1. اگر سمپادی هستید برای دسترسی کامل به مطالب و امکانات سایت عضو شوید :
    ثبت نام عضویت

فین - 27834

شروع موضوع توسط finn ‏20 نوامبر 2018 در انجمن فیلم‌شناسی

تگ‌ها:
  1. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    * در این تاپیک، اثری از فیلم نخواهد بود! بیشتر انیمه و گاهی هم احتمالا انیمیشن

    دیده شده:

    noragami
    tokyo ghoul
    death note
    attack on titan
    Mirai nikki
    Bungo stray dogs
    Elfen Lied
    Hyouka
    Boku dake ga inai machi
    another
    The Ancient Magus’ Bride
    Kiseijuu: Sei no Kakuritsu
    Barakamon
    danganronpa
    deadman wonderland
    black butler
    neon genesis evangelion
    speed grapher
    mononoke 2007
    sankarea
    Serial Experiments Lain
    haibane renmei
    Angel's Egg
    hellsing
    higurashi
    و....




    برنامه آینده:

    kino's journey
    Niea Under 7
    Texhnolyze
    Koji Morimoto
    Agent Paranoia
    Escaflowne
    Captain Tylor
    Mushi-shi
    From the New World
    Texhonlyze
    The Tatami Galaxy
    Ping Pong The Animation
    Owarimonogatari
    Ghost in the Shell: Innocence
    Mardock Scramble
    Mawaru Penguindrum
    Ergo Proxy
    Bakemonogatari
    Wolf’s Rain
    XXXHOLiC
    Legend of the Galactic Heroes
    Kanikosen
    the world is mine manga
    hack//SIGN
    Black Lagoon
    The Devil Is A Part-Timer!
    The Melancholy Of Haruhi Suzumiya
    Saint Young Men
    Mobile Suit Gundam 00
    Hôzuki No Reitetsu
    Sunday Without God
    Angel Sanctuary
    The Saga Of Tanya The Evil
    Spice and Wolf
    Mouryou no Hako
    Zetsuen no Tempest
    steins gate 0
    Zankyou no Terror
    Berserk
    Hagane no Renkinjutsushi
    First squad
    Black Lagoon
    Bakemonogatari
    Mobile Suit Gundam 0080
    Planetes
    و....
     
    آخرین ویرایش: ‏29 نوامبر 2018
    • لایک لایک x 6
  2. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Mononoke 2007
    [​IMG]

    در سال 2006، انیمه Ayakashi: Samurai Horror Tales در 11 قسمت ارائه شد. موضوع کلی این سریال، چند داستان ترسناک برگرفته از فولکلور ژاپنی بود که آرک آخر، درباره داروفروشی بود که یک گربه خبیث با نام باکه-نکو رو جنگیری میکنه. به دلیل محبوبیت و جذابیت این داستان، در سال 2007، انیمه Mononoke بر اساس همین داروفروش، در 12 قسمت، ساخته شد.
    انیمه مونونوکه، گرافیک نه چندان پیجیده، اما در عین حال، خیلی خاص و زیبایی داره که برگرفته از مینیاتورهای قدیمی و نقاش نمادگرای اتریشی، گوستاو کلمیت(Gustav Klimt) هست. همون نقاشی که طراحی های اپنینگ انیمه Elfen Lied از اون برگرفته شده! برای من خیلی جالب بود که از سبک نسبتا تخت و مینیاتوری، برای یه اثر ترسناک استفاده میشه، و حاصل اینقد عالی از آب در اومد!
    همچنین آهنگ اپنینگ و اندینگ انیمه هم جذابه، هرچند مفهومش هیچ ارتباطی به خود انیمه نداره!
    پس از نظر من، فعلا از لحاظ گرافیک و موسیقی، با انیمه خاص و جذابی روبرو هستیم.

