، اما سرعت روایت معقوله و این حس چندان به چشمِ مخاطب نمیاد که چیزی از قلم افتاده و همه چیز خیلی سریع داره پیش میره(هرچند زیبایی این سریال اونقدری هست که کوتاهی زیادش، یک ضدحال بزرگ محسوب شه!).
    موسیقی های اثر هم خیلی خوب هستن. من بیشتر از همه، آهنگی رو ترجیح میدم که موقع فلش بک در نبرد نهایی ریو و آکیرا پخش میشد(From Here to Eternity).

    با تمامِ این مقدمات، داستان رو بررسی میکنیم:

    آکیرا فودو، پسریه که والدینش، که هر دو پزشکانی سرشناسن، برای ارائه خدمات درمانی رایگان و بشر دوستانه، به دور دنیا سفر میکنن و زیاد باهاش در ارتباط نیستن. به همین دلیل آکیرا پیش خانواده ماکیمورا زندگی میکنه که این خانواده، دختری همسن آکیرا به اسم میکی و پسری کم سن تر به اسم تارو دارن. آکیرا پسری مهربون، اما از نظر بدنی و احساسی، ضعیف و آسیب پذیره، که حالتی ترحم برانگیز داره. در واقع کلمه Crybaby(بچه ننه) در عنوان،اشاره به همین داره.
    اما روزی، دوستِ قدیمی و دوران کودکیش، ریو آسوکا، بعد از مدت های طولانی بهش سر میزنه و ازش درخواست داره که که بهش کمک کنه. ریو توضیح میده که به همراه یه باستان شناس روسی، پروفسور فیکیرا، برای تحقیق درباره نژادی از مردمان بومی و قدیمی، به آمریکای جنوبی میره. اما در اونجا، بدنِ پروفسور توسط شیطان تسخیر میشه و حالتی خشن و جنون آمیز پیدا میکنه، اما برای جلوگیری از آسیب زدن به بقیه، خودشو با بنزین میسوزونه. ریو هم کنجکاوه که بیشتر درباره شیاطین تحقیق کنه و قصد داره از آکیرا به عنوان سوژه آزمایش، استفاده کنه.
    اونا نیمه شب، به یه پارتی شبانه و غیر قانونی به اسم "سبت" میرن که اونجا مواد مخدر تبادل میشه و طبعا صحنه های +18 زیادی هم داره! ریو میگه که شیاطین به اینجور جاها(که شاید بشه اونهارو نمادی از زوال اخلاقی مدرن دونست) میان، اما به شرطی که خون هم وجود داشته باشه. به همین دلیل، یه شیشه مشروب رو میشکنه و بی رحمانه، باهاش شروع میکنه به خونریزی و زخمی کردن دیگران، بدون ذره ای ترحم. توی این شلوغی، بالاخره سر و کله شیاطین مختلفی پیدا میشه و شروع میکنن به کشتن خیلی ها، اما در این بین، همونطور که ریو انتظار داشت، قدرتمند ترین شیطان ها به اسمِ آمون، وارد بدن آکیرا میشه. آکیرا حالتی شیطانی پیدا میکنه و شروع میکنه به نابودیِ خشونت بار شیاطینِ اونجا.
    بعد از اون اتفاق، آکیرا تغییرات زیادی میکنه. قوی تر، عضلانی تر و خشک تر میشه که این همه تغییر 180 درجه ای تو یه شب، برای همه باور نکردنیه. هرچند، این شخصیتِ جدیدش، بین بقیه بچه های مدرسه محبوب تره. آکیرا الان بدن و قدرت یک شیطان، اما قلب و احساسات یک انسان رو داره، به همین دلیل به خودش میگه "دویل من" یا مرد شیطانی(نکته جالب اینجاست که توی این سریال، شخصیت ها، اون اولین اقتباس انیمه ای از دویل من رو دیدن و آکیرا هم بر اساس همون، اسمشو انتخاب میکنه!). با این قدرت، به همراه ریو، آکیرا به جنگ با بقیه شیطان های خبیث و آدمکش میره و به راحتی از پس خیلیاشون بر میاد.
    [​IMG]
    اما همیشه همه چیز اینقدر خوب و ابرقهرمانی باقی نمیمونه:
    ریو برای پیشبردن اهدافش، حاضره هرکاری کنه. از جمله زمانی که یک عکاس، فیلمی از تبدیل شدن آکیرا به دویلمن رو ضبط میکنه و ریو برای لو نرفتن، خودِ اون عکاس و مادرشو میکشه.
    شیاطین حتی به پدن پدرِ آکیرا هم نفوذ میکنن و به همین دلیل، اون همه مسافران هواپیما(ازجمله همسرش، مادر آکیرا) رو میکشه و صورتک های مرده اونهارو بخشی از بدنِ خودش میکنه. آکیرا با دیدن صورت غمگین و مرده مادرش و جنونِ پدرِ تسخیر شدش، به شدت متاثر میشه، خصوصا وقتی که مجبوره این شیطان رو بکشه...
    همچنین آکیرا با شیطانی به نام سیلن مواجه میشه که گرچه باهاش دشمن شد وقصد داشت بکشش، اما میفهمه که قبلنا به شدت عاشقِ آمون(شیطانِ درون آکیرا) بوده. این موضوع، آکیرا رو در این باور که شیاطین شر مطلق و بدون احساسن، دچار شک میکنه. به همین دلیل از ریو میپرسه که آیا شیاطین هم قلب دارن و عاشق میشن؟ ریو جواب منفی میده و اصرار میکنه که اونا فقط نابودگر و بدون احساسن، که جواب چندان قانع کننده ای برای آکیرا نیست.
    اما شروع تیره ترین بخش های این سریال، زمانیه که ریو متوجه میشه که یکی از دونده های معروف هم(به اسم مایورو کودا)، یک سالیه که با شیطان ترکیب شده. به همین دلیل، ریو به آکیرا پیشنهاد شرکت تو مسابقه رو میده(هرچند دقیق مشخص نمیکنه که چرا). در اونجا، ریو فیلم هایی که از پارتی سبت، ضبط کرده بوده رو تو کل سالن پخش میکنه، اینها باعث میشن که خاطرات تلخ کودا از اون موقع به یادش بیان و شیطان درونش، بیدار و غیر قابل کنترل بشه. به همین دلیل، با خشونت تمام شروع به کشتن حاضرین میکنه. ریو هیچ توجهی به این پیامد نداره و کارشو اینطوری توجیه میکنه که قصد داره عموم مردم متوجه وجود و خطر شیاطین بشن(از همه این لحظات، فیلم گرفته میشد و همه جا پخش میشد). زمانی که شیطانِ کودا از محدوده دوربین ها خارج میشه، آکیرا باهاش میجنگه و شکستش میده، اما اونو نمیکشه. کودا موفق میشه شیطانشو کنترل کنه.
    ولی پخش عمومیِ این اتفاق و متوجه شدن درباره وجودِ شیاطین، پیامد منفی و عمیقی توی جهان میذاره: مردم همگی مسبت به هم بدبین میشن و با این تصور که هرکسی ممکنه شیطان باشه، کلی گروه و اقدامات خودسرانه دیگه شکل گرفتن که حتی وقتی یکمی به کسی مشکوک میشدن(بدونِ وجود دلیل منطقی)، سریعا اون فرد رو میکشتن. حتی دولت هم در این کشت و کشتار مشارکت میکنه. فضای بیرون، زشت و آخرالزمانی و پر از خون میشه. این همه کشته شدنِ راحتِ انسانها، برای آکیرا به عنوان فردی مهربان و انساندوست، تحمل ناپذیره. ولی وقتی در اینباره به ریو اعتراض میکنه، با بی توجهی اون روبرو میشه و همین باعث میشه که آکیرا راهشو از اون جدا کنه.
    متاسفانه یک شیطان به بدنِ تارو هم نفوذ میکنه و با از دست دادنِ کنترلش، تارو شروع میکنه به خوردنِ مادرش! وقتی پدرش هم سعی میکنه جلوشو بگیره، ماموران دولتی هر دو رو با بی رحمی تمام، گلوله بارون میکنن(پدر تارو رو به چشم مزاحم سرِ ماموریتشون میدیدن) و آکیرا هم فرصت نجات دادنِ اونارو پیدا نمیکنه که باعث میشه خیلی غمگین بشه، و همچنین عذاب وجدان شدیدی بگیره.
    اما در این بین، اتفاق شوکه کننده دیگه ای هم رخ میده: با اینکه آکیرا کودا رو نجات داده بود، اما کودا خیانت میکنه و وقتی میبینه شیاطین در حال پیروز شدنن و انسانها دارن خودشونو نابود میکنن، مثل یک فرد حزب باد، صرفا طرف برنده رو میگیره و از شیاطین میخواد که قبولش کنن و میگه که خودشو به یه شیطانِ کامل تبدیل میکنه. اینجا یکی از شیاطین، دیالوگ جالبی داره و میگه "این هم کاریه که انسانها انجام میدن". در واقع اشاره میکرد که تغییر موضع و نفع طلبی و کنار گذاشتن حقیقت به قصد منصب داشتن در قدرتِ حاضر، کاریه که عموما از انسانها سر میزنه و در تاریخ هم نمونه فراوانی از این مدل افراد و جریانات داشتیم، یکی از وجوهِ تاریکِ تاریخِ انسان.
    ولی ریو در ادامه میفهمه که رهبر شیاطین، ساتان، در واقع خودشه که در قالب انسانی حلول پیدا کرده و از قلمرو آسمان، تبعید شده. بقیه شیاطین هم اینو میدونستن و در واقع اون تمامِ این مدت، بدونِ اینکه خودش مستقیما بدونه، کارهایی میکرد که نتیجشون ضعیف شدن انسانها(بدبینی افراطیشون به هم تا سر حد مرگ) و سوء استفاده و قوی شدنِ شیاطین از این راه بود، تا به جای انسان، حاکمانِ زمین بشن. ریو خودش پیشگامِ چیزی بود که مدت ها فکر میکرد داره علیهش مبارزه میکنه، و البته از این مقامِ جدید هم استقبال میکنه! در نتیجه، بدنش تغییر میکنه و شبیه به الهه ای مونث و نورانی با چندین بال در میاد.
    برای کمکِ بیشتر به شیاطین، اون در تلویزیونِ مرکزی، با ظاهر عادی و انسانیش، ادعا میکنه که خواستگاه شیاطین(و در نتیجه راهِ نابودی اونهارو) رو فهمیده. آکیرا اول خوشحال میشه که با اینکار، به اینهمه جنایت و بدبینی پایان داده میشه. اما دروغی که ریو در اینباره ساخته، وضعیتو حتی بدتر میکنه: اون میگه که این شیاطین، در واقع انسانن. انسانهایی طرد شده و ناراضی از اجتماع، که این ناراضی بودن و احساسِ منفی، اونهارو به شیطان تبدیل کرده. بنابراین باید این انسانهارو قبل از تبدیل شدن به شیطان، کشت، که یکی از علائم تشخیص شیطانی شدنِ اونها، اینه که در مدت زمان خیلی کوتاهی، تغییراتِ زیادی نسبت به قبل کردن. اون برای مثال، از آکیرا استفاده میکنه و بعد از لو دادنِ محل زندگیش، میگه که اون پسری غیر اجتماعی و بدشانس بود که وقتی به کلوب سبت رفت، بر اثر این احساسات منفی، به شیطان تبدیل میشه و همه افراد حاضر در اونجارو بی رحمانه میکشه. در واقع اینجا میتونیم نقش رسانه عمومی در دروغ پردازی، تحت تاثیر قرار دادنِ مردم و ایجاد "هراسِ اخلاقی" ببینیم. هراس اخلاقی، اصطلاحی ساخته جامعه شناس آمریکایی، استنلی کوهن هست و به زمانی اطلاق میشه که مردم بر اثر تبلیغات و رسانه و...، نسبت به وضعیتی خاص،حساسیت به خرج بدن و اون رو خلاف منافع اجتماع و اخلاق بدونن، طوری که برای از بین بردنش، حتی دست به اعمال خشونت آمیز بزنن. ساحره کشی در اروپا، نمونه خوبی از این موضوعه که با ترسوندن مردم از جادوگرها، اونهائم هر کسی رو(با معیارهایی غیر منطقی مثل خال و..) به جادوگری متهم میکردن و میکشتن. ریو هم به همین شکل، مردم رو با ترسوندن از شیاطین، علیه افرادی که با هنجارها و موقعتی های تحمیلی اجتماعی مطابقت ندارن، تحریک میکنه. هرچند که همه اینها، صرفا یک دروغه. حتی سازندگان این خبر جعلی و فیلمبردارانش هم، خودِ شیاطین هستن و بعد از ضبط برنامه، انسان هارو بخاطر اینکه در شرایط بحرانی به راحتی تحت تاثیر هر خبر دروغی قرار میگیرن، مسخره میکنن.
    اما حتی با این وجود، میکی همچنان به آکیرا اعتماد داره. اون خاطراتی مبهم از زمانی که آکیرا در شکل شیطانی نجاتش داد، به یاد میاره و باور داره که آکیرا یک شیطان نیست، بلکه یک دویل منه.
    آکیرا میره تا جلوی ریو رو بگیره و به میکی قول میده که زود برگرده. اما در راهِ خودش، میبینه که مردم، تعدادیو با طناب بستن و به ظن شیطان بودن، بهشون سنگ پرتاب میکنن. آکیرا به اونجا میره و میگه که اونا انسانن و من رو باید بزنید، هرچند من هیچ آسیبی به انسانها نمیزنم. مردم اعتمادی ندارن و سنگ و هرچی که دستشون بیاد، به طرف آکیرا پرت میکنن و زخمیش میکنن، و آکیرا هم هیچ واکنشی نشون نمیده و میخواد که مردم، خشمشونو روی اون خالی کنن نه بقیه انسانها.
    در این حین، میکی هم در حمایت از آکیرا، مطلبی رو توی اینترنت پخش میکنه که خیلی پربازدید میشه. اون میگه که" آکیرا همیشه، حتی وقتی که ضعیف باشه، سعی میکنه به دیگران کمک کنه. اون هیچوقت نه برای خودش، بله برای دیگران گریه میکنه، چه با بدنِ انسانی و چه شیطانی. دنیا جای خیلی بهتری میشد اگه افرادِ بیشتری مثل آکیرا بودن. من هم یک دویل من هستم!"
    این پیام، به همراهِ دیدنِ اینکه آکیرا هیچ آسیبی به بقیه نمیزنه و میزاره هر کاری که میخوان باهاش بکنن، به تدریج بعضیارو دچار تجدید نظر میکنه. حتی کسایی که به آکیرا سنگ پرتاب میکردن، یکی یکی منصرفش میشن و به جاش اونو در آغوش میگیرن و افراد به بند کشیده شده رو آزاد میکنن.
    ولی اکثریت، همچنان دچار اون پارانویای سابق هستن و به خونه میکی ماکیمورا هجوم میارن. توی خونه، میکو کورودا هم بوده که طی سال ها، دوست و رقیب میکی توی دو بوده. میکو گرچه همیشه به میکی بخاطر اینکه دوندگیش بهتره، حسودی میکرد، اما همچنان دوستش داشت و این احساسشو همون موقع اعتراف میکنه. بعد از اونجایی که میکو هم یک دویلمن شده، با میکی از اون خونه فرار میکنه، ولی مردم اون رو با تیر میزنن و میکی رو هم میگیرن...
    [​IMG]
    وقتی آکیرا با عجله برمیگرده، با شاید بشه گفت غم انگیز ترین سکانس های دویلمن مواجه میشیم: مردم، خونه خانواده ماکیمورا رو آتیش زدن و بعد از کشتن اونها، تیکه های مختلف جسدشون(از جمله سرِ میکی) رو به سیخ کشیدن و اون شیخ های چوبی رو با خوشحالی توی هوا تکان میدن. وحشی گری مردم توی قرن 21، درست مثل تعصبات قبایل بدوی میشه و با اینهمه خشونت و وجه تاریک، از هرگونه ترحمی تهی شدن. در واقع ظلم شدید اونها نسبت به سایر موجودات و حتی خودشون، اونارو از شیاطین هم نفرت انگیز تر میکنه. آکیرا از همیشه غمگین تر میشه و با قدرتش، همه اون افراد رو در آتش میسوزونه. در آخر هم با ناراحتی، سرِ جدا شده میکی رو بغل میکنه. در اینجا، صحنه هاییو میبینیم که آکیرا و میکی سوار یک موتور هستن و به هم حس خوبی دارن. صحنه ای که گرچه پایانِ اقتباسِ انیمه ای اولیه از مانگای دویلمن بود، اما در این سریال، دقیقا برای نشون دادِ اینکه این اتفاق هیچوقت نیفتاد(بخاطر مرگ بی رحمانه میکی) و کاربردش غمگین تر کردن مخاطبه!
    بعد از اینکه ریو این همه دنیارو به هرج و مرج انداخت و همه چیزِ دوستش، آکیرا رو ازش گرفت، به شکل اصلیش برمیگرده و کاملا راضیه. اون به آکیرا میگه درباره تاریخچه حضورِ شیاطین میگه. اینکه اونها توسطِ خدا، طرد شدن و به تنها جای ممکن، یعنی زمین، رفتن و سال ها مثل انگل، در بدن موجوداتِ دیگه زندگی میکردن و تکامل پیدا میکردن. اما خدا به همین هم راضی نبود و بخش زیادی از اونهارو در زمین از بین برد و انسانهارو آفرید. اما شیاطین طی این همه مدت، فعالیت زیادی نکردن و به دنبالِ این بودن که سرانجام در آخرالزمان، ساتان(ریو)، راه رو برای حضور دوباره اونها در زمین باز کنه. درست همونطور که انسانها به افرادی مثل عیسی به عنوان منجی در آخرت، ایمان دارن. بعد از اینها، ریو از آکیرا میخواد که به گروهش بپیونده، اما آکیرا قبول نمیکنه و وعده انتقام میده. اون موفق میشه گروهی، هرچند کم و ضعیف، از شیاطین رو دورِ خودش جمع کنه که مخالف این وضع و نابودی هستن. ریو و بقیه شیاطین، همچنان به کشتار و نابودی ادامه میدن، تا اینکه آکیرا و یارانش سر میرسن. اونها موفق میشن میشن برخی از شیاطین بدکار رو بکشن، هرچند بزودی خودشونم از بین میرن. در آخر، شاهد نبردی شدید و نفس گیر بین ریو و آکیرا هستیم.
    [​IMG]
    بعد از سرنوشت نسبتا مبهم نبرد، با دنیایی خالی از سکنه و دریایی قرمز رنگ روبروئیم. فضایی که به دقایق پایانی End Of Evangelion هم شباهت زیادی داره. میبینیم که آکیرا و ریو، جلوی ساحل دراز کشیدن و ریو درباره خاطراتِ مشترکشون حرف میزنه. در اینجا در فلش بک ها، میبینیم که ریو پسری باهوش، اما تنها و بی احساس بود. ولی یه نفر باهاش دوست شد و اون آکیرا بود. ریو نسبت به حیوانات و مرگشون هم بی احساس بود، در حالی که آکیرا خیلی اونارو دوست داشت واز مرگشون کلی ناراخت میشد. بعد از این مرور، ریو میگه که "من مدت ها فکر میکردم عشق و احساسی وجود نداره، پس جایی برای ناراحتی هم وجود نداره". اما آکیرا همچنان هیچ حرفی نمیزنه. وقتی ریو برمیگرده و بهش نگاه میکنه، میبینه که آکیرا در جنگ با اون، نیم تنه پایینشو از دست داده و مرده. همون موقع، ریو حرف قبلیش درباره بی احساس بودنشو نقض میکنه. اون از تنِ بی جانِ آکیرا میپرسه این احساس جدیدی که در اون ایجاد شده چیه(عشقِ ریو به آکیرا)، اون رو در آغوش میگیره و عاجزانه خواهش میکنه که باهاش حرف بزنه و تنهاش نذاره، هرچند که دیگه برای چنین احساسی خیلی دیر شده...
    بعد از اون، انفجارهایی نورانی از جانب خدا رو میبینیم که شیاطین رو هدف قرار میدن و نابودشون میکنن. هرچند حتی بعد از اینهمه بلبشو، زمین از فضا، هیچ تغییری نکرده و درست مثل سابقه. انگار نه انگار که اون همه خون و اشک، کوچکترین اهمیتی براش داشته باشه. این صحنه آخر، نشون دادنِ زمینِ بی تغییر، آرام ترین و در عینِ حال، پوچگرایانه ترین صحنه دویل منه.