    اما داستان. قضیه درباره یک داروفروشه(kusuriuri) که در طول انیمه، چیزی از هویت، اسم، گذشته و انگیزه هاش نمیدونیم، اما به هرحال، در موقعیت های مختلفی ظاهر میشه و با مونونوکه هایی که باعث شر و بدبختی هستن مبارزه میکنه. در واقع اونهارو جنگیری میکنه. مونونوکه ها از موجودات افسانه ای معروف ژاپن هستن و آثار زیادی با محوریت اونها خلق شده(حتما همگی از انیمه پرنسس مونونوکه خبر داریم!). در این انیمه، اونهارو به عنوان موحوداتی خبیث میبینیم که از احساسات منفی انسان ها سرچشمه میگیرن و با تغذیه از همین ها، باعث تخریب و بدبختی میشن. از همینجا میفهمیم که انیمه، ژانری ترسناک، ماوراءالطبیعه و روانشناختی داره. همچنین برای کسانی که به داستان های فولکلور ژاپن علاقه مندن، جالب خواهد بود.
    این انیمه در 12 قسمت و 5 آرک ارائه شده که اسم هر آرک، اسم مونونوکه ای که طی اون داستان باهاش روبروئیم، هست. توجه داشته باشید که همه ی این مونونوکه ها، واقعا بخشی از اساطیر ژاپن بودن و اگه به اسطوره شناسی این سرزمین علاقه دارید، میتونید تحقیقات بیشتری درباره این مونونوکه ها داشته باشید:
    (Zashiki-warashi (座敷童子 قسمت های 2-1
    (Umibōzu (海坊主 قسمت های 5-3
    (Noppera-bō (のっぺらぼう قسمت های 7-6
    (Nue (鵺 قسمت های 9-8
    (Bakeneko (化猫 قسمت های 12-10 (هم اسم آرک آخر انیمه Ayakashi: Samurai Horror Tales)

    البته بین این آرک ها ارتباط خاصی وجود نداره. با اینکه موضوع کلی، جنگیری مونونوکه هاست، اما همین موضوع، هرگز در طول سریال تکراری نمیشه. بلکه هر آرک، جذابیت ها و حرفای جدیدی داره:

    1- در طول انیمه، بارها شاهد مصائب زنان در دنیایی سنتی و مردسالار هستیم. مثلا در آرک اول، با شخصیت "شینو" به عنوان زن خدمتکاری که از پسر ارباب خودش، بچه ناشروع داره آشنا میشیم. با اینکه میخواد اون بچه رو نگه داره، اما همواره از جانب اطرافیان با تهدید و فشار زیادی برای سقط کردنش روبروئه، چرا که خانواده اربابش از اینکه اون بچه تقاضای ارث کنه میترسن!
    در آرک سوم، زنی به اسم "اوچو" رو میبینیم که فکر میکنه از بچگی، کاملا مطیع تعالیم سخت مادرش بوده تا با یک مرد پولدار ازدواج کنه. در انیمه، این تضاد بین خواسته های اصلیش و دیگران از اون، بصورت جدایی روحش از بدنش، و عشق اون روح به یک مونونوکه میشه. اوچو با مردی که اصلا دوستش نداره اما پولداره، ازدواج میکنه. اما همیشه با لحن سرکوبگر و دستور دهنده اون مرد و خانوادش روبرو میشه و کاربردی جز آشپزی و رختخواب(!) برای شوهرش نداره. از اونجایی که مونونوکه نمادیه از روان منفی انسان ها و از اون تغذیه میکنه، در اینجا، مونونوکه ای که روحش عاشقش شده بوده، به عنوان نمادی از خشم درونی اوچو از این زندگی نکبت بار، بهش این توهم رو القا میکنه که شوهرش و خانوادشو با ساتور میکشه! هرچند داروفروش از ابتدا هم این داستان رو باور نکرد، اما سرانجام وقتی که از اوچو پرسید "تو چه کسی رو کشتی؟"، میبینیم که سر خودِ اوچو روی بدن اجساد کسانیه که قبلا فکر میکرد اونارو کشته. انیمه اینجا به طرز هنرمندانه ای، نشون داد که اون در یک نظام مردسالار و سنتی،مجبور به کشتن و قربانی کردن "خودِ واقعیش" شد و همین هم دروازه ای بود برای ورود مونونوکه...(در آخر داستان، میبینیم که وقتی خانواده شوهر اوچو بهش دستور میدن بیشتر ساکه بیاره، اون اهمیت نمیده و از این زندان فرار میکنه...)
    همچنین در آرک آخر هم، داستان زندگی زن خبرنگاری به اسم "ستسوکو آچیکاوا" رو میبینیم که تلاش داشت جزء اولین خبرنگاران زن شاخص باشه، اما بخاطر زن بودن، همواره با سنگ اندازی و تحقیر توسط مدیر نشریه روبرو بود.
    [​IMG]
    2- عمده داستان انیمه، مربوط به دوران "ادو" هست. نظامی طبقاتی و قدیمی در ژاپن که سامورایی ها بالاترین طبقه و تجاری مثل داروفروش هم پائین ترین طبقه ای دارن. نظامی ارباب و رعیتی با انبوهی باورهای اساطیری، که البته آخرین دوره پیشامدرن ژاپن بود و بعدش، ژاپن با عصر میجی، شروع به مدرن و صنعتی شدن کرد. داستان انیمه، حاوی تمسخر این سنت طبقاتی هم هست، چرا که همه مردم، از فقیر تا ثروتمند، شدیدا به کسی مثل داروفروش نیازمندن و از طرفی دیگه، سامورایی های داستان اصلا افراد شایسته ای نیستن بلکه فقط کشتن، حفظ موقعیت و غرورشون براشون مهمه. در آرک آخر هم که شاهد صنعتی شدن ژاپن و اخداث راه آهن هستیم، باز میبینیم که شهردار فردی فاسد و بی لیاقته و نقشه کشتن ستسوکو آچیکاوارو میکشه، چرا که مدارک و گزارشی درباره ابعاد فسادش داشت. این همچنین میتونه اشاره ای به این وضعیت خیلی از جاها باشه که گرچه از نظر صنعتی مدرن میشن، اما از عناصر تفکر مدرن یعنی به رسمیت شناختن مخالفان، شایستگی سیاسی و مردم مداری و...، کاملا بی بهره هستن.