    دویل من، داستانی زیبا و غنی داره که به مسائل مختلفی میپردازه. اما شاید بشه مسئله خیر و شر و نسبت بینِ اونهارو، کلیدی ترین بخش در محتوای دویل من دونست.
    تاریخ اندیشه ورزی، در غرب و شرق، معمولا دارای انواعِ زیادی از دوگانه ها بوده که معمولا هم یکی به کلی خوب، و دیگری هم بد و بدونِ لیاقتِ توجه کردن، میدونست: خیر و شر - عقل و احساس - زن و مرد و....
    گرچه از دیرباز، در اقلیت، مخالفت هائیم با این دوگانه سازی ها بوده(مثلا یین و یانگ، دیالکتیک و...) اما مدرن ترین، و شاید معروفترین صورتبندی از این مخالفت ها، در قرنِ بیستم، توسط جریانی به نام "ساختار شکنی"(یا ترجمه بهتر، "واسازی") انجام شد که ژاک دریدا مطرح ترین چهره اونه. ساخت شکنی، مستلزم شک کردن در ساختارها، از جمله دوگانگی هاست. این که آیا واقعا این دوگانه سازی ها واقعی و درستن؟ آیا حتما یکی از این دوگانه ها خوب و اون یکی بده؟ چه ارتباطی باهم دارن و...مبحثی که حتی در جنسیت هم وارد شد. گرچه ساختار شکنی خیلی اوقات ممکنه مستلزم نقض وجود یا معنی دار بودنِ این دوگانگی ها باشه، ولی گاهیم به این میرسه گرچه این دوگانگی وجود داره، و یکی هم تاحدی از اون یکی بهتر یا بدتره، ولی هم اون طرف مثبت، میشه مواردی توش پیدا کرد که خوب نیستن، و هم موارد جالب توجه و مهمی در طرف دیگر که معمولا طرد میشه، وجود داره. در کل ساختار شکنی، مخالف ایده طرفداری محض و بدونِ پرسش از یک چیزه(و محکوم کردن صرف طرف دیگر).
    [​IMG]
    این ساختار شکنی رو در کلیتِ دویل من، و گاهیم به طور خاص، به کرات میبینیم. از تصور اولیه داستان شروع میکنیم: اینکه انسانها کاملا خوبن، و شیاطین هم شر مطلق و فاقد هرگونه احساس و حق. اولین جایی که رخنه در این تصور به وجود میاد، وقتیه که آکیرا متوجه عشق شدید سیلن به آمون میشه. در ادامه، داستان مارو وادار به شک کردن در خیر مطلق دونستن انسانها میکنه. زمانی که به سادگی، گولِ دروغ های ریو رو میخورن و با بدبینی و خرافات، بیرحمانه به کشتار همنوعان خودشون رو میارن و تراژدی های بزرگی پدیدار میشه. طوری که حتی آکیرا هم طاقت نمیاره و قاتلانِ میکی و بقیه رو میکشه. میبینیم که در هردو شیاطین و انسانها، خوبی و بدی هایی دیده میشه. ضمنِ اینکه فراموش نکنیم شیاطین هم همواره از جانب خدا طرد میشدن و حتی حق زندگی توی سیاره دور افتاده ای مثل زمین هم به اونها داده نمیشد، پس قابل پیش بینیه که خشم و کینه بیشتری پیدا کنن. اما حالا که هر دو گروه، خوبی و بدی دارن، چه نکته خوبی بینشون مشترکه که شاید بشه بر اساس اون، مبنایی چه بسا برای صلح و درک متقابل بین اونها، پیدا کرد؟ جواب انیمه به این سوال، عشق و احساساته. هر دو به واسطه روابطی که دارن، احساسات و وابستگی هایی پیدا میکنن. نیرویی که قدرت زیادی هم داره و باعث شد وقتی آمون بدن آکیرا رو تسخیر کنه، آکیرا به جای شیطان، به دویلمن تبدیل بشه. اون نذاشت بخش منفیِ شیطانِ وجودش، احساسات انسانیشو از بین ببره، بلکه با توانایی حفظ اونها(بخاطر عشق و تعلق خاطر به میکی و انسانها و حفاظت از اونها)، از ظرفیت مثبتِ بخش شیطانی وجودش استفاده کرد و مردم رو نجات میداد. میکو هم وقتی به احساس دوستیش به میکی پی برد، حسادت و دشمنی رو کنار گذاشت و از وجودِ شیطانیش، برای نجاتش استفاده کرد. این عشق علاوه بر سیلن، حتی در ساتان(ریو)، رهبرِ شیاطین هم وجود داشت. گرچه ریو از انسانها متنفر بود و اونهارو ضعیف و لایق نابودی میدونست، و حتی طی این مدت بطور ناخودآگاه برای نابودی اونها و تسلط شیاطین نقشه میکشید، اما اون اولین دوست دوران کودکیش، آکیرا رو دوست داشت. به حدی که بعد از سالهای زیاد، همچنان به فکرش بود و با سر زدن بهش و درگیر کردن اون د ر نقشه، کاری کرد تا قدرتمند بشه(به وسیله حلولِ آمون در آکیرا) و اینجوری، بتونن در کنار هم، در دنیای جدیدی که برای شیطان هاست، زندگی کنن(اگه آکیرا یه انسان معمولی میبود، در این جنگ دووم نمیورد). هرچند که داستان دویلمن، به مولفه ها و چیستی دقیق تر این عشق، یا امکان همزیستی مصالمت آمیز انسانها و شیاطین، نمیپردازه.
    دویلمن همزمان که دوگانه سازی مطلق رو نفی میکنه، به نقد یکسویه نگری و طرفداری محض از یک طرفِ این دوگانگی، به مثابه تفکری متناقض و پوچ، هم میپردازه. ریو در ابتدا اینطور فکر میکرد که میخواد با نابودی مطلق شیاطین، راه رو برای بهروزی و سعادت انسانها باز کنه. اون هیچ احساس و علاقه ای به شیاطین نداشت و اونهارو موجوداتی مخرب و فاقد احساسات میدونست. اما در ادامه متوجه شد که بطور ناخودآگاه، همه نقشه هاش در واقع در جهت منافع همون طرف منفیه(شیاطین) و حتی خودش همون ساتان، رهبر اونهاست! اینجا به طرز جالبی میتونیم ببینیم که طرفداری محض از سمتی که "خیر" نامیده میشه، و اینکه خواهان نابودی مطلق "شر" باشیم، خودش باعث شر میشه و هیچ کمکی به بهروزی انسان نمیکنه. انسان موجودیه که ویژگی های خوب و بد رو باهم داره و همینها، روان و پیچیدگی و پویایی اون رو میسازن. تلاش برای حذف مطلق سویه بد در دنیا و انسان، منجر به نفی بخش بزرگی از جهان و تلاش برای نابودیِ اون، که نتیجه ای جز کشتار و نوعی "دیکتاتوری اخلاقی" نداره، میشه که پیامدی بده. به طرز متناقضی، وقتی سعی در حذف مطلق بدی و غالب کردنِ نیکی مطلق بکنید، در طرف شر قرار میگیرید نه خوبی! در واقع شر و خوب، در نتیجه یک معیار و قانون بهوجود میان و بدون اون معنی ندارن. قانونی که ادعا میکنه طرفدار خوبیه، اما با دوگانه سازی و طرفداری یا محکوم کردن مطلق یکی از اون سویه ها، فقط باعث گسترش سویه منفی و معنادار شدنش میشه. این نوع قانون گذاری و معیار سیاه و سفید، فقط دشمن خودش(سیاه) رو میسازه و قوی تر میکنه. درست مثل ریو که با تلاش برای نابودی مطلق شیاطین، به نفع اونها کار کرد و حتی رهبرشون شد. در واقع نکته جالب اینجاست که از رهبر شیاطین، توقع میره خیلی زشت و ترسناک باشه. اما قیافه ساتانی ریو، بیشتر شبیه به یک الهه نجیب و مهربانه! در حالی که آکیرا با وجودِ خوب بودن، در حالت شیطانی، ظاهر خیلی ترسناک تر و شیطانی تری داره. انسانهائم وقتی این تلاش رو برای نابودی مطلق داشتن، باعث گسترش بدبینی و خشونت زیاد و کشتن بی رحمانه تعداد زیادی از همنوعان خودشون شدن. اونها با تلاش برای اینکار،به بیرحمی و خشونتی حتی بیشتر از شیاطین رسیدن!(چرا که اونها دستکم اینکارو با همنوعانشون نمیکردن) وقتی هم که ریو در موضع گیری جدیدش، خواهان تسلط مطلق شیاطین بود، مجبور به حذف مخالفان و مانع های این هدف بود و یکی از این موانع، آکیرا بود. اون با هدف نابودی انسانها، آکیرا رو هم بخاطر وابستگی انسانیش و سر راه قرار گرفتنش، نابود کرد. ولی در ادامه، به شدت پشیمون شد. اون آکیرا رو دوست داشت، بخاطر اینکه آکیرا همیشه برخلاف دیگران، بهش ابراز محبت میکرد. پیوندِ بین اونها، در دوستی و عشق و محبت بود، همون چیزهایی که ریو اونهارو غیر واقعی، مختص انسانهای ضعیف، بی معنی و دونِ شان شیاطین میدونست. اما خودش که رهبر شیطانها بود، دچار همین حس شد. نابودی آکیرا بخاطر وابستگی انسانیِ اون و علاقه دوطرفه ای که بین ریو و آکیرا بود، باعث شد این دنیای جدید، پیروزی شیاطین بر انسانها، که ریو تلاش زیادی براش کرد، دیگه اصلا براش خوشایند نباشه. حتی در این دنیایی که فکر میکرد خوشبختش میکنه، اون احساس تنهایی و غم و پوچی میکرد. چه بسا بقیه شیطان هائم متوجه احمقانه بودنِ این دنیای از بین رفته، شده باشن! روش درست، نه دوگانه سازی مطلق و حذف همدیگه، بلکه سازگاری و تعادله. درست مثل یک دویلمن، کسی که قدرت شیطانیش رو برای اهداف خوب استفاده میکنه. میکی به درستی گفت که من(و در واقع همه ما) هم یک دویلمن هستم!
    در واقع نقل قولی از هگل، به بهترین شکل این بخش رو بیان میکنه: شرّ در نگاهی نهفته است که همه جهان را در شرّ میبیند.
    البته در داستانِ پر مغز دویلمن، میشه موارد جالب توجه دیگه ای هم پیدا کرد. مثلا اینکه همه در نهایت، تنها شدن. آکیرا بستگانش رو از دست داد، و ریو هم تنها دوستش رو.

    انیمه Devilman Crybaby، داستانی زیبا، تفکر برانگیز، و البته درام داره. تماشای اون رو به همه افرادی که به دنبال انیمه ای مفهومی هستن و با صحنه های خشونت بار و اشارات جنسی مشکلی ندارن، توصیه میکنم. مخصوصا پایانش، غمگین و تاثیرگذاره. بعد از End Of Evangelion، بهترین پایان بندی ایه که تابحال دیدم!
     
    • لایک لایک x 8
  6. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Shoujo Tsubaki
    [​IMG]
    این انیمه رو با نامهای Midori:The Camellia Girl و Mr. Arashi's Amazing Freak Show هم میشناسن.
    این در اصل مانگائیه اثر هنرمند معروف، سوئیرو مارو(Suehiro Maruo) و منتشر شده در سال 1984 منتشر شد. سوئیرو مارو، بیشتر با طراحی های ترسناک و عجیبش شناخته میشه. سبکِ کاری مارو، ارو-گرو(Ero-Guro) نامیده میشه که از دو جزء اروتیک(توصیف صحنه های جنسی) و گروتسک(طنز عجیب و سیاه، با اغراق و کژنمایی) تشکیل شده. این سبک در ژاپن عمدتا در دهه 1930 رواج بیشتری داشت، هرچند عناصری از اون رو میشه در زمانهای خیلی قدیمی تر هم در هنر ژاپن پیدا کرد. البته مارو بیشتر روی وجه گروتسک تاکید داره.
    [​IMG]
    هیروشی هارادا(Hiroshi Harada) کارگردان انیمه 50 دقیقه ای Shoujo Tsubaki در سال 1992 هست. اون همچنین روند انیمیت(متحرکسازی) این اثر رو هم به تنهایی انجام داده، چون بسیاری از صحنه ها در ژاپن اون زمان، به شدت تابو بودن و استودیویی حاضر به همکاری نمیشد. طبیعیه که یک انیمه تک نفره، کیفیتش اصلا در حد کارهای شناخته شده که توسط استودیوهای بزرگ ساخته میشن نیست، ولی با این وجود، طوری نیست که خیلی اذیت کنه. اتفاقا میش باهاش ارتباط برقرار کرد، مخصوصا بخاطر صداگذاری خوب و طراحی های جالبش. هارادا به مدت 5 سال برای تامین بودجه این اثر، پول پس انداز کرد. جالبه که فردی اینقدر در ساخت انیمیشنی که داستانش از خودش نیست، علاقه مند و مصمم باشه. نمونه های چنین افرادی زیاد پیدا نمیشن! مصاحبه ای با اون در یوتیوب وجود داره و انیمه های دیگری مثل Nido to Mezamenu Komori Uta هم ساخته.
    [​IMG]
    دخترِ کاملیا، بخاطر وجود صحنه های جنسی و خشن، از بحث برانگیز ترین انیمه هاست. طبیعتا از دید خیلی ها، تابو و شاید حتی بدترین انیمه خواهد بود! من شخصا این توصیف رو برای اون، خیلی متعصبانه و غیرمنصفانه میدونم. معتقد نیستم که خیلی انیمه عالی ای هست، اما جذابیت های خاص خودش رو هم داره که در ادامه بهشون اشاره خواهم کرد. شخصا من رو نسبت به خیلی از انیمه های معروف و محبوب، بیشتر جذب خودش کرد!
    لازم به ذکره که درسال 2016، یک نسخه لایواکشن 90 دقیقه ای هم از روی اون ساخته شد. حتما میدونید که خیلی اوقات، لایواکشن ها بد و متفاوت از انیمه در میان. ولی من، این رو یک استثنا میدونم و اگه انیمه رو دوست داشتید، لایواکشن رو هم پیشنهاد میکنم و به احتمال زیاد دوست خواهید داشت!
    [​IMG]

    شخصیت اصلی داستان، دختر نوجوانی به اسم میدوریه. پدرش ولش کرده و مادرش هم مریض و زمین گیره، به همین دلیل هر روز مجبوره گل کاغذی بفروشه تا کمی پول گیرش بیاد. میتونیم حدس بزنیم که با این وضع زندگی، اون از ناراحتی و کابوس های زیادی رنج میبره. اما در یک شب، مردی که رئیس یک سیرکه، همه گل های اونو میخره و در عوض، آدرس سیرک خودش رو به میدوری میده و ازش برای اومدن به اونجا دعوت میکنه. وقتی میدوریمیره با خوشحالی این خبر رو به مادرش اعلام کنه، میبینه که اون مرده و موش ها در حال تغذیه از جسدشن! مردم به شکلی بد و تحقیرآمیز، درباره این واقعه باهم صحبت میکنن و هیچکس توجهی به احساست اون دختر بی سرپرست نداره، این اتفاق دردناک برای اونها بیشتر شبیه به یک موقعیت عادی و خنده داره! اینجا ما میتونیم متوجه طنز سیاه اثر بشیم، خصوصا در فیلم که همکلاسی های میدوری، با تحقیر و حنده در اینباره صحبت میکنن.
    با این حساب، میدوری چاره ای جز پیوستن به سیرک نداره. اون ابتدا به سیرک به عنوان نجات دهنده نگاه میکنه، غافل از اینکه اونجا یه جهنم به تمام معناست! اعضای سیرک رو یک پسرِ دخترنما با توانایی کش دادن بدنش، زنی که از مارها نگهداری میکنه، مردی بدون دست با صورت سوخته و باندپیچی(میتونه با پاهاش از تیر و کمان استفاده کنه) و مردی نسبتا درشت هیکل که تظاهر به قورت دادن شمشیر میکنه، و دوتا موجودِ عجیب و خنگ دیگه. اونا اصلا از حضور میدوری استقبال نمیکنن بلکه اون رو مثل یک نون خور اضافه، نحس، ضعیف و شایسته تحقیر و زورگویی میبینن. اونا همه کارهای جانبی مثل نظافت رو به میدوری میسپارن و اون هم چاره ای جز اطاعت نداره. اعضای سیرک در حق میدوری، کارهای مختلفی از تحقیر کلامی تا تنبیه بدنی و آزار جنسی استفاده میکنن. یکی از متاثر کننده ترین اونها، زمانیه که اون پسر دخترنما، جایی که میدوری مخفیانه به چنتا توله سگ غذا میداده رو پیدا میکنه و بعد بیرحمانه اونارو میکشه. گوشتِ اون سگ ها توی ناهار اعضا استفاده میشه و وقتی میدوری اینو میفهمه، خیلی ناراحت میشه. در حالی که بقیه، با خنده نگاهش میکنن و مسخرش میکنن. حتی در زمانی دیگه، اون کابوس میبینه که بدنش در حال کج و معوج شدنه و بدرش بی اعتناست و اعضای سیرک هم بهش میخندن.
    در این بین، بی توجهی صاحب سیرک به این آزارها، کسی که میدوری ابتدا اون رو یک جنتلمن میدونست، جالب توجهه. تنها چیزی که برای اون مهمه، بدست اوردن پول بیشتره.
    [​IMG]
    میدوری حتی هر روز با ناراحتی، رد شدن قطار رو نگاه میکنهو قطاری که به محل زندگیش میره، ولی دیگه جایی برای رفتن نداره و باید تی این سیرک جهنمی باقی بمونه.
    اما زمانی که سیرک در آستانه ورشکستگیه، عضو جدیدی به سیرک میاد که توانایی های جادویی زیادی داره، مثل جا شدن توی یک بطری، ایجاد توهم و رویا، تغییر اندازه اشیاء و...
    اومدن این جادوگر قدکوتاه به سیرک، باعث جذب زیاد مشتری و نجات سیرک از بحران مالی میشه. جادوگر عاشق علاقه شدیدی به میدوری پیدا میکنه. به همین دلیل، نمیذاره بقیه اعضای سیرک، میدوری رو اذیت کنن. اون برای معشوقش، رویاهای زیبایی به وجود میاره. هرچند اینباعث میشه بقیه اعضا خیلی از این دوتا بدشون بیاد.
    [​IMG]
    ولی معمولا هر عشقی، چهره زشتی هم داره. زشتی ای که ناشی از حس مالکیت و کنترل گره. زمانی که مرد بی دست بابت رفتار زشتش از میدوری عذرخواهی میکنه، جادوگر به ظن اینکه شاید اون بخواد میدوری رو ازش بکیره و عاشقشه، دست به کشتن مرد با خفه کردنش در شن میزنه. طبیعتا پیدا کردن جسدش، بقیه اعضای سیرک رو ناراحت میکنه. میدوری با دیدن این صحنه، از جادوگر میترسه و ازش دور میشه. اما جادوگر میگه که اینکارو برای اون کرده و ازش میخواد به هیچکس چیزی نگه. نکته جالب اینجاست با وجودِ اینکه ما میدوری رو به عنوان دختری مظلوم میشناسیم و بر این اساس توقع داریم که حق طلب و مهربان باشه، اما بالاخره راضی میشه که پنهان نگهش داره و مرگ اون، فراموش میشه.
    همچنین زمانی که برای میدوری، دعوتنامه ای برای شرکت در یک فیلم میاد(که باعث خوشحالی زیاد اون میشه)، جادوگر کاغذ دعوتنامه رو پاره میکنه و میگه اجازه نمیده میدوری ازش جدا بشه. میدوری با ناراحتی به اتاقش میره و سعی میکنه پاره های کاغذ رو به هم بچسبونه، ولی وقتی جادوگر متوجه اینکار میشه، با دعوا و عصبانیت، میدوری رو در بطری شیشه ای زندانی میکنه.
    وقتی بعد از اون اتفاق میخواد نمایش رفتن به دورن بطری رو برای تماشاچیا انجام بده، به خاطر عدم تمرکز بعد از دعوا، موفق نمیشه به درون شیشه بره. تماشاچیان اونو مسخره میکنن و حقه باز میدونن. جادوگر هم میگه که از همه اونها متنفره و اونا موجوداتی رقت انگیز و خودخواهن. در این دعوای لفظی، جادوگر کنترل خودشو از دست میده و همه مردم رو به موجوداتی زشت و حال بهم زن تبدیل میکنه. این از معروفترین و گروتسک ترین صحنه های این انیمه ست.
    [​IMG]
    بعد از این اتفاق، مسلما دیگه هیشکی حاضر به اومدن به اون سیرک نیست و حتی مورد پیگرد قانونی قرار میگیرن. به همین دلیل رئیس سیرک، با پول ها فرار میکنه. وقتی جادوگر بعد از اون اتفاق که انرژی زیادی بابتش صرف کرده بود، بهوش میاد،میره سراغ میدوری. اون معترف میشه که کارهای بد زیادی کرده، ولی همه برای اون بوده و دوستش داشته. در اینجا چه بسا بااین روش، میخواسته نوعی عذاب وجدان در میدوری ایجاد کنه که قبولش کنه(اینکه همه این اتفاقات، بخاطر میدوری افتاده و در قبالشون مسئوله) . در ابتدا، میدوری میگه که میخواد برگرده خونه. جادوگر هم توهم زمانیو ایجاد میکنه که والدینش خونه هستن و میدوری زندگی شادی پیششون داره. زمانی که این رویا تموم میشه، میدوری قبول میکنه که همسر جادوگر بشه، چون اون میتونه حتی بصورت توهم هم که شده، ایام خوشیو براش ایجاد کنه. اونا از سییرک خارج میشن، و بقیه اعضا هم با اینکه قبلا رویکرد خصمانه ای نسبت بهشون داشتن، اما الان با مهربانی بدرقشون میکنن.
    در اینجا داستان انیمه و لایواکشن کمی متقاوته. در نسخه لایو اکشن، که بنظرم زیبایی و ظرافت بیشتری توی اینبخش از داستان به خرج داشته، میدوری با کمک جادوگر، میتونه به خواستش که یک بازیگر معروف شدنه برسه. اما با این شهرت، دائما از جادوگر، دورتر و دورتر میشه. در انتها، از جادوگر میخواد که همه قدرتش رو بهش بده، تا این دفعه بتونه جبران کنه و با جادوش، به جادوگر کمک کنه(همونکاری که جادوگر قبلا میکرد). جادوگر اینکارو ناچارا این درخواست رو هم براورده میکنه، اما این باعث مرگش میشه...
    در نسخه انیمه، زمانی که اونها منتظر قطارن، جادوگر میره تا یکمی خوراکی بخره اما همون موقع، یک دزد اون رو با چاقو میکشه. وقتی جادوگر تاخیر میکنه، میدوری سراسیمه به دنبالش میره اما هیچ جا پیداش نمیکنه و استرس زیادی میگیره.
    اما بعد از این دو بخش، در هردوی انیمه و لایواکشن، ناگهان محیط اطراف کاملا سفید میشه. در یک طرف هم، اعضای سیرک و رئیس و حتی جادوگر، دارن بلند بلند به میدوری میخندن و مسخرش میکنن. میدوری از اینکه با احساساتش بازی شده، عصبانی میشه و به اونا حمله ور میشه تا بکششون، ولی ناگهان همشون غیب میشن و میدوری در یک فضای سفید و خالی، تنها میمونه و از ناراحتی گریه میکنه...
    [​IMG]

    پایانِ این داستان، از پایان های عجیب و تفسیر پذیر(و بنظر برخی، بی سر و ته و بی معنی) هست. من فکر میکنم تفسیری که میشه از پایان و کل انیمه داشت، در واقع اشاره به بی احساسی و نامهربانی جامعه انسانی، و تنهایی نتیجه اونه.
    ما در طول انیمه، نشانه های زیادی از بیرحمی انسانها میبینیم. مردمی که با خنده درباره مرگ مادر میدوری حرف میزنن، اعضای سیرک که همه کارهارو به میدوری میسپارن و تحقیرش میکنن، رئیس سیرک که به نوعی میدوری رو گول زده و با بدتر کردن وضع اون، فقط به دنبال پول بیشتره، مردمی که جادوگر بهشون خودخواه و رقت انگیز میگه، خودِ جادوگر که برای عشق حاضر به کارهای بد زیادی از قتل تا محدود کردنه، و در آخر، خندیدن همگی به بازی کردن با احساسات میدوری. حتی جادوگر که بنظر میرسید شاهزاده نجات میدوریه، در انتها بهش میخنده. بنابراین، در واقع حتی مهربانی هایی که گاهی از جانب اونها میاد، در واقع سراب و خودخواهانه ست، چه بسا که بعدا از بازی گرفتن احساسات لذت ببرن! و در نهایت، میدوری کاملا تنهاست و هیچکسو نداره. تنهایی ای زجرآور که ناشی از ضربه دیدن و به بازی گرفته شدن احساسات از جانب دیگرانه، چه از طرف کسانی که از اول هم دوسشون نداشتیم، چه کسانی که فکر میکردیم خوب و متفاوتن.
    میدوری در واقع روایتی کژنما و گروتسک از سیندرلاست. هر دو از دختر فقیر و بدبختی شروع میکنن که از جانب اطرافیان بهشون ظلم میشه، و بعد با کسی آشنا میشن که متفاوته و بنظر میاد با نجات دادنشون از وضع بد، سرانجام خوشبختی واقعی رو بهشون هدیه میدن. تفاوت اینجاست که در سیندرلا و روایت های کلاسیک، این خوشبختی واقعیه و نهایتا به تحقق میرسه، اما در دختر کاملیا، به طرزی بدبینانه، خوشبختی در دنیای انسانی صرفا یک توهم زودگذره و همون فردی که نجات دهنده بنظر میرسه، در جبهه ظالماست. شخصا که این رو تاحد زیادی قبول دارم!
    [​IMG]

    گروتسک در این انیمه و طراحی خاصش، زشت های دلنشین، از جذاب ترین ویژگی هاشه. همچنین غافلگیرانه بودن پایان رو هم از نکات خوب میدونم. آهنگ اندینگ، گرچه در انیمه غم انگیز و در فیلم شاده، هردو آهنگای خوب و قشنگین. این انیمه همچنین گاهی از دیالوگ های ادبی زیبا و جالبی استفاده میکنه. مثلا زمانی که میدوری به رئیس سیرک میگه "آقای ماه داره مارو تماشا میکنه" یا دکلمه های بعد از پایان.
    اما این انیمه، بی عیب هم نیست. صحنه های اروتیک، خصوصا در نسخه لایو اکشن که طولانی تر و واضح تره، حالتی زائد پیدا کردن، طوری که با حذفشون از داستان نه تنها هیچ لطمه ای به اثر نمیخوره، بلکه حتی حجم عظیمی از دردسرها و قضاوت های منفی درباره اثر رو هم پایان میداد! بنظرم این صحنه ها برای اثر، صرفا دردسر ساز بودن، بدون ویژگی مثبت خاصی. مثلا هیچ معنای خاصی نمیشه پیدا کرد، زمانی که میدوری شب از خواب بیدار بشه و شاهد رابطه بعضیاز اعضا باشه!
    اما با همه این اوصاف، من دخترِ کاملیا رو اثر زیبا و خوبی میدونم. مخصوصا اگه مشکل جدی ای با برخی صحنه های خشن و جنسیش نداشته باشین، و همزمان بخواین یکی از نمونه آثار خوب از سبک Ero-Guro رو تماشا کنید.
     
    • لایک لایک x 2
  7. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه گینتاما(روح نقره ای)
    [​IMG]
    فکر میکنم همگی با این اثر آشنا باشیم یا لااقل اسمشو شنیده باشیم. انیمه ای طولانی براساس مانگایی به همین نام به نویسندگی هیدیاکی سوراچی. این انیمه، لایواکشن هم داره.

    داستان اثر درباره ژاپن در دوران اِدو(قبل از مدرن شدن ژاپن که همچنان سیستم کهن و دیکتاتوری فئودالی برقرار بود) هست که آمانتوها(موجودات فضایی) به این کشور حمله میکنن و با پیروزی در جنگ به دلیل برتری و پیشرفت تکنولوژیک، در ژاپن مستقر میشن و این کشور رو مستعمره خودشون میکنن. به همین دلیل، فضای انیمه تناقض جالبی داره: ترکیب ژاپن سنتی و تکنولوژی امروزی. افرادی با کیمونوها و مدل موی قدیمی رو در نظر بگیرید که از موبایل استفاده میکنن! جالبه که بخوبی میشه به این تناقض بزرگ عادت کرد و باهاش همراه شد!

    در این بین، یکی از سامورایی هایی که قبلا در جنگ با آمانتوها شرکت داشته، به نام "ساکاتا گینتوکی"، بعد از پیروزی فضایی ها، جنگ رو ول کرده و به جاش، خونه ای رو اجاره کرده که در اونجا، "یوروزویا"(کارهای عجیب الخلقه) رو راه انداخته که هرکاری برای مشتری ها انجام میده!(این یادآور نوراگامی هم هست که در اون، "یاتو" خدایی بی نام و نشان بود و مجبور بود در ازای 5 ین، هرکاری برای مشتری ها انجام بده) که البته کمتر مواقعی پیش میاد که بتونه اجاره هارو به صاحاب خونه(پیرزنی به نام "اوتوسه") پرداخت کنه و دعوای این دو سر این موضوع، بخشی از طنز این انیمه ست.
    [​IMG]
    البته بعدا(در قسمت های اولیه)، پسری عینکی به اسم "شیمورا شینپاچی" که به همراه خواهرش، میخواد پول در بیاره تا بتونن آموزشگاه شمشیرزنی پدرشون رو احداث کنن، و دختری از نژاد یاتو(نژادی جنگجو و قدرتمند از فضایی ها که از نظر ظاهری مثل انسانن) به اسم "کاگورا" که به زمین اومده، از اعضای جدید یوروزویا میشن. رابطه ای زیبا و مثل یک خانواده، بین اونها شکل میگیره، و البته به همراه سگی بزرگ به اسم ساداهارو. البته گینتوکی معمولا اندک پول بدست اومده رو صرف قمار میکنه و میبازه، بنابراین از دادن حقوق این دو هم معمولا طفره میره!

    از اونجایی که گینتاما انیمه ای طولانیه، شخصیت ها و سازمان های زیادی(مثل شینسنگومی، شوگان یا حاکم، شورشیان و....) میبینیم که در این انیمه نقش آفرینی میکنن و بسیاری از اونها، از اشخاص یا سازمان های واقعی اقتباس شدن.

    از نکات مثبت این انیمه اینه که هم صحنه هایی داره که به شدت آدمو میخندونه(طنزهای +18 هم زیاد داره!) و هم سکانس هایی به شدت غم انگیز و تاثیر گذار، مربوط به زمان هایی که شخصیت ها میمیرن یا از گذشتشون میگن. گینتاما بخوبی کمدی زیاد، درام، و البته اکشن(فراموش نکنیم که داستان مربوط به عصر سامورایی هاست!) رو کنار هم قرار میده.

    بازهم به دلیل طولانی بودن قسمت ها، ما شاهد تنوع داستانی و سبک زیادی در گینتاما هستیم. فضای آمیخته سنت و مدرنیته در این انیمه هم در این تنوع نقش داره، طوری که بهش اجازه میده همزمان هم از ارواح و موجودات افسانه ای فولکلور ژاپن یا پلیس قدیمی این کشور(شینسنگومی و میماواریگومی) و نینجاها، و هم ربات ها و سفینه های فضایی، استفاده کنه!

    نکته ای که بنظر میاد انیمه تاکید زیادی روش داره، نیکوکاری و لطف و کمک به دیگران بدون چشمداشت، و درک کردن دیگران، حتی شخصیت های منفیه. با اینکه گینتوکی در حالت عادی بنظر یه آدم تنبل و بی خاصیت میاد که همیشه دستش تو دماغشه(!)، ولی خیلی اوقات زمانی که ببینه افراد و جوامع نیازمند کمک هستن، بی درنگ، به همراه شینپاچی و کاگورا و گاهی با همکاری بقیه، بهشون کمک میکنن. چه ملاقات یک فرد با خانوادش باشه و چه مبارزه با افرادی بی رحم، یوروزویا در خدمت همه ست و خیلی اوقات هم با وجود اینکه خودشون مشکلات مالی زیادی دارن، اما پول
    نمیگیرن. و البته گرچه شخصی های منفی گینتاما در نگاه اول، به حدی بی رحم و بد بنظر میان که آدم میخواد هرچه زودتر بمیرن، اما در ادامه میتونیم متوجه انگیزه ها و گذشتشون هم بشیم و گرچه کارهاشونو درست نمیدونیم، اما همدردی میکنیم که اونهائم انسان هستن و دلایلی دارن؛ چه بسا حتی از مرگشون هم غمگین بشیم! این تاکید گینتاما بر نگاه دقیق تر، همدردی، نیکی و سیاه و سفی مطلق ندیدن اشخاص، از نکات مثبت بزرگ انیمه ست که باعث میشه خیلی دلنشین و باورپذیر بشه.
    [​IMG]
    و نکته بارز دیگه این انیمه هم، کمدیه. گینتاما در واقع از انواع و سوژه های مختلف کمدی استفاده میکنه، از پارودی(تقلید و تمسخر سایر انیمه ها و استفاده از صحنه هاشون یا اشاره به اونها) تا شکستن دیوار چهارم(حرف زدن با مخاطب) و حتی حرف زدن درباره خودِ انیمه و مسائل و مشکلات تولیدش! طنز گینتاما، معروف و مطلوبه.

    به عنوان یک انیمه طولانی، طبیعیه که گینتاما آرک های داستانی زیادی هم داشته باشه. این آرک ها هم طنزن و هم جدی و تعداد قسمت ها و جذابیتشون هم خوبه.

    گینتاما طی قسمت های زیادی، بین مسائل جدی تر و طنز، نوسان میکنه. طی این مدت، عمدتا روی جنبه کمدی تاکید داره. در واقع طی این مدت، گینتاما از آرک ها و اپیزودهای جداگانه و مختلفی تشکیل شده و داستان، یک مسیر و هدف مشخص نداره. اما این رویه، از "آرک ترور شوگان"(یکی از زیباترین آرک های داستانی انیمه)،به تدریج عوض میشه و ما شاهد آشنایی بیشتر با گذشته مهم گینتوکی و همرزم هاش، عوامل قدرتمند و پشت پرده، و تاکید بیشتر روی خالت جدی و اکشن و درام نسبت به کمدی هستیم. ترور شدن شوگان شیگه شیگه(متناظر با شوگان توکوگاوا ایه موچی در واقعیت)، به قدرت رسیدن هیتوتسوباشی نوبو نوبو(متناظر با توکوگاوا یوشی نوبو، آخرین حاکم شوگون سالاری توکوگاوا) و تصفیه های سیاسیش که در نتیجه اون شینسنگومی منحل میشه(آرک بدرود شینسنگومی)، نقش آفرینی بیشتر شخصیت منفی و محبوب انیمه، شینسوکه تاکاسوگی(قبلا با گینتوکی همرزم و همکلاسی بوده، ولی بعد از مرگ استادشون، به شدت نسبت به دنیا منفی نگر میشه و در پی نابودیشه. این هم اقتباس شده از یک شخصیت تاریخی واقعی به همین نام هست) و از همه مهمتر، اوتسورو: انسانی که قدرت نامیرایی داره و به همین دلیل، همواره تحت ظلم و حسادت قرار میگرفته و اون رو نفرین شده میدونستن. وقتی امپراطور به قدرتش پی میبره، اون رو رهبر گروه ناراکو، آدمکشان سلطنتی، میکنه. اما طی این مدت، اوتسورو دچار تجزیه هویت میشه و شخصیتی مهربان به نام "یوشیدا شویو"(برگرفته از روشنفکر ژاپنی در عصر میجی، یوشیدا شواین) پیدا میکنه که از ناراکو جدا میشه و به طور مجانی، به بچه ها علوم پایه و شمشیرزنی یاد میده. گینتوکی، تاکاسوگی و کاتسورا کوتارو هم از دانش آموزان همیشگی و نزدیک به شویو بودن. اما برای ناراکو، فرار اوتسورو غیر قابل بخششه و مدرسش رو به آتیش میکشن و خودشو زندانی میکنن. بعد از سالها، وقتی سه سامورایی برای نجات استادشون میجنگن، شکست میخورن و به عنوان نوعی حقارت، گینتوکی خودش مجبور میشه سر شویو رو از تنش جدا کنه(چرا که به معلمش قول داده بود تحت هر شرایطی، از دانش آموزانش محافظت کنه). اما بعد از مدتی، چون نامیراست، دوباره به زندگی برگشت، اما با همون شخصیت قدرتمند و بدجنس و کینه ای نسبت به جهان.
    [​IMG]
    اون بعد از سالها برمیگرده و با از بین بردن تندوشو(گروهی از آمانتو های قدرتمند که سیارات زیادی رو از جمله زمین، بخاطر منابع "آلتانا"، مستعمره کردن)، ذخایر آلتانا رو در سیارات زیادی منفجر میکنه که به نابودی سیارات و یک جنگ کهکشانی منجر میشه. در این بین، نهضتی به اصطلاح آزادی بخش در مقابل تندوشو به وجود میاد که به زمین، به عنوان یکی از مهمترین مکان های ذخیره آلتانا، میان و گرچه مدعی آزادی هستن، اما خودشون در زمین ظلم و زورگویی میکنن. نمادی از انحراف یک نهضت از آرمان های اصلی خودش و استفاده از کلماتی زیبا مثل "آزادی" برای "استثمار".

    هدف اوتسورو از همه این کارها، انتقام گرفتن از دنیایی که بهش ظلم میکرد، و از بین بردن منابع آلتانا که باعث نامیرایشش بودن، هست. اون خواهان مرگی ذلت بار برای دنیا، و مرگ خودش و خلاصی از این رنجه.

    در همینجاست که ما شاهد داستان و یام اصلی گینتاما هستیم، که البته رگه هایی سیاسی و اجتماعی هم داره: تندوشو و آمانتوهایی که در ابتدا باهاشون سر و کار داریم، در واقع نمادین از کشورهای قدرتمند و استعمار گر که با وجود پیشرفت تکنولوژیک و به ارمغان اوردن چنین چیزهایی در مستعمره هاشون، اما به هرحال، قدرت هایی زورگو و مهاجمن که بی توجه به رای مردم، حتی حاکمان و سایر مسائل سیاسی رو در دست میگیرن که در اینجا بصورت به قدرت رسیدن نوبو نوبو، مثل یک عروسک خیمه شب بازی، شاهدش بودیم. استعمارها عمدتا به دلیل وجود منابع و ذخایری مثل نفت(در اینجا، آلتانا) و به همراه آسیب های زیادی به فرهنگ کهن و بومی اون منطقه(ممنوع شدن حمل شمشیر و از بین رفتن فرهنگ سامورایی) هستن. جالبه که انیمه گینتاما هم از نظر زمانی، مربوط به اواخر دوره اِدو هست که بعد از اون و با انقلاب میجی، روند غربی سازی شروع شد. طبعا در این دوره، چگونگی پیوند این تفکر و ره آوردهای جدید غرب با ذخیره کهن ژاپن، از مسائل مهم برای روشنفکران بود که بازتاب این موضوع رو در فلسفه اون دورانِ ژاپن(مکتب کیوتو که نیشیدا کیتارو، تانابه هاجیمه و نیشیتانی کیجی از افراد سرشناسش بودن) میبینیم؛ مسئله ای که در دوران مشروطه و حتی امروزه هم برای کشور ما اهمیت داره.

    اما گینتاما حاوی این پیام امیدبخش هم هست که استعمار و زورگویی، جاودان نیست و همه مردم با اتحاد و همکاری همدیگه و کار سخت، امکان رهایی یا دستکم اصلاحاتی قابل توجه در این روند رو دارن. چیزی که ما در انیمه بصورت بسیج عمومی همه مردم اِدو(توکیو امروز) و بخصوص منطقه کابوکی، علیه ناراکو و آمانتوهای جبهه آزادی بخش میبینیم. حتی نوبو نوبو هم به اشتباهات خودش پی برد و سعی داشت در این موضوع نقش داشته باشه.البته نباید اشتباه برداشت کرد که گینتاما یک انیمه با پروپاگاندا و شعارهای مبهم و پرطمطراق در ستایش کورکورانه همه چیز یک کشوره؛ به هیچ وجه اینطور نیست! مردم، از جمله گینتوکی، بخاطر دفاع از آشنایان و کسانی که براشون عزیزن، اینکار رو میکنن. پیوندهایی که با انسان هایی واقعی دارن و براشون ارزشمنده، نه سرسپردگی به دولت و... که میدونیم زبان محبت، جهانیه. به همین دلیل، هم آشنایان کاگورا با اینکه فضایی هستن، به کمک زمین میان و هم تعداد زیادی از فرماندهان و نمایندگان آمانتو، بعد از دیدن ایثار و مقاومت زمینی ها(حتی به دشمنانشون)، طرفدار زمین میشن. حتی افرادی از ملیت های دیگه هم، از جمله کشور ظالم، میتونن حق طلب باشن و مقابل ظلم بایستن. بیگانه هراسی هیچ کمکی به آزادی یک کشور نمیکنه و فقط منجر به بی اهمیتی جهان به اون، خدشه دار شدن وجهش و چه بسا شوونیسم میشه.

    مسئله مهم دیگه، زمانیه که اوتسورو در پی نابودی انسانها بخاطر تنفرش از اونهاست، چرا که وقتی میدیدن اون نامیرا و متفاوت از بقیه ست، اون رو شکنجه میکردن. اما گینتوکی جواب میده که انسانها گرچه موجوداتی فانی و احمق و ضعیفن، اما توانایی تغییر و غلبه بر ضعف هاشون رو هم دارن. در انیمه هم، شاهد تغییر رویکرد و اصلاح رفتار و همبستگی مردم هستیم، طوری که وقتی اوتسورو میخواد خودکشی کنه، گینتاما سعی میکنه جلوشو بگیره.
    [​IMG]
    در این بین، خودِ گینتوکی رو میشه نمادی از ژاپن و امید این مردم دونست. کسی که با ظاهر خونسرد و بیخیالش، همیشه آماده نجات دادن دیگرانه و در اینباره، قدرت زیادی هم داره(همونطور که وقتی نیروی آزادی بخش هجوم اورد، همه منتظر برگشتن یوروزویا بودن). جالبه که بدونید گینتوکی در واقع از یک قهرمان اسطوره ای ژاپن به نام "کینتارو" که قدرت زیادی هم داشته و در هیبت انسانی، فردی به نام "ساکاتا کینتوکی" بوده، اقتباس شده! یک پهلوان و قهرمان ملی مثل هرکول و رستم. در نقطه مقابل، اوتسورو(که حتی اسمش هم معنی "خالی" میده)، نمادی از کینه نسبت به هرچیز موجود، از جمله خودش. تنفری که میخواد همه چیز رو بخاطر نوعی زجر و بدی ذاتی که در اونها وجود داره، از بین ببره و مثل گینتوکی، به تغییر مثبت امیدی نداره، بلکه تنها راه رو نابودی مطلق این بنا میدونه. احساسی که شاید ماهم هر ازگاهی تجربه کرده باشیم، نا امیدی از ظلم و شر واقعی در دنیا، و به همین دلیل احتمالا با اوتسورو همدردی خواهیم کرد، حتی اگه مخالفش باشیم.
    البته این فصل آخر، نیمه تموم هست و میتونیم انتظار ماجراهایی جالب و هیجان انگیز رو در ادامه داشته باشیم!


    بطور خلاصه، گینتاما انیمه ایه که هم به شدت شما رو میخندونه، هم دارای اکشن و مبارزه خوبه، و هم دارای درس هایی اخلاقی به زبانی جالبه. همه این ها، باعث میشن گینتاما با وجود طولانی بودن، ارزش دیدن داشته باشه و لذت بخش باشه! و البته به همراه آهنگ هایی زیبا.
     
    • لایک لایک x 6
  8. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    Sayonara Zetsubou Sensei

    [​IMG]
    اصل این اثر، مانگایی هست به نویسندگی کوجی کومتا(Kōji Kumeta) و در ژانر کمدی سیاه، که در 30 جلد از 27 آوریل 2005 تا 13 ژوئن 2012 منتشر شد. این مانگا، در سال 2007، جایزه مانگای کودانشا رو هم برد. انیمه این اثر، در سه فصل و به کارگردانی آکیوکی شینبو( Akiyuki Shinbo) ساخته شد.


    در اپیزود اول، ما شاهد مردی جوان و عینکی به نام ایتوشیکی نوزومو هستیم که سعی میکنه خودش به شاخه درخت گیلاسی که در بهار شکوفه زده، دار بزنه. اما یه دختر دبیرستانی به نام کافوکا فورا، اون اطراف بوده و نجاتش میده(هرچند نجات دادنش جوریه که در ابتدا فقط کارو بدتر میکنه!). نوزومو، یه معلم دبیرستانیه و بعد از این ماجرا، وقتی میره سر کلاس تا درس بده، میبینه که کافوکا هم یکی از دانش آموزانشه و این، آغاز ماجراهای جالب انیمه ست...
    [​IMG]
    ایتوشیکی نوزومو، فردی به شدت بدبین و ناامیده. استعداد این رو داره که از هر پدیده ساده ای، تفاسیر به شدت منفی، پارانویایی و دور از ذهن بیرون بکشه(حتی فکر میکنه جاسوسیشو میکنن!). همچنین به دلایل مسخره ای، فکر خودکشی به سرش میزنه، هرچند همیشه یجوری خودکشیش ناموفق از آب در میاد و خودش هم واقعا توی مردن جدی نیست. شخصیتش از نویسنده مشهور و معاصر ژاپن، دازای اوسامو الهام گرفته شده. نثر اوسامو بدبینانه، صادقانه و قابل درکه و خودش هم بارها در طول زندگیش تلاش به خودکشی داشته. لازم به ذکره که اسم ایتوشیکی نوزومو رو میشه بصورت "زتسوبو" هم خوند که معنی "ناامید" میده و کاملا منطبق با شخصیتشه! اغلب هم کیمونو میپوشه.

    اما کافوکا فورا، دقیقا قطب مقابل نوزومو هست. یه دختر دبیرستانی به شدت خوشبین که از بدترین چیزهائم برداشت خوب داره(مثلا دار زدن رو عملی برای افزایش قد میدونه)، هرچند بنظر میرسه پشتش گذشته تلخی پنهان شده که مجبور شده اینقدر در خوشبینی افراط به خرج بده تا اونو فراموش کنه(برعکس ایتوشیکی که خانوادش خیلی ثروتمند و معروفن). اون همیشه با تفاسیر بدبینانه نوزومو مخالفت میکنه و یه تفسیر مخالف و عجیبتر از پدیده ها ارائه میکنه! اسم اون هم از فرانتس کافکا الهام گرفته شده، اما شخصیت ظاهریش کاملا متضاد بدبینی کافکاست.
    [​IMG]
    دبیرستان، دارای شخصیت های زیاد و مختلفیه که هرکدوم ویژگی های(و در اکثر موارد، بهتره بگم اختلال های روانی!) خاص خودشونو دارن: کیتسو چیری(دختری به شدت منظم و وسواسی)، هیتو نامی(یه دختر کاملا معمولی!)، ماریا تارو(یه مهاجر غیرقانونی از فیلیپین)، مرو اتونوشی(هیچوقت حرف نمیزنه، اما عوضش همیشه با موبایلش، حرفای رکیک مینویسه)، ماتویی سونسوکی(دختری مبتلا به عشق وسواسی)، کوموری(یه دختر هیکیکوموری)، هارومی فوجیوشی(یه فوجوشی افراطی)، آیی کاگا(یه دختر کم رو و با اعتماد به نفس صفر که خودشو بخاطر هر اتفاق بی ربطی مقصر میدونه)، کائره/کائده کیمورا(یه دختر بلوند که مبتلا به اختلال تجزیه هویته و مدتی هم بیرون از ژاپن زندگی کرده)، کاگرو اوسوی(پسری عینکی و طاس که کسی نمیبینش!)، کودو جون(یه پسر باهوش و کرم کتاب که برای هرچیزی میتونه داستان بنویسه)، آرائی چیه(مشاور مدرسه که ایتوشیکی معمولا بعد از خودکشی های ناموفق میره پیشش. اون خیلی زیباست و سادیست هم هست!) و.....


    میشه گفت که مفهوم "طبیعی/عادی"، همون چیزیه که این انیمه، مورد حمله قرار میده. در واقع این یک انیمه اپیزودیکه(اپیزودها عمدتا مستقلن و داستان، پیشروی خیلی چشمگیری نداره) و ماجراها و اکشن نفس گیری هم نداره، اما در عوض، خیلی مفهومیه و کمدی جالبی داره که میتونه شمارو میخکوب کنه و از دیدنش خسته نشید. هر اپیزود، به 2 یا 3 بخش تقسیم میشه که محوریت هرکدوم صحبت، بررسی و نقد یک موضوعه. موضوعات میتونن سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، رفتاری و حتی فلسفی باشن. از چیزهای ساده ای مثل توجه بیشتر مردم به نکات فرعی نسبت به اصلی گرفته، تا این پرسش که آیا دانایی واقعا سعادته یا نه! در هر بخش، نوزومو نکات منفی و کمتر مورد توجه قرار گرفته در پدیده های ساده و روزمره رو برای دانش آموزانش میگه، و در این بین هرکسی نظر و تجربه خاص و معمولا عجیب خودش رو در اون مورد میگه، تا اینکه کافوکا با تفاسیر بدبینانه مخالفت میکنه و با گفتن نظرات بی معنی و عجیب خودش، خیلیارو تحت تاثیر قرار میده(شاید اشاره ای به بی معنی بودن اما تاثیرگذاری حرف های مثبت اندیشانه!).
    طی این انتقادها، هم سنت و هم مدرنیته ژاپن، هدف قرار میگیرن. ایتوشیکی نوزومو، در مقام فرد ایدئال گرائیه که با دیدن شکاف پررنگ بین دنیای واقعی و اونجوری که باید باشه، و همچنین توجه به ناتوانی خودش و دیگران در بستن این شکاف، دچار ناامیدی و حتی میل به خودکشی میشه(هرچند در یک فلش بک میبینیم که وقتی دبیرستان بوده، اتفاقی عضو کلوپ دانش آموزان ناامید میشه و بهش عینکی میدن که همه چیز رو بدبینانه ببینه. کنایه ای از شکل گیری عینک و پیشداوری افراد در دوران نوجوانی). گرچه در حرفهاش گاهی اغراق و بازی با کلمات سایر چیزهای بی معنی هم دیده میشه، اما خیلی اوقات، ما میتونیم ناامیدیشو درک کنیم و با حرفهاش، احساس نزدیکی میکنیم. خیلی اوقات، اون به واقعیت هایی اشاره میکنه که منفین، اما ما نمیخوایم ببینیمشون؛ مثلا این حقیقت که حس امنیت ما، به شکلی خودخواهانه، با دیدن شخصی بدبخت تر از خودمون بدست میاد! یا اینکه کارهای خوب ما، اغلب در واقع نوعی مبادله و با توقع جبران هستن تا خوبی بی چشمداشت، و...
    [​IMG]
    در این بین، خیلی اوقات هم از مصداق ها و مفاهیم و بحث های ساده، به موضوعات پیچیده تر میرسن، به کمک اشتراک لفظی! مثلا از "برد توپ در گلف" به "برد افراد"(مدت زمانی که میتونن از چیز مورد علاقشون دست بکشن)، از آزمایش سلامت به آزمودن شان افراد، از زمان اضافی به آدم های اضافی و...