    3- در آرک دوم، راهبی رو میبینیم که خیلی معروفه و تمرین هاشم جزء سخت ترین ها هستن، با کلی مرید. اما همین فرد، مسیر کشتی رو برای پیدا کردن خواهرش عوض میکنه که جون خیلی هارو هم به خطر میندازه. همچنین اون داستان زندگیشو تعریف میکنه که خودش و خواهرش عاشق هم بودن، اما نمیتونستن باهم ازدواج کنن. به همین دلیل، خواهرش قبول میکنه که به جای اون، برای آرامش دریا، قربانی بشه. اون ادعا میکنه که خیلی از این بابت ناراحته و احساس عذاب وجدان داره، در حالی که در حقیقت، فقط خواهرش اونو دوست داشته و وقتی قبول میکنه قربانی شه، راهب توی دلش خوشحالی میکنه و اون رو یک احمق میدونه! این دوگانگی بین هویت بد واقعیش و هویت پاک ظاهریش در اجتماع، باعث میشه مونونوکه در نصف وجودش خونه کنه و از احساسات منفیش تغذیه کنه. اینجا یاد تئوری "نیمه تاریک (سایه)" یونگ میفتیم که طبق اون، همواره بخشی در ناخودآگاه انسان وجود داره که تمایلات پنهان، و چیزهایی که بنا به نظر خودش رذالت محسوب میشن و افراد سعی در انکارشون دارن، وجود دارن.
    [​IMG]
    در این انیمه، میشه نکات ظریف و جالب دیگه ای هم پیدا کرد که عمدتا به روانشناسی و اعمال انسان اشاره دارن. اما فعلا، میرم سراغ مسئله اصلی و کلی سریال:
    همونطور که گفتم، مونونوکه ها موجودات مخربی هستن. اما اونها، نیروهایی بیگانه نیستن که از ناکجا آباد علیه انسان ها به وجود اومده باشن، بلکه در واقع تحسم یافته و برگرفته شده از احساسات و افکار و اعمال منفی خودِ انسانها هستن! بچه های سقط شده، زن کشته شده، نفرت پنهان از خوانواده، دورویی و ابراز احساس دروغین، ارزشگذاری و فتیشیسم دیوانه وار(آرک چهارم که چهار خواستگار خواهان ازدواج با یک دختر هستن، نه بخاطر عشق به خودش، بلکه به ارث بردن چوبی ملقب به "توداجی" که معتقدن برای صاحبش خوش شانسی میاره! در این بین برای بدست اوردن این چوب، حتی دست به قتل هم میزنن. این ارزشگذاری منفی، به شکل مونونوکه ای به نام "نوئه" در توداجی نفوذ میکنه و هر روز، اون افراد رو میکشه و دوباره زنده میکنه. چرا که میخواد هرروز، مورد ارزش واقع بشه و این بهش حس خوبی میده!)...این نشون میده که هیولای واقعی علیه ما، در واقع خودمون هستیم! دستکم خیلی اوقات، این کارهای منفی خودمونه که باعث بدبختمون میشه. مثلا در آرک آخر، همه افراد واگن، به نوعی با مرگ ایچیکاوا مرتبط بودن: یکی دستور کشتنشو داد، یکی اونو کشت، یکی شهادت دروغ داد، یکی موقع انجام جرم بی تفاوت بود و دخالتی برای نجاتش نکرد، یکی از حسادت ارزوی مرگشو میکرد، و یکی هم بخاطر اینکه زیاد پیگیر و مسئولیت پذیر نبود، باعث شد حقیقت مرگش پنهان بمونه.
    داروفروش همواره با فرد یا گروهی از افراد روبروئه که اعمال منفیشون، باعث پدید اومدن مونونوکه شده، اما اون رو پنهان میکنن. از طرفی داروفروش هم نمیتونه خیلی راحت مونونوکه رو بکشه بلکه قبلش باید به "شکل"(قیافه مونونوکه)، "حقیقت"(اینکه مونونوکه چیکار کرده و چه سرگذشتی داشته) و "دلیل یا پشیمانی(علت انجام این کار و هدف) مونونوکه پی ببره و بعد باهاش مقابله میکنه. این تثلیث، در واقع روش جنگیری در مکتب بودایی Mikkyo هم هست که به The Three Secrets معروفه، و همزمان در انیمه هم، نقش مدارک یک قاضی رو برای قضاوت داره. این