    زتسوبو سنسی، انیمه ای ماجرایی، هیجانی، نفس گیر و اکشن نیست. درام هم نیست. اما این دلیل نمیشه که انیمه فاخری نباشه، بلکه دارای نوعی طنز متفکرانه و خاصه. خاصیت اصلی این انیمه نه ماجرا، بلکه دیالوگه. گفتگوهای جالب شخصیتای مختلف و دیدگاه های عجیب، و گاهی صادقانه و قابل درک، درباره موضوعات مختلف. البته اکثر اوقات، گفتگوها به نتیجه واحدی نمیرسن و هدف این نیست که یک جهانبینی خاص رو الغا کنه، بلکه قراره که ما یاد بگیریم پدیده هارو گاهی از زوایای مختلفی ببینیم. ضمن اینکه دارای دید انتقادی هم باشیم و هرچیزی رو عادی و طبیعی ندونیم. که البته این اهداف، با طنزی دلنشین و کار شده، در انیمه بهشون پرداخته میشه. و به احتمال زیاد، عاشقش میشید و میبینید که زتسوبو سنسی چقدر در شوخی ها و موضوعات و داستان هاش، هوشمندانه عمل میکنه!
    [​IMG]
    ناگفته نماند که از عناصر فانتزی هم به شکلی گذرا و خاص، استفاده میشه. مثلا قلعه ای که در اون، افراد استعدادهای دیگشون(که با اونها معروف نشدن) رو به نمایش میذارن، مثل یه جهان موازی. یا تقاطع های خیابانی که هرکدوم، اسم چیزیو دارن که مردم مختلف به بهانه اونها، از مسئولیت کاراشون در میرن، و....


    همونطور که گفتم، دانش آموزان هم اکثرا ویژگی های افراطی و بعضا اختلال، دارن. به همراه معلمی افسرده و عشق خودکشی. همین موضوع، یه پیوند بین شخصیت ها ایجاد میکنه، چرا که از "معمولی بودن" و "معمولی دیدن" امور، ناتوانن. همین موضوع، به علاوه بدفهمی در تفسیر رفتار معلمشون، باعث میشه که اکثرشون با نوزومو احساس راحتی کنن و حتی عاشقش بشن، در حالی که اون چنین حسی نداره. ولی با اینحال، انیمه چندان بطور عمیق و بافرجام، درگیر مسائل عاطفی نمیشه و بیشتر حالت طنز دارن.


    مثل خیلی از آثار طنز دیگه، داشتن پارودی هم یکی از ویژگی های این انیمه ست و در اون، اشارات مختلفی به آثار دیگه(انیمه-داستان-تبلیغات-فیلم-نقاشی-آرم و...) دیده میشه. از تیکه های کوتاهی که در قسمت ها وجود دارن میشه به برنامه نقاشی(کشیدن ایتوشیکی نوزومو، به شکلی افتضاح!)، ادبیات ناامیدی(تغییر طنز آمیز بخش هایی از داستان های معروف) و ماجراهای دنباله دار کوتاهی در ابتدای اپیزودهای فصل سوم، اشاره کرد.

    گاهی اوقات، شخصیت ها از انیمه ای بودن خودشون آگاهن و در اینباره صحبت میکنن. همچنین بعضی اوقات شاهد مانگاکا و یکی دیگه از پرسنل(کوساکو مائدا) هستیم. مخصوصا دومی که از عکس چهرش، برای سانسور هم استفاده میشه!

    [​IMG]
    از نظر تکنیکی، انیمه ای پیچیده نیست. معمولی هم نیست. در واقع طراحی ای ساده تر و کم جزئیات تر از آثار معمول داره. اما در عین حال، خاص و دلنشینه و میشه باهاش ارتباط برقرار کرد. در بقیه جهان هم، اکثر آثارمفهومی، از نظر گرافیکی چندان پیچیده نبودن و بنظر میاد زتسوبو سنسی هم در همین راستاست؛ و بیشتر به دنبال مفهوم و ظرافت در دیالوگ و روایته، تا شلوغ کردن و جزئیات بی فایده گرافیکی. البته ناگفته نماند که گاهی، سبک طراحیشو تغییر میده و بطور موقت، از شیوه های دیگه ای استفاده میکنه.


    موسیقی های اپنینگ و اندینگ هم خوشبختانه قشنگ هستن. آهنگساز، توموکی هاسگاواست(Tomoki Hasegawa) و خواننده اصلی آهنگ های اپنینگ هم کنجی اوسوکی(Kenji Ohtsuki).


    در نهایت، باید بگم که سایونارا زتسوبو سنسی بهترین انیمه طنزیه که دیدم! کمدی ای که مبتنی بر دیدگاهی متفاوت به مسائل ساده و عمیق مختلفه، و با ظرافتی خاص، نوعی خنده متفکرانه رو به بیننده هاش هدیه میده، برخلاف اکثر اثار که دغدغه و مفهوم خاصی ندارن. شخصیت پردازی های جالب و متنوع، خصوصا ایتوشیکی نوزومو، از نکات مثبت و جذاب این انیمه ست. دیدنش رو امیدا توصیه میکنم، و تقریبا مطمئنم که همگی از ماجراها و موضوعات متنوع این کلاس و معلم عجیبش، لذتی خاص رو تجربه خواهید کرد!(و البته، آرزو خواهید کرد که کاش معلم های واقعی هم مثل نوزومو بودن!)
     
    • لایک لایک x 1
  9. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه xxxHOLIC
    [​IMG]

    "در این دنیا رازهای زیادی وجود داره. به هرحال، اهمیتی نداره حادثه چقدر عجیب و نامانوس باش؛ اگه آدمی در اونجا وجود نداشته باشه، اگه کسی نتونه اون حادثه رو ببینه، یا اگه اون حادثه به کسی ربطی نداشته باشه، یک اتفاق معمولی تلقی میشه، تنها یک اتفاق ناگهانی که رخ داده. حتی آدمایی هستند که در این دنیا رازهای شگفت انگیزتری رو دارند."
    یوکو ایچیهارا، 30 ثانیه ابتدایی قسمت اول


    کلمپ(CLAMP)، اسم یک گروه متشکل از زنان مانگاکاست. این گروه در ابتدا(آغاز به فعالیتشون سال 1987 بود) 11 نفری بود و در حال حاضر، فقط 4 عضو داره که عبارتد از: ناناسه اوکاوا/Nanase Ohkawa(رهبر گروه که کارهای داستان نویسی، فیلمنامه نویسی و مدیریت رو انجام میده)، موکونا آپاپا/Mokona Apapa(مسئول فنی و طراح شخصیت ها)، سوباکی نکوئی/Tsubaki Nekoi و ساتسوکی ایگاراشی/Satsuki Igarashi(دستیاران و طراحان پس زمینه).
    [​IMG]
    برخلاف بسیاری از مانگاکاها یا حتی گروه ها، که معمولا در یک سبک کمابیش ثابت کار میکنن، ژانر و رده سنی کارهای گروه کلمپ بسیار گسترده و متفاوته. شما در رده اثار کلمپ، از شونن و شوجو تا سینن، و از کارهای شاد تا غم زده و خشن رو خواهید دید، که نشون دهنده استعداد بالای اعضای این گروهه.
    اما با این حال، سبک طراحیشون منحصر بفرد و مشترک در اغلب آثارشونه، که از ویژگی هاش میشه به استفاده از خطوط لبه تیز و شکسته، بدن ها و دست و پاهای نسبتا بلند در مقایسه با کله ها، اشاره کرد. موضوع آثارشون متنوعه اما یکی از تم های مورد علاقشون، مسئله سرنوشت یا اختیار انسانه، که برگرفته از دیدگاه ناناسه اوکاوا در اینباره ست که معتقده سرنوشت نه چیزی از پیش مقرر شده، بلکه قابل تغییر توسط ماست، اما کارهای ما، تاثیراتی اجتناب ناپذیر روی جهان و دیگران خواهد داشت و چه بسا خودمون هم قبلا تحت تاثیر همین موضوع بوده باشیم. همچنین کلمپ به عشق آزاد و فارغ از جنسیت و مسائل دیگه هم میپردازه، هرچند "عاشقانه" هیچوقت تم اصلی آثارشون نیست چرا که اوکاوا معتقده استعداد چندانی در این سبک نداره.
    از جمله آثار معروف کلمپ میشه به چوبیتس(Chobits)، بلاد-سی(Blood-C)، طراحی شخصیت های انیمه کدگیاس(Code Geass)، و انبوهی از مانگاهای دیگه اشاره کرد.

    موضوع این مقاله، یکی از معروفترین آثار این گروه، یعنی "xxxHOLIC" هست. این مانگا از سال 2003 شروع به چاپ شد و تا به امروز هم ادامه داره(متاسفانه هنوز ترجمه فارسی ای ازش موجود نیست). انیمه این اثر هم از سال 2006 در 37 قسمت و 4 قسمت ویژه ساخته شد.

    داستان درباره پسری دبیرستانی و عینکی به اسم "واتانوکی کیمیهیرو"(Kimihiro Watanuki) هست که والدینش رو از دست داده و تنها زندگی میکنه. همچنین توانایی دیدن ارواح رو داره و دیدن اونا براش کاملا ناخوشاینده. زمانی که یکی از این اشباح مزاحمش میشه، اتفاقی وارد یک مغازه مرموز میشه. دوتا دختر بچه ازش استقبال میکنن و میبرنش به داخل، و در اونجا زنی جوان با موهای خیلی بلند در حال پیپ کشیدن رو میبینه. اسم اون زن، "یوکو ایچیهارا"(Yūko Ichihara) هست. یوکو به واتانوکی میگه که اومدنش به اینجا، تصادفی نبوده بلکه نشون میده که خواسته ای داره، و خودش هم یک جادوگره که در قبال گرفتن دستمزد، خواسته هارو برآورده میکنه. واتاناکی ازش میخواد که کاری کنه که دیگه اون ارواح تعقیبش نکنن، و به عنوان دستمزد هم، باید توی مغازه کار کنه و به یوکو کمک کنه(خصوصا اینکه غذا بپزه). لازم به ذکره که در مغازه یوکو، یک جانور سیاه و بامزه به اسم "موکونا"(Mokona) و دو دختر، که دقیقا معلوم نیست چه موجوداتی هستن اما اگه از مغازه بیان بیرون میمیرن، به اسم های "مارو" و "مورو"(Maru & Moro) هست.
    بسیاری از ماجراهای داستان، درباره موارد مختلفین که افرادی پیش یوکو برای اجابت خواستشون میان و موارد متنوعی دارن، مثل: زنی که همیشه غرق فضای مجازیه و خانوادش رو از یاد برده، شخصی که علاقه زیادی به از بین بردن فرصت های خوبش داره(!)، فردی که عادت به دروغ گفتن داره، زنی که یک "دست میمون جادویی" رو از یوکو خرید اما بدون توجه به توصیش، ازش برای برآورده کردن چند آرزوش استفاده کرد در حالی که اون دست، آرزوهارو با عواقبی سنگین تر، برآورده میکنه و نهایتا باعث بدبختی میشه و.... که درهر کدوم از قسمت هایی که با این مضمون هستن، به یک پیام فلسفی یا درس زندگی برمیخوریم که عمدتا در برآورده کردن خواسته اون افراد، بهش توجه میشه. مثلا توجه به اینکه "خواسته واقعی" فرد چیه و واقعا میخواد از اون وضعیت بیرون بیاد یا نه و آیا حاضره براش تلاش کنه، توجه به عواقب تصمیم گیری ها، توجه به دلایل افراد برای یک کاری که بنظرمون بد میاد(تاکید روی ریشه یابی بجای قضاوت عمل)، مسئولیت پذیری، تاثیر مثبت یا منفی دیدگاه ها و حرفهامون روی زندگی خودمون و دیگران و....
    [​IMG]
    نوع دوم ماجراها، زمانین که بجای انسان، مسئله به ارواح و موجودات ماورایی دیگه، و عمدتا هم درخواست هاشون از یوکو، مربوط میشه. در این بخش ها، با شخصیت های مختلفی مثل روح باران، زاشکی واراشی(روح پاک)، تاس کباب فروشی کیتسونه(روباه های جادویی)، روح رعد و برق، روح گربه ها و....آشنا میشیم که عمدتا از افسانه های شینتو اقتباس شدن. همچنین این ماجراها گاهی شامل تم های ترسناک و ارواح خبیث هم هستن و در اغلبشون، واتانوکی در حل مشکلات کمک میکنه. در این موراد، مشارکت شخصیت دیگه ای به اسم "دومِکی شیزوکا"(Shizuka Dōmeki) هم لازمه؛ چرا که واتانوکی برای ارواح، جذاب و خوشمزه ست در حالی که نسبت به دومکی حالت دافعه دارن و اینطوری، نمیتونن به واتانوکی آسیبی برسونن. دومکی و واتانوکی هم مدرسه این. دومکی در تیراندازی ماهره و فرد نسبتا محبوبیه(هرچند خودش آدم چندان اجتماعی و با احساس و شهرت طلبی نیست) و واتانوکی هم بهش حسودی میکنه و معمولا ازش بدش میاد و فقط از اجبار، همنشینی باهاش رو قبول میکنه. در این اپیزودها، گاهی تم هایی ترسناک هم میبینیم.
    و دسته سوم و آخر ماجراهائم، محوریت خیلی منسجم و خاصی ندارن بلکه بیشتر درباره زمانهائین که واتانوکی، یوکو، موکونا، دومکی و "هیماواری کونوگی"(دختری که واتانوکی عاشقشه و همکلاسین) به دلایل مختلفی دور هم جمع میشن و در همون موقع، ماجراهایی پیش میاد.

    روابط در حال بلوغ بین شخصیت ها در این انیمه، از نکات جذابیتشه که به چنتاشون اشاره میکنم:

    در ابتدا، واتانوکی برای یوکو فقط نقش یه کارمند(یا دقیق تر بگم، نوکر!) رو داره اما در ادامه، این رابطه پیچیده تر و عمیق تر میشه. درواقع یوکو برای واتانوکی نقش یک والد، محافظ ، و البته یک دوست دائم الخمر و حرص در آر رو بازی میکنه! به هرحال، یوکو گرچه اصراری نداره که واتانوکی حتما بهش گوش بده و اجازه میده خودش از احمق بازی هاش درس بگیره، اما زمانی که توی دردسر واقعی میفته، به موقع حاضره و از هیچ کمکِ در توانش، دریغ نمیکنه.
    همونطور که گفتم، واتانوکی اصلا حس خوبی نسبت به دومکی نداره. دومکی هم واتانوکی رو احمق میدونه، هرچند برخورد اونقدر واضح و خشنی نداره(به نسبت برخورد واتانوکی با خودش). اما با این وجود، دومِکی بارها جون واتانوکی رو نجات داده و حتی فداکاری های مختلف و بزرگی در این راه انجام داده. گرچه این دو در ظاهر، بنظر باهم خوب نمیرسن، اما در مواقع جدی و بحرانیه که دوستی عمیقشون خودشو نشون میده و رابطشون رو بهتر میکنه. یوکو اولین کسیه که متوجه پتانسیل خوب رابطه بین این دو شد و بارها به واتانوکی گوشزد میکنه که باید رابطش رو با اون خوب کنه.
    [​IMG]
    واتانوکی عشق و علاقه زیادی به همکلاسی دخترش، هیماواری کونوگی(Himawari Kunogi) داره و جلوی اون، خیلی دست و پاهاشو گم میکنه. هیماواری هم در کل دختر مهربون و اجتماعی ایه. البته رابطه این دوتا پیشرفت چندانی در طول سریال نداره، مگر در قسمت 12 از فصل دوم: زمانی که واتانوکی بالاخره میفهمه که برخورد با هیماواری، باعث بدشانسی میشه و به همین دلیل هم از طبقه دوم مدرسه به پایین پرت میشه و حالا بستریه. در اون موقع، هیماواری هم این موضوع رو به واتانوکی میگه که بارها باعث بدشانسی های بزرگی برای دیگران شده و همین باعث تنها تر شدنش شده. اما واتانوکی میگه که همچنان دوسش داره، و این حرف برای هیماواری خیلی باارزش و باورنکردنیه. برای دستمزد اینکه یوکو واتانوکی رو درمان کنه، دومکی قبول کرد که همونقدر خون از دست بده، و هیماواری هم زخم های واتانوکی رو بگیره و بعد از شنیدن این حرف، کاملا از کارش راضی بود. خوشبختانه یوکو تخم مرغی که قبلا به عنوان دست مزد گرفته بود رو به واتانوکی میده و پرنده ای که از اون در میاد، خاصیتی جادویی داره که باعث میشه اگه کنار هیماواری باشه، از بدشانسی های ناشی از اون جلوگیری کنه.
    "زاشکی واراشی"(Zashiki-warashi) هم یکی دیگه از شخصیت های مورد علاقه من در این داستانه. یک روح به شکل دختری با موهای آبی، که به شدت خجالتی و مهربونه و عاشق واتانوکی هست، هرچند بخاطر کمروئیش در اعتراف به این موضوع مشکل داره. البته هردو رابطه خوبی باهم دارن و بارها بهم کمک کردن. زاشکی واراشی همچنین دوستِ روح باران هم هست.
    [​IMG]
    و در آخر میرسیم به "کوهانه تسویوری"(Kohane Tsuyuri). اون یه دختر بچه ست که مهارت زیادی در جن گیری داره و در یک برنامه تلویزیونی، به جاهای مختلف میره تا این کارو انجام بده. از اونجایی که مادرش طلاق گرفته و کوهانه تنها منبع درآمدشونه، اون خیلی روی دخترش حساس و سخت گیره و برای تمرکز روی این کار، از خیلی چیزها به زور محرومش میکنه، کوهانه هم آدم آرومیه و بدون بحث کردن میپذیره. اما بعد از آشنائیش با واتانوکی و فهمیدن اینکه هردوشون میتونن ارواح رو ببینن، دوستی ای بین اونها شکل میگیره. یکی از موارد جالب در اینباره، زمانیه که رسانه ها علیه کوهانه میشن و به شایعه پراکنی و رسوا کردنش بخاطر کلاه برداری متهمش میکنن. هرچند این جریان بالاخره تموم میشه و کوهانه توانایی واقعیشو نشون میده، اما طی این مدت، واتانوکی ازش حمایت میکرد و کوهانه برای اولین بار طعم محبت رو میچشه.
    [​IMG]
    به همین شکل، این روابط که تحت شرایط و ماجراهای مختلف، تغییر میکنن و عمیق تر میشن، باعث تغییر و بلوغشخصیت ها(خصوصا واتانوکی) هم میشن که حالتی واقعی تر به داستان میده.

    و اما بالاخره بخش مورد علاقه من، تئوریپردازی درباره محتوای فلسفی اثر! یکی از مواردی که به کرات تکرار میشه، تاکید روی "هیتسوزن"(Hitsuzen) هست. یوکو بارها میگه که "چیزی به نام تصادف وجود نداره، فقط هیتسوزن هست". هیتسوزن، ترجمه دقیقی در زبان های دیگه نداره. یجورایی متناظره با یک چیز اجتناب ناپذیر(زمانی که حالت دیگه ای ممکن نیست) و برهمین اساس، اغلب به جبر، سرنوشت و تقدیر ترجمه میشه. اما عبارت "آشوب" بهتر منظور اصلی رو بیان میکنه. چیزی مشابه "اثر پروانه ای" که یک کار کوچیک، میتونه تاثیرات عظیم داشته باشه. در اینجاهم، هیتسوزن در واقع بیانگر "تاثیر پذیری و تاثیرگذاری های رابطه ما و دیگری(یا جهان) یا حتی ما با خودمون، هست که نتایجی معین و خاص به دنبال داره". بیایین دو طرف این موضوع رو دقیق تر بررسی کنیم:

    در دیدگاه بسیاری از مکاتب قدیمی، جهان در یک حالت تعادل قرار داره. به همین دلیل، تغییر دادن یک بخش، هزینه ای داره که باید داده بشه تا تعادل حفظ شه. زمانی که یوکو دستمزد میگیره و از "مبادله برابرها" حرف میزنه، منظورش در واقع همینه. دستمزد برای یوکو پول نیست بلکه میتونه هرچیزی باشه، و خیلی اوقات هم به خود یوکو داده نمیشه بلکه کسی که خواهشی داره باید یک پیامدهایی رو بپذیره. این علاوه بر حفظ تعادل، نشون دهنده مسئولیت افراد در قبال پیامدهای برآورده شدن خواستشونه، که البته راه فراری هم ازش وجود نداره. بهترین مثالش، زمانیه که زنی دوست خودش رو از دره پرت میکنه و اون هم میمیره، اما این صحنه توی یک عکس، به شکل متحرک، ثبت میشه. اون از یوکو میخواد که عکس رو از بین ببره و یوکو هم میگه که درقبالش، اون نباید هیچ وقت ازش عکسی گرفته بشه چرا که هر عکسی که اون درش باشه، باعث تکرار دوباره اون صحنه روی اون عکس میشه. وقتی واتانوکی کمک یوکو به یک قاتل رو سرزنش میکنه، اون جواب میده که این دستمزد به اندازه کافی مجازات برابر و خوبی هست؛ چرا که امکان ثبت نشدن در یک عکس در جهان امروزی، تقریبا ناممکنه و نیازمند یک انزوای خیلی شدیده، طوری که اصلا خونه رو ترک نکنه. بالاخره یا در انزوای همیشگی میمونه، یا در غیر اینصورت، اون ماجرا در اون عکس منعکس میشه و لو میره. نمونه های دیگه ای هم از تاثیر اعمال فرد بر خودش و دیگران، در انیمه وجود داره. مثل زنی که عادت به دروغگویی داره و این باعث میشه که کنترل انگشت کوچک دست راستش رو از دست بده. یا دختری که با منفی بافی و حرف های ناامید کننده، باعث تحقق محتوای منفی اون حرف ها برای خودش و دیگران میشه("قدرت کلمات" از عقاید کهن ژاپن هم هست)، و حتی زمانی که واتانوکی چشم راستش رو بخاطر خراب کردن تار(خانه) یک عنکبوت از دست میده.

    وجه دیگه، تاثیرپذیری ماست. ما موجوداتی انتزاعی، جدا، تنها و "صرفا خودمون" نیستیم، بلکه اعمال ما تحت تاثیر عوامل مختلفین. عواملی بیرونی یا ذهنی و ناخودآگاه. مثلا مغازه یوکو در واقع برای عموم افراد نامرئیه و فقط کسانی اتفاقی میبیننش و واردش میشن، که خواسته ای داشته باشن(برای همین میگ که ورود افراد به این مغازه، تصادفی نیست). یکی از این موارد تاثیرگذار، افرادین که باهاشون در ارتباطیم. روابط، شخصیت های دو طرف درگیر رابطه رو شکل یا تغییر میدن که این موضوع، با شدت و عمق اون رابطه، نسبت داره. گاهی حتی کار به ازخودگذشتگی و فداکاری های بزرگ میرسه، و به همین دلیله که ما در تصمیماتمون درباره خودمون، باید ملاحظه افرادی چنین نزدیک رو هم کنیم چرا که شخصیت فعلی و چه بسا موجودیتمون، مدیون اون هاست. بهترین مثال از این موضوع، زمانیه که زاشکی واراشی به دنبال پس گرفتن چشم راست واتانوکی میره پیش روح عنکبوت ها، اما اون روح زندانیش میکنه. زمانی که واتانوکی از روح عنکبوت ها درخواست آزادی زاشکی واراشی رو میکنه، به شرطی که چشمش یا حتی کل بدنش تغذیه اون روح بشه، اون جواب میده که:« با اینکارت داری کار(فداکاری) زاشکی واراشی رو بی ارزش میکنی و این نفرت انگیزه». ما نمیتونیم به راحتی به خودمون آسیب بزنیم و خودمون رو بی ارزش کنیم، چرا که این موضوع واقعا فقط مربوط به خودمون نیست و افرادی هستن که برای رسیدن ما به اینجا، سختی فراوانی کشیدن و بی مهری ما نسبت به خودمون، به نوعی نشون دهنده توهین و بی ارزش کردن تلاش زیاد و خالصانه اون افراد هم هست. در انتهای این اپیزود، زمانی که دومکی هم نصفی از چشم راست خودشو به واتانوکی میده(و همین باعث میشه بتونه بعضی چیزهای مهمی که واتانوکی ببینه رو اونم مشاهده کنه و رابطشون نزدیکتر میشه)، یوکو در بیان این مطلب خطاب به واتانوکی میگه که:« تو فقط متعلق به خودت نیستی، میدونی؟ هیچ چیز در این دنیا نیست که تنها متعلق به خودت باشه. همه باهم در ارتباطن و در چیزی سهیم. برای همینم تو هرگز نمیتونی آزاد باشی. به همین دلیل سرگرم کننده، غمگین، و عزیزه». در اینجا، به زیبایی و خلاصه، محتوای اصلی کل این انیمه رو متوجه میشیم، و البته بنظرم یکی از زیباترین سکانس های این اثر هم هست.
    [​IMG]

    از هیتسوزن، میفهمیم که "خواستن" یک چیز الکی و راحت نیست. هر درخواستی، مسئولیت هایی برای درخواست کننده داره. مسئولیت ناشی از تغییراتی در جهان که حاصل عملی شدن اون درخواستن و گریبان خود فرد رو میگیرن(که این مسئولیت پذیری در استعاره "دستمزد " نمایان میشه)، و همچنین ملاحظات اخلاقی اون درخواست که آیا زحمات دیگران برای مارو خدشه دار میکنه یا نه. ما انسانهایی آزاد نیستیم که برآورده شدن تمام خواسته هامون، ساده، ممکن یا حتی مطلوب باشه، بلکه از اونجایی که "فقط خودمون" نیستیم و در ارتباطی دو جانبه با جهان و دیگرانیم، پس در اجرای یک خواسته، علاوه بر دلخواه خودمون(که البته همین هم به سادگی به دست نمیاد! ما باید با خودمون رو راست باشیم و خیلی اوقات همینم نمیتونیم. مثل همون زنی که میخواست اعتیاد به فضای مجازی رو ترک کنه، اما عزم راسخی از جانب خودش برای این موضوع نداشت و فقط به فکر همسر و پسرش بود، و همینم باعث میشد که تلاش هاش برای ترک اعتیاد، ناموفق باشن)، ملاحظه "جهان و دیگری" ای که باهاش در ارتباط و شکل دهی دوجانبه هستیم رو هم بکنیم.
    [​IMG]
    اما غفلت از هیتسوزن، منجر به غرور و خودپسندی بیجا و پیامدهایی منفی میشه. علاوه بر مشکل اخلاقی ای که در بی ارزش کردن زحمات دیگران به وجود میاد، مسئله اینجاست که ما با نادیده گرفتن "دیگری" هایی که شکلمون دادن و یا پیامدهای اعمالمون، حتی شناخت درستی از خودمونم نخواهیم داشت و این میتونه دردسر ساز بشه. بهترین نمونه در این انیمه، زمانیه که یوکو درخواست زیاد یک زن درباره فروختن یک محفظه تومار رو قبول میکنه، اما به شدت تاکید میکنه که بازش نکنه چون دردسر سازه. زن نمیتونه تحمل کنه و با باز کردنش، دست یک میمون رو در اون میبینه. میفهمه که از اینها میشه برای برآورده کردن پنج آرزو استفاده کرد و آرزوهاش رو میکنه، اما اون آرزوها با پیامدهایی سنگین اجرا میشن: وقتی آرزوی بارون میکنه، اون بارون از اب استخر مدرسه تامین میشه. وقتی میخواد که یه پایان نامه خوب داشته باشه، پایان نامه یکی دیگه براش کپی میشه. زمانی هم که دیر کرده و میخواد بهانه ای بخاطر ترافیکی چیزی داشته باشه، یکی دیگه که نزدیکش بوده، میفته جلوی مترو و این سانحه یه بهونه ست! استادش میهمه که پایان نامه، دزدی بوده و خودش هم به شدت میترسه که بخاطر مرگ اون فرد، توسط پلیس دستگیر شه و ترس شدیدی تمام وجودش رو فرا میگیره، و در نهایت هم وقتی آرزوی درست شدن این موارد رو میکنه، خودش از بین میره! در این روایت عجیب، زن خیلی به خودش مغرور و مطمئن بود و با بی توجهی به تمام هشدارها، معتقد بود که دارای یک "خوش شانسی"(که نشان دهنده خودپسندی هم هست. این که تمام اتفاقات این جهان بزرگ و کهن و پیچیده، تنها در جهت خوشبختی یک فرد خاص باشن!) هست و اتفاقی براش نمیفته، که دیدیم چقدر در اشتباه بود.

    ارواح و سایر موجودات ماورایی در این انیمه، نشون دهنده نیروهای شکل دهنده جهان، و نامرئی و ناشناخته برای عموم مردم هستن که بخاطر خودپسندی و ناآگاهی مردم، همواره ازشون غفلت میشه. این رو میشه در این حرف روح باران که:« انسان ها هیچوقت به ما کمکی نمیکنن. پس ما چرا باید نگرانشون باشیم؟» دید.
    لازم به ذکره که تاثیرات و برهمکنش های موارد ماورایی با زندگی روزمره در این اثر و پیامدهای اجتناب ناپذیرش، تاحدی یادآورد تراژدی های یونانی هم هست که به تقدیر و رابطه خدایان با دنیای انسانی و در خیلی اوقات، ناتوانی انسان ها در کنترل پیامدهای چنین اموریه. مثل زمانی که یوکو نسبت به رابطه واتانوکی و هیماواری خوشبین نیست، چرا که از خاصیت بدشانسی هیماواری خبر داره، هرچند که این ماجرا برخلاف یک تراژدی، با پایانی نسبتا خوش تموم میشه.
    [​IMG]
    به عنوان سخن پایانی، باید بگم که xxxHOLIC، انیمه ای واقعا زیباست. طراحی کاراکترها، خاص و جالب و عجیبه که حسی مرموز رو منتقل میکنه. بنظرم این اثر، بهترین اثر کلمپ در طراحیه. موسیقی های اپنینگ و اندینگ انیمه هم خیلی خوبن، مخصوصا اولین اپنینگ که همخوانی خیلی خوبی با فضای اثر داره. این انیمه، یک کمدی-درامِ روانشناختی و ماوراطبیعیه که در همه این بخش ها، خیلی خوب عمل کرده. همچنین محتوای اثر هم، شامل پرداختن به رابطه ما و دیگری در قالب مفهوم "درخواست"(که هر دو وجه، در اون حضور دارن و مخاطب قرار میگیرن) و همچنین روابطی تکامل یابنده، زیبا و عمیق بین شخصیت هاست. دیدن این انیمه، تجربه ای جالب و به همراه احساساتی مختلف و متضاده.
     
    • لایک لایک x 1
  10. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Bleach
    [​IMG]

    بلیچ(دراینجا، به معنای "تطهیر کننده" استفاده شده) از معروفترین آثار طولانی در ژانر شونن هست. تیته کوبو(Tite Kubo) مانگاکای این اثره که با اقتباس از اون یک سریال انیمه ای 366 قسمتی، 4 انیمه سینمایی، یک لایواکشن و بازی ساخته شده. مانگای بلیچ پایان یافته، اما لایت ناول همچنان ادامه داره که تمرکزش بر یکی دیگه از کاراکترهاست.
    شینیگامی رو میشه "فرشته مرگ" ترجمه کرد؛ چون "گامی(=کامی)" در زبان ژاپنی فقط به معنای خدا نیست، بلکه اشاره به ارواحی داره که برای مردم اهمیت دارن. گرچه در شینتو، "ایزانامی" به مرگ مرتبط بود، اما شینیگامی اساسا مفهومی جدیده که از عزرائیل الهام گرفته شده، با اینحال تغییرات زیادی کرد و به مفهومی بومی در ژاپن مبدل شد!
    شینیگامی و مرگ، موضوع محوری در بلیچ هست. وظیفه شینیگامی ها، بردن ارواح به "جامعه ارواح" و مقابله با "هالو" هاست. هالو، ارواحی هستن که هنگام مرگ دارای کینه یا دلبستگی شدید به دنیا بودن و با ایجاد شدن سوراخی در قلبشون و ایجاد ماسکی روی صورت، به موجوداتی وحشی و خطرناک تبدیل میشن. شینیگامی ها با زانپاکتوهاشون(شمشیرهایی با قدرت های مخصوص و وابسته به فرد)، هالو هارو میکشن. اما این یه نابودی تمام عیار نیست، بلکه در واقع نوعی بخشش هالو هاست و اونا دوباره به شکل سالم، وارد جامعه ارواح خواهند شد. البته اگه در دوره زندگیشون، گناهانی نابخشودنی کرده باشن، به جای جامعه ارواح به جهنم میرن.
    [​IMG]
    داستان بلیچ، با پسر 15 ساله ای به اسم "کوروساکی ایچیگو" شروع میشه که توانایی دیدن ارواح رو داره. یک شب، هالویی به خونه اون حمله میکنه و یک شینیگامی به اسم "روکیا کوچیکی" تلاش ناموفقی در غلبه به اون داره. روکیا که نمیتونه تهدید خانواده کروساکی توسط هالو رو تحمل کنه، به ایچیگو پیشنهاد دادن قدرتشو میده که در اینصورت، تبدیل به یک شینیگامی میشه. ایچیگو با قبول این امر، کارشو به عنوان یک شینیگامی غیر رسمی شروع میکنه. در این بین با کاراکترها و دوستانی مثل اوراهارا کیسکه(شینیگامی باهوشی که به ناحق از جامعه ارواج تبعید شده)، کون(یک مدسول منحرف! اون در واقع یک قرصه که با رفتن در بدن یک جسم انسان یا حتی عروسک، فعال میشه)، اینوئه اوریهیمه(دختری که قدرت درمانگری پیدا میکنه)، سادو یاسوتورا(از دوستان ایچیگو که دارای قدرت ایجاد مشت های به شدت قدرت مند میشه) و ایشیدا اوریو(یک پسر باهوش با قدرت کوئینشی. کوئینشی ها انسان هائین که با ساخت تیرهای مخصوص، توان کشتن هالو هارو دارن) آشنا میشیم. اما طولی نمیکشه که آبارای رنجی(شینیگامی مو قرمزی که از دوستان کودکی روکیا بوده) و بیاکویا کوچیکی(برادرخوانده روکیا که از کاپیتان های قدرتمند جامعه ارواحه) به زمین میان تا روکیا رو بخاطر قانون شکنی برگردونن. روکیا در جامعه ارواح به دلیل دادن قدرتش به یک انسان، به اعدام محکوم میشه. ایچیگو با قوی تر کردن خودش و با کمک دوستانش(اینوئه، سادو و ایشیدا)، از راهی که اوراهارا براشون میسازه به جامعه ارواح میرن تا حتی به قیمت مقابله با شینیگامی های قدرتمند اونجا، دوستشون رو از این حکم ناعادلانه نجات بدن. سرانجام مشخص میشه که این حکم، با توطئه یکی از کاپیتان های خائن به اسم آیزن سوسکه انجام شده تا بتونه به "هوگیوکو"یی که توسط اوراهارا در بدن روکیا پنهان شده بود برسه. با وجود نجات روکیا از اعدام، آیزن موفق به دزدیدن هوگیوکو میشه و به همراه دو تن از کاپیتان های خائن دیگه به اسم کانامه توسن(که برداشتی افراطی و خشن از "عدالت" داره) و ایچیمارو گین(در واقع دشمن آیزنه، اما اینقدر بهش نزدیک شده تا راهی برای کشتنش پیدا کنه. هرچند، ناموفق میشه)، به هوئکو موندو(جایی که هالو ها زندگی میکنن) میره. ایچیگو و دوستانش به دلیل جلوگیری از قربانی شدن روکیا در این توطئه، توسط شینیگامی ها به دوستانی قابل اعتماد تبدیل میشن و روی اون ها حساب میشه.
    [​IMG]
    آیزن در این مدت با هوگیوکو، بسیاری از هالو هارو به آرانکار(زمانی که هالو ها قدرتی مشابه شینیگامی و شکلی انسان وار پیدا میکنن) و اسپادا(10 تا از قوی ترین ارانکارها) تبدیل میکنه تا ارتشی تشکیل بدن که با شینیگامی ها مبارزه میکنن و آیزن هم با تلفیق خودش با هوگیوکو و قدرتمند شدن، بتونه شهر کاراکورا(جایی که ایچیگو زندگی میکنه) از بین ببره و باهاش "کلید پادشاهی" رو بسازه تا به "کاخ پادشاه ارواح"(پادشاه ارواح نقش خدا رو داره که همه چیز به وجودش وابسته ست، هرچند دخالتی در امور جهان نمیکنه. میشه گفت پادشاه ارواح خدائیه که هم با دئیسم و هم پانن تئیسم سازگاره) برسه. در واقع، هوگیوکو توسط اوراهارا ساخته شد و هدف آیزن، دزدیدن اون بود. هوگیوکو این قدرت رو داره تا خواسته های ارباب خودشو براورده کنه. اما با همکاری وایزاردها(چند شینیگامی که توسط آیزن به هالو تبدیل شده بودن، اما اوراهارا مقصر جلوه داده شد. با اینحال، بعدا توسط کیسکه درمان شدن و حالا هردو قدرت هالو و شینیگامی رو دارن)، شینیگامی ها، ایچیگو و دوستانش، اسپادا ها شکست میخورن. ایچیگو هم با گرفتن قدرتی زیاد از روح زانپاکتوی خودش، موفق به شکست دادن آیزن میشه. هوگیوکو دیگه آیزن رو ارباب خودش نمیدونه و با ضعیف شدنش، محکوم به یک حبس خیلی طولانی مدت میشه. ولی قدرتی که ایچیگو صرف کرده بود به حدی زیاد بود که باعث شد قدرت شینیگامی خودش رو از دست بده...

    ولی بعد از دو سال، ایچیگو با فولبرینگرها روبرو میشه: گروهی از انسان ها که بخاطر مورد حمله قرار گرفتن مادرشون توسط هالو(قبل از اینکه به دنیا بیان)، قدرت های هالویی دارن. اونها با ظاهری خیرخواهانه، سعی میکنن قدرت ایچیگو رو بهش برگردونن اما هدفشون از اینکار، دزدیدن دوباره اون قدرت و قوی تر کردن خودشونه. وقتی ایچیگو خام سوءاستفاده های اونها میشه، روکیا پس از مدت ها سر میزنه و با زدن شمشیری به بدن ایچیگو، که حامل مقداری از قدرت همه کاپیتان های جامعه ارواح بود، نیروهای شینیگامی اون برمیگردن و مبارزه ای با فولبرینگرها پدید میاد.
    [​IMG]
    سریال انیمه تا همینجا تموم میشه، ولی مانگا همچنان یک آرک ادامه داره. این داستان نهایی، به نوعی خشن ترین بخش بلیچ هم هست و "جنگ خونین هزارساله" نام داره. مسئله مربوطه به هزارسال پیش، زمانی که نابودی هالو ها توسط کوئینشی های زیادی انجام میشد. اما این کار باعث میشد تعادل ارواحی که از جامعه ارواح خارج میشن و میان به اونجا بهم بخوره و این امر میتونه پیامدهای منفی زیادی داشته باشه. به همین دلیل بارها مذاکراتی بین شینیگامی ها و کوئینشی ها سر این موضوع انجام میشه اما بی نتیجه میمونن. به همین دلیل، شینیگامی ها مجبور به نسل کشی کوئینشی ها میشن. با این حال پسر پادشاه ارواح به نام "یوهاباخ"، تصمیم به حمایت از کوئینشی ها و استفاده از اونها برای حمله به جامعه ارواح میگیره و طی این قرن ها، نقش یک پادشاه و منجی موعود رو براشون بازی میکنه. سرانجام، زمانش میرسه. کوئینشی های تحت امر یوهاباخ به جامعه ارواح حمله میکنن و کشتار عظیمی به راه میفته(از جمله فرمانده کاپیتان ها، یاماموتو گنریوسای). فاجعه به حدیه که شینیگامی ها مجبور میشن حتی از آیزن زندانی شده هم کمک بگیرن. یوهاباخ حتی به کاخ پادشاه ارواح میرسه و با کشتن اون، قدرتشو جذب میکنه و به "علم مطلق" و "قدرت مطلق" میرسه که هم اون رو بسیار قوی میکنه، هم امکان دیدن همه آینده های ممکن و دستکاری اونهارو بهش میده. یوهاباخ در همونجا، شروع به بنا کردن یک آرمانشهر آسمانی برای کوئینشی ها میکنه، هرچند که بارها ازشون استفاده های ابزاری و بی اهمیت کرده بود! یوهاباخ حتی انتظار داره که ایچیگو بخاطر خونِ کوئینشیِ جاری در رگ هاش، بهش بپیونده(چون مادرش یه کوئینشی بوده)، ولی واضحه که قبول نمیکنه و شروع به مبارزه میکنه. با اینحال، پیروزی در برابر کسی مثل یوهاباخ که قدرتی معادل خدا پیدا کرده غیر ممکنه. اما در انتها پدر ایشیدا با ساخت تیری خاص که قدرت یک کوئینشی رو تا یک لحظه خنثی میکنه، راه رو باز میکنه: ایشیدا با پرتاب تیر به یوهاباخ، فرصتی رو برای ایچیگو فراهم میکنه تا در همون لحظه، اون رو از بین ببره...


    محوری ترین مفهوم در بلیچ، "اراده و قدرت عمل" در برابر شرایطه. بلیچ تاکید زیادی بر پیروزی اختیار انسان و تاثیرات عمیق اون داره، که به چند نمونه شاخصش اشاره میکنم:

    1- کوچیکی بیاکویا عهد بسته بود که دیگه هیچوقت از قوانین سرپیچی نکنه. به همین دلیل حتی در برابر حکم اعدام روکیا هم مقاومتی نمیکرد. با اینحال بعد از نبرد با ایچیگو، میفهمه که قوانین مطلق نیستن؛ بلکه میتونن اشتباه باشن و اگه این رو فهمیدیم، باید در مقابلشون بایستیم. همونطور که واقعا هم، این یک حکم ناعادلانه و نتیجه توطئه آیزن بود.
    2- ایچیگو طی اقدامات زیادش برای حفاظت از همه، موفق میشه قوانین کهن و سفت و سخت جامعه ارواح رو هم بشکونه. گرچه زمانی دادن قدرت شینیگامی به انسان ها جرم بود، اما دیدیم که در ادامه حتی همه کاپیتان ها، قدرت خودشونو به ایچیگو دادن تا بتونه از اطرافیانش در برابر فولبرینگرها محافظت کنه.
    3- نبرد ایچیگو با یوهاباخ، به شدت تداعی گر یکی از مسائل الهیاتی معروفه: اگه خدا به همه چیز در همه زمان ها علم داره، پس اختیار انسان این وسط چی میشه؟ سر اینکه آیا واقعا تعارضی بین علم مطلق خدا با اختیار انسان وجود داره یا خیر، بحث های دامنه داری در جریانه. در بین معتقدان به این تعارض، اگزیستانسیالیست های بی خدا از شق دوم(اختیار انسان) حمایت میکردن و عدم وجود خدا و مضر بودن این تصور برای بشر رو نتیجه میگرفتن. یوهاباخ حتی در کودکیش، دارای قدرت بود و خیلی ها برای شفاعت به سراغش میرفتن. همچنین برای کوئینشی ها نقش یک مسیح و منبع قدرت رو داشت، طوری که به راحتی براش فدا میشدن و جونشون برای "عالیجناب کبیر" ارزشی نداشت. اون به قدرتی خدایی رسید و اراده ایچیگو رو در تعیین سرنوشتش به سخره میگرفت. اون حتی از ایچیگو انتظار داشت که بخاطر "ریشه" خودش(کوئینشی بودن مادرش) به ارتشش بپیونده. همزمان، یادآور این عقیده نیچه هم هست که آنچه به عنوان "خدا" میشناسیم(هم خدای مذهبی، و هم هر نهاد و قاعدهو ایدئولوژی پرسش ناپذیر و بنیادی دیگه ای که بر ما حکم میکنه. حتی دولت، که این بخش مورد علاقه آنارشیست هاست)، نتیجه اراده افرادیه که قصد قدرت برای "تغییر واقعیت به میل خودشون" رو داشتن، و نه اونطوری که ادعا میشه، اموری معصوم و بدون اعمال سلطه. اما بالاخره، اراده انسان(ایچیگو) توانایی غلبه بر این خدایان(یوهاباخ) رو داره و خودش رو اثبات میکنه.
    آیزن رو میشه نمادی از شیطان در نظر گرفت؛ کسی که سودای نشستن بر تخت خدایی با ارتشی از موجودات نفرین شده(هالو ها) رو داشت. اما کوئینشی ها، به درستی "انسان" انتخاب شدن! انسان ها همواره به دنبال تقلید از طبیعت، اختراع و تغییر طبیعت به نفع خودشون رو داشتن. اون ها خودشونو موجوداتی برتر از سایر مخلوقات، و وعده داده شده توسط یک قدرت والا(یوهاباخ/خدا) میدونن. در ادامه، "خدایان جدید"(یوهاباخ) به واسطه پیروانشون و جانفشانی اونها، دست به نابودی خدایان قدیم(پادشاه ارواح) میزنن. ایدئولوژی ها، انگل هائین که به میزبانان(پیروان) برای تکثیر و بقا نیازمندن، اما اساسا هیچ اهمیتی حتی به پیروانشونم نمیدن و کشته شدنشون در این راه، اهمیتی نداره. پس تناقض وجود داره: انسان هایی که تحمل مسئولیت انتخاب های ناشی از آزادی و "تنهایی" خودشونو ندارن، پس با همین آزادی انتخاب، دست به ساخت "خدایانی" میزنن که آزادیشونو سلب کنه! همچنین فکر میکنن فرای طبیعت قرار گرفتن و برتر از اونن، اما در واقع فقط به طبیعت آسیب میزنن(برهم خوردن توازن ارواح) که پیامدهای منفیش، گریبان خودشون رو هم خواهد گرفت. به همین شکل، انسان ها(کوئینشی) حتی از شیطان(آیزن) هم مخرب ترن، به واسطه همون خدایی(یوهاباخ) که میسازن!
    از بخش های جالب در این داستان، جائیه که آیزن بعد ازشکست یوهاباخ و در زندان، میگه که: «یوهاباخ میخواست دنیایی ایجاد کنه که دیگه ترس از مرگ در اون وجود نداشته باشه. ولی در چنین دنیایی، "امید" که حاصل کنار زدن ترس و راه ندادنش به زندگیه، جایی نخواهد داشت. درسته که مردم فقط با زندگی کردن همچنان به راه خودشون ادامه میدن، ولی در قیاس با اینکه مردم در مواجهه با مرگ به زندگی ادامه میدن و با جون کندن ازش فرار میکنن، این خیلیه. به همین خاطر، مردم به زندگی کردن یه اسم خاص دادن: "شهامت"»
    در اینجا، هایدگر میتونه کمک زیادی به فهم موضوع کنه: در زندگی روزمره، ما ممکنه بخاطر تلاشمون در پاسخگویی به بقیه یا تقلید از اونها، خودِ واقعیمون رو از دست بدیم. هایدگر این امر رو "سقوط در وجودِ غیر اصیل" نامگذاری میکنه. یکی از راه های رهایی از سقوط، "اضطراب" هست؛ اضطراب از مرگ و نیستی. اضطراب نه فقط یک ترس ساده، بلکه شناختِ این حقیقته که ما هر لحظه در حرکت به مرگ نزدیک میشیم. به این شکل، میفهمیم که باید این فرصت باقی موند رو به زندگی ای ارزشمند و بدون پشیمانی بگذرونیم. در واقع از نظر هایدگر، اضطراب از مرگ، مارو متوجه وجود آزادی و اهمیت اون برای ما میکنه که بدین شکل، "خودِ واقعی" خودمون رو پیدا میکنیم. اگه یوهاباخ، مرگ و ترس از اون رو از بین میبرد، موجودات هیچ وقت متوجه این امر نمیشدن و احتمالا تا ابد، در حال "سقوط" در چیزی بودن که یوهاباخ بهشون دستور میداد؛ همونطور که بسیاری از کوئینشی های وفادارش از ارزش زندگی خودشون غافل شدن و کلِ وجودشون رو در اطاعت از یک "دیگریِ بزرگ و قدرتمند" میدیدن. به این شکل، "شهامت" روبرویی با این آزادی و استفاده درست و مسئولانه ازش از بین میرفت. آشکار شدن ارزش و معنای زندگی برای ما، مستلزم توجه به محدودیتِ اون و فرصت و آزادی ایه که در اختیار داریم. ایچیگو با کشتنِ این "دیگری بزرگ"، قدرت آزادی رو گوشزد کرد.
    [​IMG]

    احتمالا متوجه تاثیر گرفتن بلیچ و نزدیکی اون به فریدریش نیچه شدید. جای دیگه ای که بلیچ از نیچه الهام میگیره، مربوط به تنش های ایچیگو با قدرت هالویی درونشه؛ قدرتی مهیب اما خطرناک و رام نشده. اینجا، بنظر خیلی یادآور این حرف معروف نیچه ست که "کسی که با هیولا ها مبارزه میکند، باید مراقب باشد که خودش نیز تبدیل به یک هیولا نشود". ایچیگو نباید اجازه بده که مبارزه با هالوها، خودش رو هم کامل به یک هالوی خشن و بی فکر تبدیل کنه، وگرنه دیگه فرقی با اونها نخواهد داشت و مبارزه بی معناست!(چون هردو از یک گروه خواهند بود و اختلافی برای جنگ و محکومیت همدیگه ندارن)
    [​IMG]