وجه معمایی سریاله، و نشون دهنده اینکه درمان و مقابله با یک ویژگی، بدون دونستن ابعاد و دلیل و ماهیت یک مشکل، ممکن نیست. داروفروش برای دفع مونونوکه ای که از ادما به وجود اومده، باید به عمق ذهنیات و زندگی افراد درگیر، پی ببره. مثل یک روانکاو که هدفش درمان بیماری روانیه(در زمان های قدیم، بیماری های روانی در خیلی جاها، مرتبط با اجنه شمرده میشردن و جنگیران هم نقش روان درمانگر رو داشتن. همچنین شغل ظاهری "داروفروش" هم باز نشون دهنده خصلت درمان گرشه). پس بطور خلاصه، هیولای واقعی از خودِ ما سرچشمه میگیره، از نتایج و برداشت های بدی از گذشتمون که بعدا گریبانگیرمون میشه. مثل روند کارما که بنا بر ادعا، دیر یا زود گریبانگیر نتایج اعمالمون خواهیم شد و راه فراری نیست(بودیسم و ادیان شرقی اعتقاد راسخی به این اصل داشتن که با فضای انیمه همخوانی داره).
    اما با اینحال، داروفروش نمادیه از خواست و اراده ما به سوی تغییر. ما با داشتن دانش کافی(چرا که داروفروش فردی بسیار دانا و باهوشه) از منشاء ذهنیات منفیمون، و اراده و مرام برای تغییر، میتونیم تاحدی پیروز بشیم و خودمونو اصلاح کنیم. البته نه میتونیم بر همه این بدی ها غلبه کنیم، و نه حتی در غلبه بر اونها، کاملا نابودشون نمیکنیم بلکه بقول یونگ، فقط در خفای ناخودآگاه اونارو "حبس میکنیم"(داروفروش هم میگفت که نمیتونه همه مونونوکه های دنیارو پیدا کنه و مقابله کنه. و همچنین واقعا مونونوکه هارو از بین نمیبره، بلکه به "آرامش میرسونه". یعنی هنوز هستن، اما خیلی بی خطر تر)، ولی با اینحال میشه تغییرات قابل توجهی به وجود اورد. فرایندی که البته صرفا یک مبارزه توخالی و "نفی صرف و ساده انگارانه بخش منفی وجودمون" نیست(همونطور که داروفروش خیلی راحت و بی مقدمه از همون اول، با شمشیرش به سمت مونونوکه حمله ور نمیشد!)، بلکه مستلزم شناخت دقیق "شکل، حقیقت و دلیل" یک رفتار منفیه. بدون شناخت دقیق و نفوذ به ریشه های یک چیز، نمیتونیم تغییری بزرگ و بنیادین توش ایجاد کنیم و حتی بدون توجه به این موارد، در محکوم کردن یک چیز هم موجه نیستیم، چه برسه به تغییرش رادیکالش! البته منشاء این بخش های منفی رو نمیشه بطور دقیق صرفا خودِ فرد دونست، بلکه دقیقتره که اون رو "رابطه فرد با بیرون از خودش" بدونیم و با این تحلیل دقیق تر، چه بسا حتی باهاشون همدلی کنیم و بفهمیم که شاید در اون شرایط، آنچنان انتخاب دیگه ای هم نداشتن و ناچار بودن، به جای اینکه صرفا اونارو افرادی شیطان صفت بدونیم(آرک سوم و پنجم). مونونوکه(احساس منفی) میتونه در هرجایی به وجود بیاد و گریبانگیر هر کسی بشه، چرا که ریشه عمیقی در همگی ما داره. مهم اینه که متوجه اشتباهمون بشیم و سعی در جبران و متوقف کردن اون بخش بد وجودیمون داشته باشیم. در اینجاست که داروفروش، تبدیل میشه به "تجسم یافته انتزاعی" آرمان انسان به تغییر و بهتر کردن خودشه(در مقابل مونونوکه ها که تجسم یافته ویژگی های منفی بودن). نجات خودش، از دست خودش. در واقع داستان "جعبه پاندورا" میتونه تشبیه خوبی باشه که با باز شدنش، گرچه کلی شر و بدبختی به جهان اومد، اما "امید" هم ته جعبه بود. در اینجا میتونیم موجودیت انسان رو یاز شدن جعبه، بدبختی هارو مونونوکه ها(بخش بد درونیش) و امید رو هم داروفروش(امکان و امید تغییر خودش) بدونیم.