    علاوه بر طراحی دلنشین کاراکترها(خصوصا تم دارک در طراحی هالوی ایچیگو و اسپادای چهارم، اولوکیورا)، شخصیت و انگیزه ها و گذشته اون هائم خیلی جذابه و میشه باهاشون همذات پنداری زیادی داشت. مخصوصا بلوغ شخصیتی ایچیگو در طی انیمه، و خیرخواهی و محافظت دائمی اون از بقیه. از جمله ویژگی های رایج در بلیچ، اکشن و مبارزه زیادیه که در حین مبارزات، گذشته کاراکترها و انگیزه هاشون نمایش داده میشه. این امر باعث میشه که حتی شخصیت های منفی، قابل درک باشن. هرچند بنظرم این قاعده چندان برای آیزن رعایت نشده!
    هرچند، اکشن زیاد هم گاهی تکراری میشه و فکر میکنم بهتر میبود اگه بیشتر به موضوعات مفهومی میپرداخت و کمی از شونن فاصله میگرفت؛ خصوصا که محوریت بلیچ بر "مرگ"، میتونست اون رو جدی تر، تیره تر و عمیق تر کنه.
    از نکات بارز دیگه انیمه بلیچ، فیلر آرک های فراوانه: اپیزودهایی که از روی مانگا اقتباس نشدن. مثل "آرک باونت ها"، "آرک شورش زانپاکتو ها" و...گرچه فیلرهای فراوان بین داستان اصلی گاهی آزاردهنده میشن(فراموش نکنید که آرک های داستانی در بلیچ خیلی طولانین!)، اما میشه گفت بخوبی انجام شدن و این احساس به آدم دست نمیده که داستان هایی خیلی متفاوت و ضعیف از داستان اصلی باشن. هرچند، فکر میکنم این قالب که افراد یا گروه هایی از جامعه ارواح کینه به دل گرفتن و خواهان نابودیشن، خیلی زیادی استفاده شد و حالتی تکراری پیدا کرد.
    انیمه هم دارای صحنه های طنزه، و هم به شدت دراماتیک. این موضوع تونسته تاثیر زیادی بر جلوگیری از تکراری بودن و خسته کنندگی داستان بذاره.
    آهنگ های خیلی خوبی در انیمه استفاده شده که در خیلی از اون ها شاهد هنرنمایی "شیرو ساگیسو" هستیم؛ همون سبک کلاسیکی که در اونگلیون و برسرک هم استفاده کرد.
    [​IMG]
    رابطه روکیا و ایچیگو از نکات جالب توجه داستانه: این دو خیلی به هم نزدیکن و دائما باهمن، و همین گاهی باعث حسادت اینوئه اوریهیمه میشه. با اینحال، در آخر مانگا روکیا با رنجی و ایچیگو با اینوئه ازدواج کرد! این باعث شد که بفهمیم در بلیچ، با دوتا شخصیت عاشق که به شکلی کلیشه ای به هم میرسن روبرو نیستیم، بلکه این رابطه مبهم تره و میتونه با وادار کردن ما به تامل در اون، حتی شکل جدیدی از ارتباط رو به ما نشون بده! تیته کوبو در توصیف این رابطه گفت که "بیشتر از دوستی، کمتر از عشق". متاسفانه این رابطه در لایواکشن، اونقدر خوب نشون داده نشد: روکیا بخشیده میشه و در انتها به جامعه ارواح میره و حافظه همه رو پاک میکنه، برخلاف انیمه و مانگا که ایچیگو با سختی زیاد به اونجا رفت برای نجاتش.
    در نهایت، بلیچ یک انیمه خوب در ژانر شونن هست که از خیلی کلیشه ها فاصله گرفته. طبیعیه که در ادامه، گاهی خسته کننده بشه، اما میشه بهش عادت کرد و باهاش ارتباط داشت.
     
    • لایک لایک x 6
  11. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    برسرک

    "در این دنیا، آیا سرنوشت انسان ها توسط موجودیتی متعالی یا قوانینی آسمانی کنترل می شود؟ شبیه دست خداوند که وقایع را تعیین می کند. به هر حال، انسان ها روی چیزی کنترل ندارند؛ حتی روی خودشان".
    [​IMG]
    این مانگا در ژانر دارک فانتزی، اثر "کنتارو میورا" ست که در سال 1989 شروع به انتشار کرد و از اون موقع تا به الان، همچنان ادامه داره. اقتباس های انیمه ای از این مانگا عبارتند از: یک سریال در سال 1997، سه گانه ای سینمایی در سال های 2013-2012 و سرانجام، دو فصل(که بصورت سه بعدی ساخته شدن و متاسفانه کیفیت بدی دارن!) سریالی در 2017-2016.
    [​IMG]
    داستان در شهر خیالی "میدلند" و در قرون وسطی رخ میده. شخصیت اصلی، پسر جوانیه به اسم "گاتس" که به مزدوری می پردازه(به ازای پول، برای کشورها میجنگه). اون گذشته خیلی سختی داشته و مهارتش هم در نبرد خیلی بالاست. اما بزودی با "گریفیث" آشنا میشه؛ پسری زیبا، باهوش، قوی و با موهایی بلند و زال. گریفیث رهبری گروهی از مزدور ها به اسم "شاهین" رو به عهده داره. بعد از شکست گاتس در دوئل با گریفیث، طبق شرط، اون به گروه شاهین می پیونده. طی سال ها، به واسطه رهبری با درایت گریفیث، گروه شاهین در جنگ ها دائما پیروز میشه و به واسطه این پیروزی ها، مقام بالا و بالاتری نزد شاه پیدا میکنن. این پیشرفت، حسادت برخی اشراف رو به همراه داره که حتی قصد ترور گریفیث رو دارن؛ که با ناکام موندن اون نقشه ها، خودشون توسط "چنگال های شاهین" از بین میرن. در این بین، دو رابطه عاطفی و عاشقانه رو داریم: گریفیث با پرنسس شارلوت، و گاتس با کاسکا(تنها فرمانده زن گروه شاهین). اما وقتی گاتس حرفی رو از گریفیث(که خطاب به شارلوت بود) میشنوه، خیلی روش تاثیر میذاره: گریفیث همرزم هاشو دوستان خودش نمیدونست. از نظر اون، کسی میتونه دوستش باشه که باهم همسطح باشن. کسی که نه پیروی دیگران، بلکه دنبال کننده رویاهای خودش باشه و هر مانعی رو از سر راهش برداره؛ حتی اگه خودِ گریفیث باشه! همین گاتس رو وا می داره که به ترک گروه شاهین و پیدا کردن راه مستقل خودش فکر کنه. اون معتقده که همه اعضای شاهین، نقش کسانی رو دارن که هیزمی برای شعله ای بزرگ، یعنی آرمان های گریفیث، فراهم کردن؛ اما خودش چیزی برای عرضه نداره و فقط یه مسافر موقته. به همین دلیل تصمیم به رفتن می گیره، که این تصمیم خیلی کاسکا رو ناراحت می کنه. اما گریفیث به این راحتی ها، بهترین فرمانده گروهشو از دست نمی ده؛ هر دو دوباره دوئل می کنن و با برنده شدن گاتس در این مرتبه، موفق به ترک گروه میشه. اون به خونه پیرمردی آهنگر به اسم "گوتو" با دخترش "اریکا" میره و به بهتر کردن مهارت هاش می پردازه.
    [​IMG]
    اما رفتن گاتس، تاثیر منفی زیادی روی گریفیث داره. گاتس از مهره های اصلی موفقیت های گروه شاهین بود و رفتنش، خیلی از محاسبات رو بهم زد؛ همچنین برای گریفیث خیلی غیر قابل باور بود که کسی از خودش قوی تر بشه و مقابلش بایسته(با توجه به شخصیت کنترلگر گریفیث). اون نقشه داشت که در آینده با پرنسس ازدواج کنه و پادشاه بعدی بشه، ولی با شوک ناشی از رفتن گاتس، صبر و منطق خودشو از دست میده. اون مخفیانه از پنجره، وارد اتاق شارلوت میشه و باهم دیگه رابطه جنسی برقرار میکنن. یکی از خدمتکار ها، این صحنه رو می بینه و با خبر دادنش، پادشاه به شدت از این رابطه نامشروع با دخترش عصبانی میشه. پادشاه ارزش زیادی برای دخترش قائل بود، طوری که حتی بهش کشش عاطفی و جنسی داشت! به همین دلیل، غیر قابل قبول بود که غریبه ای مثل گریفیث، باکرگی دخترش رو گرفته باشه. به همین دلیل، گریفیث زندانی میشه و گروه شاهین هم از عرش به فرش میاد؛ اون ها شب قبل تبدیل به اصلی ترین ارتش سلطنتی شدن، اما صبحش فقط یه گروه تحت تعقیب بودن که باید توی جنگل ها زندگی می کردن. در این مدت، کاسکا رهبری گروه رو به عهده داشت. وقتی گاتس متوجه میشه که شاهین تحت تعقیبه، دوباره برمیگرده و در مقابل سربازان پادشاهی، ازشون حفاظت میکنه. اکثر اعضاء خیلی برگشتن گاتس خوشحال میشن، هرچند کاسکا خیلی عصبانیه که گاتس با رفتنش، باعث دیوانه شدن گریفیث و وضع فعلی گروه شده؛ اما این احساس چندان طول نمیکشه.
    [​IMG]
    گروه، نقشه برای برگردوندن گریفیث و رسیدن به دوران اوجش داره. با همکاری پرنسس شارلوت، اون ها وارد زندان میشن. ولی میبینن که زبان گریفیث برید شده، تاندون هاش قطع شدن، پوستش به شدن زخمیه و خیلی لاغر و نحیف شده. گریفیث که زمانی کاریزمای زیادی داشت، حالا به وضعی رقت انگیز رسیده که حتی توان ایستادن هم نداره، چه برسه به جنگیدن و رهبری گروه. به هرحال، با کلی دردسر، موفق به بیرون اوردن گریفیث میشن. اما رسیدن خبر وضعیت بد سلامتیش به بقیه اعضا، همه رو در ناامیدی فرو میبره. با اینحال، گریفیث هیچ علاقه ای به تسلیم شدن نداره. اون با دهنش، کالسکه اسب هارو هدایت میکنه؛ هرچند واژگون میشه و به رودی کم عمق میفته. اما تصادفا، در اونجا "بهلیت" یا تخم پادشاهی خودشو پیدا میکنه؛ گردندی عجیب و قرمز رنگ با اعضای صورت نامتقارن، که وقتی بچه بود یه پیرزن فالگیر بهش دادش. پیرزن گفت که وقتی کسی اینو داشته باشه، سرنوشتش حکومت بر دنیاست، و چند بار هم بهلیت برای گریفیث خوش شانسی به ارمغان اورده بود. گردنبند توسط شکنجه گر گریفیث به دور انداخته شده بود، ولی حالا تصادفا دوباره پیداش کرد. میل شدید گریفیث به در اومدن از این وضعیت، باعث شد که بهلیت صورتی متقارن پیدا کنه و شروع کنه به جیغ زدن! به این شکل، فضا کاملاعوض میشه و اعضای شاهین، خودشونو درون جهنم پیدا میکنن؛ سرزمینی پر از هیولا که زمینش با صورت انسان ها پوشونده شده! در همینجا، چهار هیولای بزرگ ظاهر میشن که در واقع نقش چهارتا از فرشتگان مقرب خدا رو دارن. اون ها گروه "دست خدا" نامیده میشن و اعلام میکنن که گریفیث، از ابتدا در سرنوشتش مقدر شده که تبدیل به پنجمین عضو بشه و بر شیاطین، حکمفرمایی کنه. هیچ کدوم از اعضا این حرف ها رو باور نمیکنن، ولی کم کم همه چیز بیشتر روشن میشه. یکی از اعضای دست خدا، ناخودآگاه گریفیث رو به خودش نشون میده؛ اینکه از کودکی، انسانی بلند پرواز و خواهان داشتن یه قصر برای خودش بوده. اما برای اینکار، خیلی هارو باید قربانی کنه؛ این مسیر با خون هموار شده و نمیشه هم جبرانش کرد. پس تنها راه ادای احترام گریفیث به این قربانیان، اینه که به رویایی که داشته برسه.
    [​IMG]
    برای تبدیل شدن به یکی از اعضای دست خدا و قدرت تحقق رویاهاش، اون باید هم رزم هاشو قربانی کنه، و در کمال تعجب، این کارو انجام میده! با این کار، داغ هایی بر گردن همه افراد گروه پدیدار میشه که نشانیه از قربانی بودنشون، و هیولا ها حمله میکنن. کل اعضا، به شکلی بی رحمانه، توسط هیولاها(که "حواریون" نامیده میشن) سلاخی و کشته میشن، به عنوان یک خوراک قربانی. در انتها، فقط گاتس و کاسکا زنده می مونن و همین زمان، تبدیل گریفیث به پنجمین عضو کامل میشه. اون بال هایی به رنگ بنفش تیره در میاره و "فمتو" نامیده میشه. گریفیث که بخاطر رفتن گاتس، ضرر زیادی متحمل شد و احساس خیانت می کرد، برای انتقام، همزمان که هیولاها گاتس رو گرفتن، مشغول تجاوز به کاسکا میشه!(این کینه زیاد، نشون میده که حرف های گریفیث درباره اینکه کسیو دوست خودش میدونه که حتی در مقابل خودشم بایسته، چرند بودن! اون هم مثل خیلیای دیگه، مطیع بودنه که براش مهمه. همچنین گریفیث قبلا کاسکا رو از تجاوز نجات داده بود، ولی حالا خودش متجاوزه) گاتس به تلاش های ناموفق زیادی می کنه، اما نه تنها نمیتونه جلوی گریفیث رو بگیره، بلکه یک چشم و یک دست خودشو هم از دست میده. اما در همین بین، "شوالیه اسکلتی"، که قبلا هم یک بار با گاتس ملاقات داشته، به درون جهنم وارد می شه و با گرفتن گاتس و کاسکا، از اونجا خارج میشه. ریکرت، جوان ترین عضو گروه شاهین، به بیرون از اون محیط بوده و شوالیه اسکلتی رو به سمت خانه گوتو راهنمایی می کنه. بعد از چند روز، گاتس به هوش میاد و خودش رو پیش ریکرت و اریکا می بینه. وقتی سراسیمه به طرف کاسکا میره و نگران حالش بوده، می بینه که با کاسکای سابق روبرو نیست؛ اون هم حافظشو از دست داده، هم توانایی تکلم و تعقل. اون دختر جگنگجو، حالا فقط یه دختر دیوانه ست که حتی از گاتس هم می ترسه و فقط با اریکا خوبه. در ادامه، شوالیه اسکلتی بازهم ظاهر میشه و به گاتس درباره آینده ش میگه؛ اینکه حالا خودش و کاسکا، غذاهائین برای ارواح و هیولا های بی شمار. گرچه احتمالش خیلی کمه و راه بسیار سختی پیش رو دارن، ولی امکانش هست که با تلاش مداوم، بتونه پیروز بشه. شوالیه اسکلتی، گاتس رو "تقلا کننده" می نامه و بعدا هم چند بار دوباره میاد و با کلماتی مبهم، هشدارهایی به گاتس می ده(هویتش و علت کمکش به گاتس هنوز چندان مشخص نیست، اما احتمالش هست که همون "گایسریک" باشه که شارلوت می گفت امپراطوری ای بزرگ در باستان داشته و لباسی به شکل اسکلت می پوشیده، ولی بعدا توسط چهار فرشته، همون اعضای دست خدا، مجازات می شه. فارغ از اینها، گایسریک شخصیتی واقعیه که پادشاه وندال ها بود).
    [​IMG]
    گاتس با برداشتن شمشیری بزرگ، یک دست مکانیکی که دارای تپانچه هم هست، و چند تا مهمات جنگی دیگه از ابزارهای ساخته گوتو، راهی سفر سختش میشه. اون، کاسکا رو برای امنیتش همونجا نگه می داره و خودش در پی انتقام گرفتن از گریفیث و همه حواریونه. به دلیل پوشش تماما سیاهش، معروف به "شمشیرزن سیاهپوش" می شه و در این زمان، به واسطه کینه و انتقام شدیدی که در وجودشه، تبدیل به شخصیتی به شدت سنگدل می شه و گاهی مخاطب فراموش می کنه که این، همون شخصیت مثبت و اصلیه! در اینجا، اِلفِ مهربون و شیطونی به اسم "پوک" اصرار بر همراهی گاتس و تشکر ازش بخاطر نجاتش داره، هرچند که گاتس در ابتدا هیچ علاقه ای به این حشره مزاحم نداره! طی این مدت، گاتس با چند تن از حواریون مواجه می شه و اونارو نابود می کنه. به این شکل، می فهمه که بقیه حواریون هم در واقع انسان هایی مشابه گریفیث بودن که تصادفا با بهلیت مواجه شدن و سپس برای رسیدن به هدفی که می خوان(قدرت، بی احساسی و...)، یک یا چند تن از عزیزانشون رو قربانی کردن و به قدرتی هیولایی رسیدن.
    [​IMG]
    پس از مدتی، گاتس دوباره به خونه گوتو سر می زنه. ریکرت بزرگتر شده و مهارت زیادی تو آهنگری پیدا کرده، گوتو هم به شدت بیمار شده و چیزی تا مرگش نمونده. اما کاسکا فرار کرده و تلاش های اونا برای پیدا کردنش، تابحال شکست خورده. این باعث میشه که گاتس ابتدا به شدت از ریکرت عصبانی بشه، اما گوتو بهش یاداوری می کنه که گاتس، نباید کسی که عاشقش بود رو در این برهه حساس، ول می کرد. اما اون کاسکای مریض رو ترک کرد، چون در آتش خشم و نفرت سوخته بود. این حرف، اولین جرقه در ذهن گاتس بود که همه چیز رو در کینه و انتقام نبینه، بلکه محافظت از عزیزانش اولویت داره. بنابراین، گاتس شروع می کنه به گشتن به دنبال کاسکا. در همین زمان، پسر مو قرمز و یک دنده ای به اسم ایزیدورو هم به گاتس و پوک می پیونده، که هدفش یادگیری مهارت های شمشیرزنی از گاتسه.
    اما همزمان، همه مردم خوابی مشترک رو دیدن؛ اینکه در بدبختی های مختلف و عظیمی غرق شدن و فقط یک شاهین سفید، کل تاریکی ها رو کنار می زنه. بخاطر مضمون مذهبی این خواب، واتیکان نیروهای خودشو به میدلند فرستاده تا از ماهیت موضوع با خبر بشن. یکی از این افراد، کشیشی هست به نام "پدر مازگار"؛ اسقفی متعصب و به شدت سختگیر در تفتیش عقاید و شکنجه کردن کافران. کاسکا هم توسط گروهی از زنان فاحشه اما خوش قلب، داره ازش نگهداری میشه. اما طی وقایعی پیچیده، کاسکا به دلیل رفتار نامعمولش(که به جن زدگی تعبیر میشه)، جذب ارواح، نشان قربانی روی بدنش و تقدیسش توسط گروهی از شیطان پرستان، به عنوان ساحره تشخیص داده می شه و مازگار تلاش می کنه که با سوزاندن کاسکا جلوی عموم مردم، به بدبختی هایی که گریبانگیرشون شده(طاعون، قحطی و....) پایان بده. خوشبختانه با کمک ایزیدورو و چند تن از فاحشه ها، کاسکا نجات پیدا می کنه و مازگار هم در نبرد با گاتس می میره. در این بین، قبلش با یک شخصیت دیگه هم آشنا می شیم؛ مردی حواری که زمانی به شدت زشت، بی همه چیز و طرد شده بوده. اون از دنیا متنفر می شه و سپس با پیدا کردن یک بهلیت، "دنیای فعلی" رو به عنوان قربانی تقدیم می کنه و با آرزوی دنیایی جدید، خودش رو تبدیل به یک تخم برای به دنیا اومدن دنیای جدید می کنه. اون نمادی از فردیه که توسط دنیا، ظلم زیادی بهش شده، و خواهان یک خداست که همه چیز رو درست کنه. با مرگ مازگار، به عنوان نماینده ای از "ایمان مردم" در دنیا، زمان تحقق آرزوی این حواری جدید هم برآورده میشه. مردم غرق در جهل و خرافات که مازگار بی رحم رو فرشته می دونستن و خواهان مردن همنوعشون(کاسکا) برای حل مشکلات بودن، به سزای کارشون می رسن: موجوداتی خوفناک(که روح افرادین که طی تفتیش عقاید کشته شدن)، به همه اون ها حمله می کنن و میکشنشون؛ در واقع اون ها همون قربانیانی هستن که حواری تقدیم کرده. فقط عده معدودی که همراه با گاتس بودن، نجات پیدا می کنن. در همین آشفته بازار، روح اهریمنی گریفیث به درون تخمِ حواری حلول می کنه و به عنوان رهبری بلند پرواز برای رسیدن به دنیایی جدید، پدیدار می شه. گاتس میل زیادی به انتقام از گریفیث در همونجا داره، اما یاد این پیشبینی شوالیه اسکلتی میفته که نمی تونه همزمان به انتقام(از گریفیث) و محافظت(از کاسکا) بپردازه، پس دومی رو انتخاب می کنه. در این موقع، "فارنیز وندمیون" که قبلا از ماموران تفتیش عقاید واتیکان بوده، ایمان خودش رو از دست می ده و تصمیم می گیره برای زندگی ای بهتر و فهم حقایق جهان، همسفر گاتس بشه؛ حتی اگه به معنای خیانت به کلیسا و پیشینه خانوادگیش باشه. "سرپیکو" هم برادر ناتنی فارنیز(که خود فارنیز از این امر خبر نداره) و خدمتکارشه و مسلما با فارنیز همراه می شه.
    [​IMG]
    اون ها در ادامه با دختر جادوگر جوانی آشنا می شن که "شیرک" نام داره و یک الف به نام "اِوِرلا" همیشه همراهشه. استادِ شیرک، "بانو فلورا"، پیرزن جادوگر و مهربونیه که دوست شوالیه اسکلتی هست. اون، گاتس و همراهانشو به خونه خودش دعوت می کنه و با اطلاعاتی بهش کمک می کنه. فلورا قبل از مرگش(به دست حواریون پیرو گریفیث)، زرهی قدرتمند و جادویی به نام "زره برسرکر" رو برای گاتس به یادگار میذاره(که زمانی شوالیه اسکلتی ازش استفاده می کرد)؛ این زره قدرت بسیار زیادی به جنگجو می ده و باعث میشه دردهاش رو احساس نکنه، ولی می تونه منجر به جنون فرد بشه و شیرک، وظیفه پیدا می کنه تا از این امر جلوگیری کنه. نکته جالب اینجاست که کلمه "برسرکر"، نامی بود که جنگجویان ژرمن روی خودشون می ذاشتن. اون ها پیش از جنگ با مصرف مواد توهم زا و مراسم آیینی، خشم رو در خودشون تقویت می کردن و به دلیل مصرف مخدرات، درد رو حس نمی کردن. اون ها لباسی از جنس پوست خرس به تن می کردن و به همین دلیل، اسمشونم از دو جزء ber(خرس) و serkr(لباس) تشکیل شده. به دلیل وحشی گری و جنون اون ها در حین نبرد و مراسم آیینی، کلمه "برسرک" در زبان انگلیسی، معنای جنون و دیوانگی و شوریدگی پیدا کرده. میورا به شکل جالبی از همین ویژگی برسرکر ها، در ماهیت زره برسرکر(جنون و فراموشی درد ها، و همچنین شکل این زره که مشابه سگی وحشیه) استفاده می کنه. به هر حال، گروه جدید متشکل از پوک، اورلا، کاسکا، شیرک، ایزیدورو، فارنیز و سرپیکو، برای گاتس یادآور دوستانش در گروه شاهین هست. گاتس حالا افرادی رو داره که باید ازشون محافظت کنه، و همین هم باعث میشه کینه و سنگدلیش کمتر بشه، چرا که محافظت مهم تر از انتقامه.
    [​IMG]
    [​IMG]
    همزمان با این وقایع، پادشاه میدلند بر اثر کهولت سن می میره. با مرگ اون، کوشان ها به میدلند حمله می کنن که جنایت ها و خرابی های بی سابقه ای رو انجام می دن. امپراطور اون ها، گانیشوکا، یک حواری جاه طلب و خونخواره که مثل شیطان، حتی از گروه دست خدا هم رویگردان شده و جلوشون ایستاده(جالب اینجاست که امپراطوری کوشان، واقعیه و در باستان، افغانستان امروزی رو تحت سلطه داشت. کانیشکا هم بزرگترین امپراطورش بود که به واسطه لشکرکشی هاش، سهم زیادی در گسترش بودیسم داشت). اون حتی پرنسس شارلوت رو هم زندانی کرده، هرچند که گریفیث اون رو نجات میده. در حال حاضر، گریفیث فرماندهی خیل عظیمی از حواریون رو به عهده داره. مردم وقتی می بینن لرد گریفیث، قهرمان سابق میدلند، بلاخره برگشته، بهش می پیوندن و ازش حمایت می کنن. گانیشوکا علیه گریفیث، قدرت خودشو به شدت افزایش میده و تبدیل به هیولایی بزرگ و چند دست میشه(طوری که خودشو به "شیوا"، ایزدی در آیین هندو که چند دست داشت، تشبیه می کنه). گانیشوکا، نمادیه از تمام زشتی های دنیای کهن؛ امپراطوری که در زندگیش با خیانت های اطرافیانش روبرو شد و همین باعث شد تا با زیر پا گذاشتن بر احساسات انسانیش و تبدیل شدن به یک حواری، تبدیل به امپراطوری قدرتمند اما به شدت تخریبگر و بی رحم بشه که میلش به قدرت و خونریزی، هرگز ارضا نمیشه. بنابراین، با همکاری حواریون تحت امر گریفیث، سربازان میدلندی و برخی از کوشان ها که علیه امپراطورشون شدن، علیه سربازان کوشانی جنگیدن و گریفیث هم گانیشوکا رو شکست داد. پیروزی گریفیث، به معنای مرگ دنیای قدیم و پدیداری جهانی بس جدید و متفاوته. درخت بزرگی به نشانه این امر(به نام درخت جهان) از جسد غول پیکر گانیشوکا رشد می کنه، و سرزمینی باستانی از زیر خاک بیرون میاد. سرزمینی بزرگ و زیبا با حاکمیت گریفیث و پرنسس شارلوت، که پذیرای همه مردم هست و "فالکونیا" نام داره. جایی که مردم میتونن ارواح گذشتگانشون رو هم ببینن و با صلح، در کنار حواریون زندگی کنن. اما همزمان، موجودات اسطوره ای زیاد دیگه ای هم تحقق پیدا می کنن که لزوما مهربون نیستن! و البته گریفیث و سپاهیانش، نبرد با این موجودات جدید و بدجنس رو شروع می کنن...
    [​IMG]
    پس از ماجراهایی که فارنیز محوریتشونو داره(برگشتنش پیش خانوادش برای ازدواج با یک لرد که سفرهای دریایی زیادی داره)،کشتی ای بدست میاد. گاتس و همراهانش میخوان که با اون، به سوی سرزمین الف ها برن؛ جایی که ملکه هانافابوکو، کاسکا رو به حالت قبلش برگردونه. پس از سفری سخت در این راه(که به دلیل تحقق موجودات افسانه ای پس از شکست گانیشوکا ازگریفیث، مجبور به مقابله با "خدای دریا" هم میشن)، سرانجام به "اِلفهِلم" می رسن؛ جایی که الف ها، جادوگرها و برخی موجودات اسطوره ای مهربان دیگه، تحت فرمان ملکه ای خوش قلب زندگی می کنن. با کمک فارنیز، شیرک و ملکه، حافظه کاسکا بر میگرده و مثل سابق میشه؛ اما هنوز نمیشه گفت که رابطش با گاتس هم مثل قبله. چرا که هر وقت گاتس رو می بینه، به یاد خاطرات وحشتناکش در اون شب میفته و هنوز برای برخورد با اون زوده. مانگای برسرک فعلا تا همین مرحله ست، و انتظار ماجراهای جالب زیادی رو در ادامه داریم.
    [​IMG]
    از نظر محتوا، میشه گفت مفاهیمی مثل "رویا" و "آرمان دیرین"، از مفاهیم کلیدی برسرک هستن. ما در وهله اول، گریفیث رو داریم؛ مردی جاه طلب که اهداف بزرگی در سر داره و برای تحققشون، حاضر به هر کاریه، حتی قربانی کردن بی رحمانه همراهانش. از طرف دیگه، اون حواری ای رو داریم که آرزوی نابودی دنیای فعلی و پدیدار شدن دنیایی جدید و بهتر رو داره. اون معتقده که انسان ها تابحال زیر سایه قوانینی ساختگی زندگی کردن و بخاطر اون ها، دست به کشتن همدیگه زدن؛ مرگ انسان های واقعی، بخاطر قوانینی خیالی که از بخاطر ترس از زشتی جهان ساخته شدن(هرچند که خودشون فقط شکل این زشتی رو تغییر میدن و حتی مقدارشو بیشتر هم می کنن!). گریفیث هم به عنوان یک مسیح و رهبری کاریزما، این عمل رو انجام میده و با ساخت یک یوتوپیا، به رویای دیرینه ای که در ناخودآگاه جمعی تمامی فرهنگ ها بوده(تحقق به یک آرمانشهر کهن با انسان های مختلف، و همچنین درختی بی نهایت بلند به نشانه شکفتنش) تحقق می بخشه. گریفیث از ابتدا توسط خدا انتخاب شده بود تا بهلیت رو بگیره، یکی از پنج فرشته(یا شیطان!) مقرب بشه و جهانی نو ایجاد کنه. این امر، یادآور این موضوع در فلسفه هگل هست که اون معتقد به وجود یک ایده مطلق و روح اصلی در جهان بود که "زایت گایست"(روح زمانه) نامیده می شه. تاریخ، همون حرکت ایده مطلق به سمت خودآگاهی هرچه بیشتره که به واسطه بزرگمردانی صورت می گیره که موفق به تغییر تاریخ و متکامل تر کردن این روح جمعی می شن(هگل، ناپلئون رو برای این موضوع مثال می زنه). اما نباید فراموش کنیم که انسان، موجود چندان خوش قلب و با تخیلیاتی همواره مثبت نیست. به یاد داشته باشیم که بسیاری از این تفکرات رایج، یا تجلی ای از ترس و پوچی و تیرگی دنیا هستن، یا واکنشی به اون. بنابراین باید توقعشو داشت که با تحقق امور موجود در ناخودآگاه جمعی، علاوه بر موارد مثبت، چیزهای بدی هم به وجود میان؛ موجودات افسانه ای وحشی ای که در کل زمین به خونریزی می پردازن، طوری که فالکونیا تنها نقطه امن در جهانه. در واقع گریفیث برای تحقق رویای خودش و آرمان های گذشته انسان ها، هم همرزمانشو قربانی کرد، هم بقیه نقاط جهان رو به ویرانی کشوند. فالکونیای زیبا، با خودخواهی و بر روی خون بی گناهان زیادی بنا شده، و به همین دلیل هم ریکرت نمی پذیره که در چنین جایی با این پیشینه کثیف زندگی کنه؛ هرچقدر هم که خوب باشه. میبینیم که رسیدن به آرمانی بزرگ، مستلزم ایجاد خرابی ای زیاد به عنوان هزینه هم هست، طوری که شک می کنیم آیا این وضع واقعا بهتر از قبله؟ در واقع، همینجا برسرک ما رو با این سوال مواجه می کنه که وظیفه یک قهرمان چیه؟ تحقق رویاهاش به هر قیمتی(گریفیث)؟ مبارزه و انتقام دائم(رویکرد اولیه گاتس)؟ یا حفاظت از بقیه(نظر بعدی گاتس)؟ همزمان، مسئله "سرنوشت" هم به خوبی مورد اشاره قرار می گیره. سرنوشت، توسط خدا ساخته میشه، خدایی که ساخته احساسات منفی مردمه. در واقع، مردم به دلیل پوچی ای که در دنیا می بینن و تلاش های ناموفقشون برای علت یابی امور، خدا رو در جواب تصور می کنن. اون فرافکنی ای از ابهامات و ترس های بشریه، و به همین دلیل هم موجودیه که گریفیث اون رو "وحشتناک" می نامه(این خدا، همچنین با نام "تجسم خدا شدن" و "تصوری شیطانی" هم خودشو معرفی می کنه). این آرمان به حدی قوی میشه که این خدا، به واقعیت در میاد و بر اون ها کنترل پیدا می کنه. سرنوشت مردم، توسط چیزی تعیین می شه که خودشون به وجود اوردن. در واقع، ماهیت فرهنگ، اجتماع و ایدئولوژی دقیقا همینه؛ اموری ساخته انسان، که بر اون تسلط پیدا می کنن. در واقع، ما همواره با بار سنگینی که از گذشته به ارث رسیده روبروئیم و ازش تاثیر می گیریم. این خدا، زاییده جهل، ترس و غم هست؛ به همین دلیل ماهیتی تاریک داره. خدایی که به حواریونش، اجازه هر جنایتی بر روی زمین رو داده. به همین دلیل، دشمنی گاتس با خدا، فرشتگان بزرگ و حواریون، به معنی دشمنی اون با عمیق ترین بخش از ناخودآگاه جمعی مردمه که بیشترین سهم رو در شکل دادن جهان فعلی داشته. آیا شمشیرزن سیاهپوش بالاخره موفق به پیروزی در نبردش علیه قدرتمند ترین موجودات و اصول این دنیا میشه؟ این چیزیه که فقط در ادامه داستان می تونیم بفهمیم؛ اما بی شک این نبرد بسیار سخت، نابرابر، خونین و جذاب خواهد بود. همین هم به برسرک، ماهیتی تراژدی گونه میده: تلاطم شخصیت داستان، با خواسته خدایان و سرنوشت شوم خودش.
    [​IMG]
    داستان، موضع منفی زیادی نسبت به مذهب، و خصوصا افراطی گری مسیحی، داره. علاوه بر ماهیت برساخته و شرور خدا در اینجا، با واتیکان خودخواهی روبروئیم که فقط به فکر تثبیت موقعیت خودشه، نه ضعفا. در واقع، بارها از اینکه واتیکان تمام ایدئولوژی های مخالف و قدیمی رو سرکوب و فراموش شده کرد، ابراز تاسف میشه. مازگار رو می بینیم که لذتی سادیستی از شکنجه کردن کفار می بره. مذهبیانِ مسیحی به حدی غرق در دنیا هستن که حتی توانایی دیدن اِلف ها و سایر موجودات ماوراطبیعی رو ندارن. حتی فارنیز پس از مشاهده بی توجهی خدا به فلاکت دائمی انسان ها(که اشاره ای به "برهان شر" داره) و حواریون تحت امرش(که گاتس ازشون با عنوان "معجزات حال بهم زن خدای تو") یاد می کنه، ایمانشو از دست میده و با این سناریوی معروف روبروئیم که فردی از گروه آنتاگونیستی، آگاه میشه و راه بهتری در زندگیش پیش می گیره! اما در مقابل تزویرها و بی رحمی های واتیکان و مذهب رسمی، با نقش مثبت افرادی مثل جادوگران و فاحشه ها روبروئیم: "لوکا"، سردسته گروه کوچکی از فاحشه ها، زنی قوی و پاکدل هست که به مشکلات دوستانش کاملا توجه می کنه. اون تمام دارایی هاشو بین نزدیکان و همسایگانش تقسیم می کنه و بدون هیچ چشمداشتی، به مراقبت از کاسکا می پردازه. فلورا و شیرک هم هردو جادوگرانی بسیار مهربون هستن که همیشه برای حل مشلات مردم آمادن. در حالی که کشیش یک دهکده دائما از کفر بودن جادوگری حرف میزنه و معتقده که حمله "ترول" ها به روستا یک آزمون الهیه، شیرک با وجود این سرکوفت ها، بازهم دهکده رو نجات میده. از بخش های جذاب داستان، زمانیه که کشیش، دیگه تعصب مذهبی نداره و با ساخت یک معبد برای تقدس الهه رودخانه در کنار کلیسا، موافقت میکنه.


    یکی از نکات قوت برسرک، شخصیت پردازی ها و روابط بین اون هاست:

    فارنیز که زمانی یک دختر متعصب مذهبی بوده؛ ولی پس از وقایعی که گاتس در محوریت اون هاست، بی ایمان میشه. اون به شدت از گذشته شومش شرمندست و تلاش زیادی برای جبرانش داره: کمک به گاتس، پرستاری از کاسکا، و حتی یادگیری جادوگری از شیرک! گرچه به واسطه پیشینه اشرافیش، تجربه خیلی از اعمال رو نداره و این بهش حس بی خاصیت بودن میده، اما بازهم برای بقیه عضوی با ارزشه(طوری که اون رو از زندگی اجباری دوباره پیش خانوادش نجات میدن). پوکِ بانمک هم که تقریبا کل بار کمدی داستان رو با خل بازی ها و طعنه هاش به دوش میکشه!
    [​IMG]
    این جالبه که گاهی، خصوصا مدت کمی پس از شروع انتقام گاتس از حواریون، دچار این ابهام میشیم که واقعا گاتس شخصیت مثبتیه؟ اون برای کشتن یکی از حواریون، کل مردم یک دهکده رو به خطر میندازه. برای مبارزه با یکی دیگه، دخترِ اون حواری رو گروگان میگیره و پس از شکست دادنش، دائما اون رو جلوی دخترش با چاقو میزنه. در واقع اگه بخوایم بر مبنای موارد ظاهری قضاوت کنیم، گاتس خیلی بیشتر از گریفیث، شخصیت منفی ای بنظر میرسه! گاتس یک پروتاگونیست خاصه. حتی چهره اون هم نوعی زمختی و عصبانیت داره، در حالی که گریفیث مثل یک فرشته ست. در واقع، برسرک کاملا از این کلیشه دور میشه که شخصیت اصلی، فردی خوب و بی نقص یا پاک باشه، در حالی که شخصیت منفی قیافه ای زشت داره(مثل رویکرد دیزنی!)؛ بلکه بجاش روی درونیات اون ها تمرکز میکنه. گریفیث زیبارو، درونی کاملا خودخواه داره؛ اما گاتس زمخت، کسیه که با دل و جون از کاسکا محافظت میکنه و بارها به دیگران کمک کرده. حتی خشونت اولیه گاتس هم درک پذیره(بخاطر وقایعی که گذروند)، اما به زیبایی، پس از رسیدن دوباره به کاسکا و داشتن همگروهی هایی جدید، تغییر میکنه و بازهم مهربونی اون رو می بینیم. فراموش نکنیم که مانگای "دویلمن"، از منابع الهام برسرک بود و شباهت زیادی در شخصیت پردازی پروتاگونیست و آنتاگونیست اصلیشون دارن: ریو(در دویلمن) مشابه گریفیث، پسری خوش چهره و باهوش، اما بدجنس و خودخواهه که هردو هم در آخر، به پادشاه موجودات اهریمنی تبدیل میشن. از اونطرف، گاتس و آکیرا(دویلمن) هردو صورتی کمابیش زمخت اما قلبی مهربان دارن، مخصوصا برای کسی که عاشقشن. هردوی گاتس/گریفیث و آکیرا/ریو تا مدت ها از بهترین دوستان هم بودن، اما در ادامه پس از آسیب دیدن معشوقشون(مرگ "میکو" توسط مردمی که اون رو مرتبط با شیاطین تحت امر ریو میدونستن، و تجاوز به کاسکا توسط گریفیث)، تبدیل میشن به بزرگترین دشمن.
    در نهایت، رابطه اصلی، بین گاتس و کاسکا: در ابتدای عضویت در گروه شاهین، این دو از هم متنفر بودن. ولی در ادامه، رابطشون عمیق تر شد و به عشق رسید. اما بهترین آزمایش برای عمق یک عشق، پایداریش در زمانیه که از حالت مطلوب دور شده! آیا گاتس همچنان حاضره با کاسکای دیوانه ای که هیچ شباهتی به اون دختر جنگاور و دلیر سابق نداره، بمونه؟ این شرایط سختیه و حتی بخش تاریک ناخودآگاهش(که به شکل یک سگ وحشی به تصویر کشیده میشه) بارها اون رو به کنار گذاشتن این دختر بی خاصیت تشویق میکنه! در واقع، حتی کاسکا هم در این حالت هیچ علاقه ای به گاتس نداره و ازش می ترسه؛ و همین امر هم هست که فارنیز رو عصبانی میکنه(گاتس خودشو به آب و آتیش میزنه، اما کاسکا همچنان ازش بدش میاد). ولی می بینیم که گاتس، نهایتا بازهم به این عشق وفاداره و کاملا ازش محافظت میکنه. کاسکا، همون نوریه که گاتس رو از تاریکی، نفرت و ناامیدی درونش نجات میده و بار دیگه، شادی و مهربونی رو براش یادآوری میکنه.


    فضای داستان، خیلی عالیه. محیط قرون وسطایی برسرک، باعث میشه کاملا برای فانتزی تیره مناسب باشه: خشونت های شدید، تعدد صحنه های اروتیکی که ماهیت تجاوزگونه دارن(حتی به ero guro نزدیک میشن)، و طراحی هایی که یادآور نقاشی های گوتیک و گروتسک های قدیمی هستن(و البته، نشان دهنده دانش و علاقه میورا به اسطوره شناسیه). دنیای برسرک، دنیای پرنسس های قرون وسطایی زیبا نیست، بلکه هیچ ابایی از نشون دادن زشتی های مختلف نداره؛ اما اینکار، به شکلی بسیار جذاب انجام میشه. همچنین یکی از بخش های خیلی جذاب، زمانیه که فارنیز و شیرک برای برگردوندن حافظه کاسکا، وارد ناخودآگاهش میشن. نمادپردازی ناخودآگاه کاسکا جالب توجه هست: سگی زخمی، وحشی و سیاه رو می بینیم که یک دست و چشمش رو از دست داده(گاتس)، تابوتی با نشان شاهین رو به سختی میکشه(بار سنگین مسئولیت مرگ دوستانش) و دائم در معرض حمله هیولاها(حواریون)ست. درون تابوت، عروسک شکسته ای به شکل کاسکا رو می بینیم که نمادیه از فروپاشی روانی اون. تکه های عروسک، خاطراتی هستن که از یاد برده شدن. در ناخودآگاه، شیرک و فارنیز با هیولاهای زیادی مواجه میشن که نمادی از ترس های کاسکائن، از جمله هیولاهایی به شکل آلت تناسلی مردانه که بخوبی، ترس اون بخاطر تجاوز شدن بهش رو نشون میده.
    [​IMG]
    نقاشی های میورا، خاص، جذاب و ظریف هستن و میشه بهشون حسابی خیره موند؛ اغراق نیست که بگیم از بهترین نقاشی های مانگا هستن. بنابراین حتی وقتی انیمه هارو هم دیدید، باز از خوندن مانگا غافل نشید! سیر روایی داستان هم از این جهت برای من جذاب بود که اولا، این مانگا هم طولانیه و هم شاهکار(تابحال، اثر طولانی ای ندیدم که واقعا شایسته این نام باشه!)؛ و دوما دارای تنوع زیادی هم هست: اوایل داستان و تا قبل از تبدیل گریفیث به فمتو، چندان فانتزی نمی بینیم و ژانر داستان بیشتر حالت اکشن و تاریخی داره؛ ولی بعدش، غرق در فانتزی تاریک میشه و وقایع متنوع تری رو پشت سر میذاره. نهایتا، اکثر موسیقی ها خیلی عالی کار شدن؛ مخصوصا آهنگ حماسی Bloood and Guts از شیرو ساگیسو در نسخه های سینمایی. با تمام این توضیحات، معتقدم برسرک از شاهکارترین مانگا/انیمه هاست که دیدنش رو حتما توصیه می کنم؛ هرچند که برای این کار، باید جور کندی زیاد در جلو رفتن مانگا و اومدن چپترهای جدید رو هم کشید!
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 7
  12. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Kemonozume

    [​IMG]

    کیمونوزومی(پنجه هیولا) انیمه سریالی ای دوازده قسمتی از کارگردان معروف، ماساکی یواسا ست. داستان درباره سازمانی مخفی و کهن از شمشیرزنانیه که با هنر رزمی "کیفوکن"، به جنگ با موجوداتی وحشتناک و بزرگ میرن؛ هیولاهایی آدم خوار(البته میتونن غذاهای دیگه هم بخورن، ولی انسان براشون اشتهاآور ترین چیزه و کنترلشونو بخاطرش ممکنه از دست بدن) و با پنجه هایی بزرگ، که می تونن شکل انسانی به خودشون بگیرن. سر منشاء داستان، پیش از وقایع عادی سریال هست: ما با سه تا از قوی ترین اعضای کیفوکن به نام های "جوزو موموتا"، "جین کاکینوکی" و "کیوتارو اوبا" آشنا میشیم، که البته رقابت دوستانه ای بین جوزو و جین وجود داره. یک روز، اون ها با زن بی پناهی به اسم "هارومی کامیتسوکی" آشنا میشن و قبول میکنن که کارهای مشابه خانه داری رو در کیفوکن انجام بده و دستمزد بگیره. با اینحال، مشخص میشه که هارومی در واقع یک آدمخواره، ولی از این موضوع ناراحته و قصد کشتن هیچ کس رو نداره. به همین دلیل، جوزو و جین و اوبا تصمیم به مخفی کردن هویتش میگیرن و همچنان مراقبشن. به تدریج، عشقی بین جوزو و هارومی شکل میگیره و باهم ازدواج میکنن. جوزو از ازدواج قبلی خودش، پسری به اسم "توشیهیکو" داشته و هارومی سعی میکنه نامادری خوبی براش باشه. البته هارومی از جوزو پسری به اسم "کازوما" هم به دنیا میاره. این امر باعث میشه که جوزو کیفوکن رو ترک کنه، و این خیلی برای جین سخته که رقیبش دیگه ولش کرده. اون سخت برای افزایش قدرتش تلاش میکنه و حتی به دختر خودش، "ریه" اهمیتی نمیده. اون وسوسه میشه که از تکنیک قدیمی و خطرناکی به اسم "کیمونوزومی" استفاده کنه که در اون، فرد دست های خودش رو میبره و در عوض، دو دست یک هیولا رو به خودش پیوند میزنه. اما هیچکس تابحال نتونسته کیمونوزومی رو کنترل کنه و همواره به آدمخوار تبدیل شدن؛ و جین هم به همین شکل. با شنیدن این خبر، جوزو به فکر کردن درباره راهی برای متوقف کردن جین میفته، و استفاده از کیمونوزومی تنها راهه. هارومی خوشحال میشه که همسرش از دست های اون استفاده کنه و دوست قدیمیشون رو نجات بده. پس، جوزو دست های خودش و هارومی رو میبره و پنجه های اون رو به خودش پیوند میزنه. اون به واسطه تمرکز زیادش، تاحد زیادی موفق به کنترل کیمونوزومی میشه و سرانجام، جین رو متوقف میکنه(اما نمی کشه. اون با قطع شدن پنجه های هیولائیش، دوباره انسان میشه). ولی در اینجا با توطئه اوبا مواجه میشیم؛ اون هم عاشق هارومی بود و ازدواجش با جوزو، براش نوعی ضربه عاطفی و عقده به ارمغان اورد. به همین دلیل، با راه انداختن یک آتش سوزی، هارومی رو از بین میبره(که تصادفا، باعث مرگ تعدادی از اعضای کیفوکن هم میشه). ولی اینطور بنظر میرسه که انگار جوزو کنترلشو از دست داده باشه و اون خرابی رو به بار اورده؛ و همین باعث میشه که همیشه احساس گناه کنه. بعد از این اتفاقات، جین بازنشست میشه، اوبا یه شرکت تجاری ایجاد میکنه(هرچند، همچنان همکاری های جزئی ای با کیفوکن داره) و جوزو هم میشه رئیس کیفوکن.
    [​IMG]
    سال ها بعد، کیفوکن همچنان به کارش ادامه میده. البته توشیهیکو پایبند به سنت های این هنر میمونه، در حالی که کازوما دائما به فکر نوسازی و تکنولوژیک کردن روش هاست. جوزو هم فردی سنت گراست و کیفوکن رو در وهله اول، یک هنر رزمی برای تقویت قوای بدنی و پالایش پلیدی های قلبی میدونه، و به همین دلیل کازوما از هردوی جوزو و توشیهیکو بدش میاد. ریه هم همچنان توی کیفوکن کار میکنه و عاشق توشیهیکو هست. ولی یک شب، توشیهیکو دختری به اسم "یوکا کامیتسوکی" رو می بینه که خیلی شبیه هارومی، نامادریشه؛ و به همین دلیل جرقه ای از عشق بین اون دوتا شکل میگیره. در واقع، یوکا فرزند قبلی هارومی هست و علت شباهت هم همینه؛ ولی داستان مشخص نمیکنه که چرا هارومی خانواده قبلیشو ترک کرد؛ شاید به این دلیل که نمیخواست آدمخوار باشه. توشیهیکو متوجه میشه که یوکا یه آدمخواره، ولی همچنان تصمیم میگیره عاشقش بمونه.
    [​IMG]
    اما مدتی بعد، جوزو به شکل مرموزی و با دسیسه اوبا، کشته میشه.از شکل قتل، مشخصه که کار یک آدمخوار بوده. اوبا اعضای کیفوکن و کازوما رو به یوکا بدبین میکنه، اما توشیهیکو از اون دفاع میکنه. وقتی بقیه متوجه میشن که یوکا یک آدمخواره، اون و توشیهیکو مجبور به فرار و ترک کیفوکن میشن؛ که مسلما باعث میشه ریه از نظر عاطفی آسیب ببینه. اون دوتا باید دائما مراقب تعقیب های کیفوکن، دردسرهای زندگی یک آدم و آدمخوار با هم دیگه در موارد مختلف، و کنار اومدن با زندگی ای دائما در تحرک و بدون خیلی چیزهارو تحمل کنن. این میتونه آزمونی برای سنجش میزان استحکام پیوندشون باشه، و طبعا آسون نیست و مثل بقیه افراد، گاهی در طول داستان دچار شک میشن که آیا واقعا تحمل این وضع بخاطر عشق، ارزششو داره یا نه؟ البته دیدن یک زوج مسن و دارای معلولیت که همه چیزشونو فروختن و فقط در حال سفر دائم هستن، اما همچنان به هم کمک میکنن و محبت زیادی دارن، بهشون انگیزه دوباره میده. هرچند، سرنوشت تلخی برای اون زوج مسن پیش میاد...
    [​IMG]
    کازوما رئیس جدید کیفوکن شده و به فکر نو سازیه. اوبا هم از این تصمیمات حمایت میکنه و نقش یک تامین کننده مالی رو بازی می کنه. ولی می فهمیم که توطئه ای در کاره: دولت، برای داشتن سربازانی قوی، پروژه ای رو به اوبا سپرده تا بتونه انسان هارو با روشی بی خطر و نوین، به فن کیمونوزومی برسونه. همزمان، اوبا قصد داره با نفوذ هرچه بیشتر تو کیفوکن، اون رو از هم بپاشونه که البته موفق میشه. اون داروهای تولیدی خودش رو با عنوان معجون های شفابخش، به فروش عمومی میذاره و کلی پول می گیره؛ اما اون دارو ها در واقع افراد رو به آدمخوارهایی وحشی تبدیل می کنن. اوبا با همه این کار ها، قصد داره نوعی قانون "بقای قوی ترین" رو حاکم کنه؛ با تبدیل انسان ها به هیولاهایی بی شعور. در این بین، مرگ بی رحمانه خیلی ها(از جمله ریه و کازوما) رو میبنیم و با شخصیت سادیست، نفرت انگیز و منحرف اوبا آشنا میشیم(مثلا قطع کردن دست های ریه و گذاشتنِ اون ها توی شرت خودش!). اون با پیوند پنجه های مختلف به بدن خودش، تبدیل به یه هیولای زشت و قدرتمند و عجیب میشه، که البته نهایتا شکست با همکاری جین بازنشسته، توشیهیکو، یوکا و بون(پسر غول پیکر و مهربون اوبا، که هیچ همدلی ای با نقشه های مخوف پدرش نداره) شکست میخوره. در انتها، توشیهیکو و یوکا حتی با وجود تفاوت عمیقشون، موفق به زندگی با همدیگه و به دنیا اوردن یک دختر میشن.