    البته باید توجه داشت که دچار این برداشت ساده انگارانه از انیمه نشیم که انسان با یک گناه نخستین روبروئه و روند همیشگی زندگی هم تلاش برای توبه کردنه. همونطور که گفتم، مونونوکه ها با وجود مخرب بودن، گاهی میتونن دلایل موجهی داشته باشن. مثلا در آرک سوم، اوچو کاملا حق داشت از اونهمه ظلم به ستوه بیاد، و همینم باعث راه یافتن مونونوکه به وجودش شد. فرضا خشم به خودس خود چیز بدی نیست، اما با کسی که نسبت به قاتل خانوادش احساس خشم داشته باشه، همدلی میکنیم. هرچند که در نهایت امر، چیز "خوب و موجه" ای حساب نمیشه و این همدلی کردن، لزوما دلیل نمیشه که هرکاری که اون فرد میخواد با قاتل کنه رو مجاز بدونیم!(در این بین، ناگفته نماند بعضی وقتاهم واقعا احمقانه و ناموجهن. مثل ادمکشی بخاطر خرافات و شایعه درباره یه چوب خوش یمن! این وسط میتونیم به یه تناقض جالب هم پی ببریم که "چیزی که خوش یمن معرفی میشه، همونقدر باعث بدیمنی میشه" چرا که برای بدست اوردنش، رقابت و خشونت زیادی به وجود خواهد امد. مثل پول!) در طرف دیگه، داروفروش هم آنچنان فرد از نظر اخلاقی و رفتاری، ایدئالی نیست! نباید اون رو مثل یه نیروی قدسی و کاملا پاک و منزه و عاری از عیب در نظر بگیریم، بلکه اون هم کاستی های خودش رو داره. داروفروش بارها نشون داد که هدف اصلیش گرفتن مونونوکه ست و این حتی از خودِ آدما اهمیت بیشتری براش داره. محرک اون، احساس ترحم و مهربانی و انساندوستی نیست. حس خاصی نسبت به بقیه نداره و حتی بارها از روشهای نسبتا خشونت آمیز استفاده کرده! حتی مواقعی که بقیه تو بدختی هستن، بازم معمولا، خونسردی و بیخیالی و بی احساسی همیشگیش رو حفظ میکنه(البته این از عناصری هم هست که شخصیتشو جالب و مرموز میکنه!). داروفروش نه از سر حس ترحم، بلکه صرفا به این دلیل که اینجوری "تعریف شده و موجودیت پیدا کرده"، با مونونوکه ها مبارزه میکنه. گرچه داروفروش مذکره(که میتونه نشانی باشه از اینکه هویت های اساطیری و مثبت، معمولا مرد به تصویر کشیده میشن چون اکثر جوامع و از جمله ژاپن، مردسالارن)، اما شکل ظاهریش هم به مردان شباهت داره هم تاحدی زنان. اون همچنین طی سال های خیلی زیاد(فاصله زمانی زیادی بین ارک اخر با بقیه هست)، ظاهر و روحیاتش کوچکترین تغییری نداشته. همین هم نشون دهنده وجه انتزاعیشه. چرا که یک انتزاع، فارغ از موارد خاصه(مثلا مفهوم انتزاعی "دایره" همیشه ثابت میمونه، در حالی که چیزهای دوار درون طبیعت، تغییر میکنن). مونونوکه ها و داروفروش، تجسم یافته تضاد وجه بیمار و درمانگر آدمه(توجه داشته باشید، منفی و مثبت زیاد کلمه مناسبی نیست! هم مونونوکه ها میتونن بر اساس دلایلی منطقی به وجود بیان، و هم داروفروش واقعا وضعیت رو به سوی پیشرفت آنچنانی میبره. اون فقط "درمان" میکنه.میدونیم که بیماری خاصی نداشتن، لزوما دلیل بودن در یک وضعیت خوب و ایدئال نیست. همچنین "که" آخر "مونونوکه" یعنی "بیماری"). تضادی که فارغ از جنسیت و زمانه. یعنی در زن و مرد، و همه دوره های تاریخی، وجود داره و ثابته(برخلاف تضاد دیالکتیکی، به سمت تغییر و پیشرفت حرکت نمیکنه).
    [​IMG]