    مثل خیلی دیگه از اثاری که به بیان رابطه هیولا و انسان می پردازن، در اینجا هم "دیگری" یک مفهوم مهمه. انسان ها موجوداتی اجتماعی هستن و از قدیم تا به الان، برای زندگی و امنیت، نیازمند تشکیل واحد های اجتماعی و گروه ها هستن. همونطور که هراری میگه، با پرشمار تر شدن تعداد اعضای گروه(مثلا پدیداری شهر ها، کشورها و امپراطوری ها)، کار سخت تری هم برای وحدت بخشیدن پیش رو هست و احتیاج به "داستان مشترک" به وجود میاد: نوعی روایت و جهانبینی، که بین افراد مشترک بشه و مثل چسب عمل کنه. مسلما با خاطیان از این امر هم، برخورد شدیدی خواهد شد. در ابتدای قست اول هم می بینیم که داستان پدید اومدن آدمخوارها، به عنوان یک "دیگری" در برابر انسان، مربوط به زمانیه که در دوره باستان، مردی یک زن رو که برای خدایان قربانی شده بود، نجات میده. اون یک کار خلاف هنجار فرهنگی انجام داده، و به همین دلیل، توسط خدایان مجازات میشن؛ با تبدیل شدن به هیولاهایی بی شعور و آدمخوار. میبینیم که این داستان، شباهت زیادی به آدم و هوا و طرد شدن اون ها داره! تا سال ها بعد، کیفوکن به نمایندگی دفاع از انسان ها، در مقابل این "دیگری های هیولاوار"، مبارزه میکنه. اون ها به عنوان غیر انسان شناخته میشن، پس فاقد هرگونه شان، حق، و کرامتن و کشتنشون کاملا توجیه پذیره.
    اما با وجود تقسیمات و گروه های جدا، تمام انسان ها مقولات مشترک زیادی دارن که میتونن پایه ای برای همدردی و عشق در فرای این گروه ها باشن؛ و این همون کاریه که هردوی توشیهیکو و پدرش انجام دادن: عشق به هیولا. گرچه این عشق، سختی هایی داره و اون دوتا بخاطر زیر پا گذاشتن هنجارها دائما در معرض سختین، ولی نشون میده که اشتراکات این دو گروه، بیشتر از اون چیزیه که فکرشو میکردن.
    [​IMG]
    همزمان، دو عامل هستن که برخلاف عشق، نقش عمده ای در جدایی دارن: دولت و بازار. دولت به این دلیل که خودشو محدود به یک منطقه خاص میدونه و در روابطش با بقیه ملل، رابطه ای خصمانه داره؛ بازار هم به این دلیل که قلمروی دائم رقابت بین شرکت هاست. جلب اینجاست که حتی چارلز داروین هم در تعمیم اصل بقای اصلح و رقابت برای بقا، از نظریات آدام اسمیت، اقتصاددان مدافع بازار آزاد الگو گرفت! واضحه که اتحاد و مافیا بین این دو، هم به شکل منطقی و هم در طول تاریخ، یکی از کثیف ترین پیوند هاست؛ چیزی که در انیمه هم به شکل همدستی بین اوبا(به عنوان یک سرمایه دار بزرگ) و دولت ژاپن میبینیمش. از اونجایی که اوبا، هم دارای عقده و مشکلات روانیه و هم غرق در رقابت های تجاری و فریب و دسیسه های این امر شده، علاقه زیادی به حاکمیت قانون جنگلی بقای اصلح داره! اون هیچ دوستی نداره و هرگز احساس محبتی در وجودش نیست، بلکه فقط مشتاق لذت بردن بیمارگونه از رقابت ها و بدبختی های دیگرانه؛ و چه چیزی بهتر از تبدیل آدما به هیولاهایی فاقد کنترل؟ خشونت های جنون آمیز اوبا، بنظر من از بخش های جذاب داستان هستن! نکته قابل توجه اینه که اینجا هم مشابه دویلمن کرای بیبی، یکی دیگه از آثار یواسا، می بینیم که تاریکی اصلی داستان در قسمت های پایانیه که ناگهان آشکار میشه.
    [​IMG]

    داستان کیمونوزومی شاید در ابتدا کمی مبهم و خسته کننده بنظر بیاد؛ ولی باید کمی بهش فرصت داد و بعدا درست می شه. طراحی و گرافیکش هم، دارای نوعی سادگی و دفرمه بودنِ خاص که آدم رو تاحدی یاد آثار انیماتور معروف استونیایی، "پریت پارن" میندازه؛ البته آثار یواسا گاهی درعین سادگی گرافیکی نسبی، دارای عمقمفهمی، خشونت و صحنه های جنسی هستن، از جمله همین انیمه. در برخی مقاطع کوتاه هم، از فیلم برداری واقعی یا ترکیب عکس با انیمیشن هم استفاده شده و همه این موارد، باعث خاص شدن و گیرایی اثر شدن. برخی سکانس هائم دارای کمدیِ سیاه جالبین.
    [​IMG]
    البته این انیمه، بی نقص هم نیست. بنظرم پایان داستان و کامیابی یوکا و توشیهیکو، کمی کلیشه ای، غیر منطقی و ناسازگار با تیرگی موجود در داستان بود؛ واقعا چطور آدم و آدمخوار میتونن بی هیچ مشکلی سازگار باشن؟ واقعا یوکا برای همیشه از خوردن آدم بی نیازه؟ اگه آره، چرا بقیه آدمخوارها چنین کاری نمیکنن؟ برخی سوالات و ابهامات در داستان باقی موندن و در آخر، گرچه خودم خشونت ها و خباثت های جنون آمیز رو دوست دارم، ولی بعضی کارهای اوبا بنظرم بی دلیل و اضافی میومدن. مثلا چرا اون باید اینقدر مشتاق باشه که ریه از کیمونوزومی استفاده کنه و "ژن آدمخواری" کازوما فعال بشه؟ چرا اینقدر دوست داشت که کیفوکن فرو بپاشه و کازوما رو تو دردسر بندازه؟(در حالی که کازوما تا قبل از این جریانات، برخورد خوبی باهاش داشت) معتقدم مواردی بودن که انیمه می تونست بهتر در اون ها عمل کنه؛ ولی با این وجود، همچنان اثری جذاب هست که دیدنش خالی از لطف نیست.
     
    • لایک لایک x 2
  13. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال‌ها:
    757
    امتیازات:
    +3,793 / -217
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Katanagatari

    [​IMG]
    کاتاناگاتاری(=داستان شمشیر) یکی از لایت ناول های نویسنده معروف، "نیسیو ایسین"(Nisio Isin) هست که انیمه ای 12 قسمتی از اون ساخته شده، اما هر قسمتش 50 دقیقه ست، یعنی تقریبا دو برابر مدت زمان هر اپیزود انیمه های معمولی(بنابراین، با اون مقیاس، میشه گفت که داستان اندازه 24 اپیزود جلو میره).
    داستان مربوطه به دوران اِدو، عصر سامورایی ها. "توگامه" دختری با موهای سفیده که برای شوگان(لقب حاکمان ژاپن در این دوره)، نقش یک استراتژیست جنگی رو داره. اون ماموریت پیدا کرده که 12 شمشیر شیطانی، عجیب و خطرناکی رو که توسط شمشیرساز افسانه ای، "شیکیزاکی کیکی" ساخته شدن رو برای حفظ امنیت کشور و امپراطوری، جمع آوری کنه(اشکال متنوع و عجیب این شمشیرها، آدم رو تاحدی یاد زانپاکتو های بلیچ میندازه!). برای اینکار، اون تصمیم میگیره که پیش خاندان "یاسوری" که در جزیره ای تبعید شدن بره؛ چون اون ها وارثان سبک شمشیرزنی قدرتمندی به نام "کیوتوریو" هستن، شمشیرزنی بدون شمشیر! در این مکتب رزمی، فرد از شمشیر استفاده نمیکنه، بلکه خودش نقش شمشیر رو ایفا میکنه: تابع محض دستورات ارباب، و با فن هایی عجیب برای شکستن شمشیر حریف و کشتنش. پس از رسیدن به جزیره، می بینه که ششمین رهبر خاندان مرده و پسر ("یاسوری شیچیکا"، هفتمین رهبر خاندان) و دخترش("یاسوری نانامی") باقی موندن. توگامه قبلا از گروه نینجای "مانیوا" و تعدادی از شمشیرزنان برای این ماموریت کمک گرفته بود، ولی اونا بهش خیانت کرده بودن. از اونجایی که انگیزه های اونا پول و شرافت بود، توگامه به سراغ خاندان یاسوری رفته که به هیچکدوم اهمیت نمیدادن، بلکه قصد داشت که "عشق" محرک متحدش باشه، تا از خیانت جلوگیری بشه. شیچیکا از توگامه خوشش میاد، و قبول میکنه که در این ماموریت کمکش کنه. در واقع، توگامه شاهزاده ای بوده که با شورش، پدرش کشته میشه و شوگان فعلی به جاش میاد. توجه داشته باشید که یکی از نیروهای مهم شورشی ها، "یاسوری موتسو"(پدر شیچیکا) که حتی پدر توگامه رو هم کشت(اما بخطر ترس از قدرت زیادش، باعث شد که توسط شوگان به جزیره ای دور تبعید بشه)، ولی با اینحال این دوتا حتی با این گذشته والدینشون، به خوبی باهم کنار میان. هدف اصلی توگامه از قبول این ماموریت، اینه که بتونه با این شمشیرها انتقام پدرشو از شوگان بگیره.
    [​IMG]
    طی روند داستان، با شخصیت ها و ماجراهای مختلفی برای بدست اوردن هرکدوم از این شمشیرها از دست صاحبان فعلیشون، مواجه میشیم؛ به همراه سنگ اندازی های گروه مانیوا سر راه این دو نفر. یکی از شخصیت های مهم داستان، "شاهزاده هیتی" هست؛ شاهزاده شهر اواری و از نوادگان شیکیزاکی کیکی که مثل رقیب توگامه هستش و این دوتا، کل کل های زیادی باهم دارن. هیتی خادم وفاداری هم به نام "اِمونزایمون" داره. در واقع، شیکیزاکی کیکی یک پیشگو بوده که پس از فهمیدن آینده تاریک ژاپن(اداره شدن توسط حاکمانی نالایق که منجر به سقوط ژاپن و حمله بقیه کشورها بهش میشن)، این شمشیرهارو برای حفاظت از کشور و سرنگونی شوگان میسازه(هرچند که بیشتر موجب دردسر میشن). هیتی هم میخواد مطابق وصیت جد بزرگش عمل کنه و به همین دلیل، مثل توگامه، خواهان نابودی شوگان هست. در واقع، میفهمیم که هیتی واقعا از توگامه بدش نمیومده، اما مشابه جدش، دائما احساسات خودشو انکار میکرده و با اون برخورد بدی داشته(کلمه "هیتی"، "نفی" معنی میده!).
    [​IMG]

    "بار گران میراث"، مفهوم محوری در کاتاناگاتاری هست. هر کدوم از شخصیت های داستان، خودشون رو متعهد به چیزی میدونن که در گذشته ریشه داره و حالا باید ازش محافظت کنن و به سرانجام برسوننش: انتقام پدر(توگامه)، حفظ مکتب رزمی(شیچیکا)، زنده نگه داشتن قبیله(گروه مانیوا)، تحقق وصیت جد بزرگ(شاهزاده هیتی. در واقع میراثِ هیتی، همون آرزوی شیکیزاکی کیکی هستش. به شکل جالبی، آرزویی آینده محور، تبدیل میشه به جزمی در گذشته)، وفاداری به کشور(شیکیزاکی کیکی)، و سرسپردگی محض به ارباب(اِمونزایمون. با اینحال، جالبه که عمل اون بیشتر شبیه ایمان به چیزیه که حتی شناخت کاملی ازش نداره. اون از دیدگاه قلبی مثبت هیتی به توگامه خبر نداره و فکر میکنه واقعا یک دشمن برای اربابشه، به همین دلیل سرخود، توگامه رو میکشه!). این امر حتی برای دارندگان 12 شمشیر هم صدق میکنه: حفاظت از دختران آسیب دیده معبد، نماد "دوجو"ی خانوادگی، وسیله مقدس قبیله، ارثیه اجداد و...که همگی یا به وسیله اون شمشیرها انجام میشن، یا اساسا خودِ شمشیرها هستن. در واقع اساسا کارکرد شمشیر، محافظت و مقابله هست؛ حفظ میراث از خطراتی که بقاش رو تحدید میکنن. اساسا شیکیزاکی کیکی هم شمشیرهارو به دلیل رسیدن به آرزوی خودش(که برای نواده آیندش، نقش میراث رو خواهد داشت) میسازه.
    [​IMG]
    شیچیکا هم از ابتدای انیمه، هویت خودش رو یک شمشیر ناطق(!) میدونه، شمشیری برای حفظ مکتب کیوتوریو و همچنین آرزوهای توگامه. اون حاضره حتی افراد مهربون رو هم، اگه توگامه دستور بده، بدون هیچ تردیدی بکشه. با اینحال، طی روند داستان، اون هویت هرچه انسانی تری پیدا میکنه و سعی داره شمشیرهارو بدون کشتن صاحبانشون، بدست بیاره. اما نقطه عطف داستان، مرگ توگامه به دست امونزایمون هست؛ اون در حالی که چیزی تا مرگش نمونده، احساسات واقعیشو به شیچیکا اعتراف میکنه: اینکه هنوز هم آدمی خودخواه و نفرت انگیزه که قصد داشت بعد از تموم شدن جمع اوری شمشیرها، حتی شیچیکا رو هم بکشه(بالاخره اون فرزند کسیه که پدرشو کشته!). حتی احساسات و رفتارهای مثبتش هم، چیزی بیش از مهره هایی شطرنج برای تحقق سریعتر رویاش نبودن، هرچند خوشحاله که الان میمیره و به زمانی نمیرسه که بخواد شیچیکا رو بکشه. اون به عنوان آخرین دستور، از شیچیکا میخواد که همه چیز رو فراموش کنه و زنده بمونه. شیچیکا و توگامه، زوج خیلی جالبی بودن که رابطه عاشقانه بین اون ها، بخشی از بار کمدی داستان رو به دوش میکشید؛ اما فهمیدن احساس خودخواهانه توگامه، جالب و شوک برانگیز بود.
    [​IMG]
    شیچیکا همچنان عاشق توگامه ست، ولی دیگه شمشیرش نیست، بلکه انسانی مستقله. قبلا عشق بین این دوتا، ته مایه هایی از رابطه ارباب و بنده داشت، ولی الان دیگه اینطور نیست؛ شیچیکا متوجه شده که در وهله اول یک انسانه و بنا به تصمیم آزادانه خودش، عاشق توگامه شده، اما به این معنا نیست که قراره سرسپرده دستوراتش باشه. جوشش های اولیه این طبع انسانی رو، قبلا زمانی دیدیم که شیچیکا در درست بودن کشتن صاحبان شمشیرها و اینکه آیا اینکار ارزش گرفتن جان انسان هارو داره، انسان هایی که هر کدوم زندگی و اهداف خاص خودشونو داشتن، تردید میکنه. بنابراین، بدون توجه به توصیه توگامه در این باره که زنده بمونه، میره به قلب خطر و زندگیشو در معرض تهدید قرار میده: مبارزه با خادمان شوگان، شکستن شمشیرها، و کشتن امونزایمون و شوگان فعلی. نابودی شوگان منطبق با خواسته های شیکیزاکی و توگامه هم بود، اما نابودی شمشیرها چیزی نیست که اونها باهاش موافق باشن و منحصرا تصمیم شیچیکا بود. به این شکل، میراث و هدف شیکیزاکی کیکی، توگامه، شاهزاده هیتی و صاحبان قبلی شمشیرها، به پایان میرسه. نکته جالب اینجاست که گرچه مسبب همه این ماجراها و اهداف مختلف، شیکیزاکی کیکی واعمالش بودن(فراموش نکنیم که علاوه بر 12 شمشیر، که برای صاحبانشون نقش نوعی میراث رو داشتن، حتی سبک کیوتوریو هم توسط اون ابداع شد)، اما با برآمدن شوگان بعدی(که اون هم آدمی ناشایسته ست)، بنظر نمیرسه که اون در رسیدن به هدفش موفق بوده باشه و ژاپن از جنگ و نابودی نجات پیدا کنه! این یک حقیقت تلخ درباره سنت ها، آرمان ها و میراث های انسانیه: بسیاری از اون ها گرچه آشوب زیادی به پا کردن و خون های زیادی طی این روند ریخته شده، اما نهایتا به کارکرد موفقی در راستای رسیدن به هدفشون ندارن. ادیان رو شاید بشه نمونه کلاسیکی از همین موارد حساب کرد؛ سنت ها و میراث هایی که ادعای رستگاری انسان هارو داشتن، اما عملا نه تنها به این هدف نرسیدن، بلکه نقش زیادی هم در بدبختی های مختلفی داشتن. اما شیچیکا سرانجام به این بیداری رسید که هویت انسانی و آزادانه خودش، خیلی مهمتر و باارزش تر از حفظ هنر رزمی و عشق، هست. این "هیاهو برای هیچ"، ماهیت خودخواهانه و ابزارانگارانه ی پشت عشق شیچیکا و توگامه، و برخی کشتارهای اضافی و بی تردید شیچیکا در ابتدای داستان(خصوصا "میسائی تسوروگا"، راهب معبدی که از شمشیرش برای حفاظت از دختران آزار دیده ای که به معبد پناه اورده بودن، استفاده میکرد)، از جمله مواردی هستن که حالتی غافلگیرانه و نهیلیستی به داستان دادن. سرانجام در انتها، میبینیم که هیتی هم بدون انکار احساساتش، به همراه شیچیکا، راهی سفری به دور کل ژاپن شده، به هدف تهیه نقشه ای دقیق از این کشور و تغییر معنای کلمه "چیریو"؛ دو چیزی که از آرزوهای توگامه بودن(هردوی شیچیکا و هیتی، نهایتا همراه خودشونو طی این قضایا از دست دادن. همین باعث شباهت و نزدیکی بین اونا میشه. هرچند، شخصا ترجیح میدادم این اتفاق نیفته و نمیتونم ارتباط شیچیکا با کسی غیر از توگامه رو تصور کنم!). بنظر میرسه که انسان هرچقدر هم تلاش کنه، نهایتا رهایی کاملی از قید و بندها(که عشق هم جزوی از اون هاست) و رسیدن به آزادی مطلق، نخواهد داشت! شاید بشه از تعداد و مخرب بودن این "میراث" ها کم کرد، اما واقعیتی تلخ و انکار نشدنی از زندگی بشری هستن.
    [​IMG]

    گرچه با توجه به تم سامورایی، انتظار انیمه ای اکشن رو داریم، اما مبارزات بخش کوچیکی از هر قسمت رو تشکیل میدن! خوشبختانه، داستان بیشتر سعی در آشنا کردنمون با اهداف، گذشته و آرمان های شخصیت ها، و همچنین بلوغ و تغییر شخصیتی توگامه و شیچیکا داره، تا بزن بهادر. صحنه های مبارزه، اغراق زیادی دارن(فکر میکنم اوتاکو ها به اندازه کافی به این ویژگی عادت کردن و مشکلی نداشته باشن!)، که البته حرکات نرم و ظریف کاراکترها و طراحیشون، با این امر سازگاری دارن. در واقع این از انیمه هائیه که گرافیک منحصربفرد خودشون رو دارن، طراحی ساده اما دلنشین و باورپذیر. پیشرفت رابطه شیچیکا و توگامه، شخصیت های فرعی جذاب و عجیب(مثلا تیپ حیوانی گروه مانیوا) و کمدی مناسب(خصوصا بی تجربگی شیچیکا درباره خیلی از چیزها، مثل وحشی ای که تازه از غار بیرون اومده و خیلی چیزارو نمیدونه!)، از جمله نکات جذاب انیمه هستن. آهنگ های استفاده شده هم تاحد خوبی جذابن و اندینگ های هر قسمت، متفاوته(که این خبر خوبیه، چون تنوع بیشتری رو در موسیقی میبینیم). از نظر من، تمام این ها، کاتاناگاتاری رو به یکی از بهترین و خاص ترین انیمه های ژانر سامورایی-تاریخی تبدیل میکنه که بی شک ارزش دیدن داره.
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 3
    • دیسلایک دیسلایک x 1
مدیران: Su Señor