    یکی دیگه از دلایل وجود وجهی انتزاعی در داروفروش، زمانیه که در آرک دوم، Umibōzu از ساکنان کشتی، بزرگترین ترسشونو میپرسه و همون بلارو در توهم، سرشون میاره(مثلا تاجر فکر کرد همه گلد فیش های گرانبهاش از دهنش بیرون میان و میمیرن!)، ترس داروفروش از دنیایی بود که فارغ از شکل و حقیقت و دلیل(منطق) هست که در این دنیا، ناپدید میشه...قاعدتا فرایند انتزاع کردن، زمانی معنی داره که یک ویژگی و الگوی مشترک، منطقی و تکرار شونده، بین پدیده ها پیدا کنید. مثلا با مشاهده چند چیز گرد و پیدا کردن ویژگی مشترکشون، به مفهوم "دایره" میرسید که درباره همه اونا صدق میکنه. یا یک قانون فیزیکی. اما وقتی هیچ منطق و اصل تکرار شونده ای نباشه و صرفا با موحودیت هایی انضمامی، جدا از هم، بدون هیچگونه اشتراک و الگو، و هرج و مرج و بی نظمی کامل روبرو باشیم، دیگه فرایند انتزاع کردن بی معنی میشه. چون ویژگی و الگوی مشترکی وجود نداره که پایه ای برای یک مفهوم انتزاعی قرار بگیره، بلکه هر چیز کاملا با چیز دیگه متفاوته.
    *مسئله امر انتزاعی/انضمامی از مسائل طولانی و جالب فلسفه ست. در طیف عظیم افرادی که در اینباره نظریاتی ارائه دادن، میشه عقلگرایان افراطی مثل هگل و افلاطون رو دید که به کلیت ها و انتزاع ها، اصالت بیشتری در قالب "عالم مثل"،"گایست" و...میدادن. در مقابل، کسانی مثل نیچه و کی یرکگارد رو داریم که روی امور انضمامی تکیه داشتن. این افراد، از اونجایی که "منطق" و "زبان" رو اموری بر پایه انتزاع میدونستن(در منطق، از عبارات کلی ای مثل A و B و...استفاده میکنیم. در زبان هم فرضا در جمله "این یک سگ است"، "سگ" یک هویت کلی و انتزاعیه)، و از طرفی حقیقت هم امری صرفا انضمامی، پس معتقد بودن جهان بی منطق و غیر قابل بیان در زبانه. کی یرکگور میگفت اگه همه نقش هارو از یک موجود برداریم(معلم بودن، انسان بودن، زن بودن و....)، در آخر، "وجود" اون فرد باقی میمونه که امری کاملا انضمامیه و نمیشه با فرایندی انتزاعی مثل زبان دربارش حرف زد، بلکه باید اون رو "زیست". وجود زیستینه نه گفتنی. نیچه هم زبان رو بخاطر همین ماهیت انتزاعیش، یک فریب میدونست و معتقد بود که هر برگ با اون یکی کاملا متفاونه، اما زبان به هم اونها میگه "برگ". درباره این مسئله میشه تحقیقات بیشتری کرد.
    پس همین منطق محور بودن، دلیلیه بر وجود وجهی انتزاعی در هویت داروفروش. انتزاع "میل انسان به درمان".
    اما اون همزمان یک وجه انضمامی هم داره. در واقع وقتی از شمشیرش استفاده میکرد، ظاهرش دارای تغییراتی میشد و با کسی مواجه میشدیم که هم باهاش شباهتای زیادی داره، و هم تفاوت هایی(مثلا رنگ پوست تیره). این درواقع، "خودِ درونی"(Inner Self) داروفروش بود. در مدیتیشن، خودِ درونی به عنوان هویتی درونی از فرد تعریف میشه که متمایز و فرای نقشهای بیرونیه. یعنی هویت، ارزشها، باورها، اهداف و انگیزه های واقعی و درونی هرشخص که از اهداف مدیتیشن، کشف همینه. داروفروش در این حالت و با استفاده از قدرتهای خاص و انضمامی خودش میتونست بر مونونوکه پیروز بشه.
    [​IMG]

    پس داروفروش هم دارای یک وجه انتزاعیه، و هم انضمامی. درباره فهمیدن بهتر مفهوم این ترکیب، میتونم مثالی بزنیم:
    عیسی مسیح رو برای مسیحیان در نظر بگیرید. اون یک فرد تاریخی خاصه(بخش انضمامی) که در زمان و مکان خاصی زندگی میکرد و سرگذشتی هم داشت. اما اون فقط یک شخص انضمامی عادی نیست، بلکه همزمان برای مسیحیان، نمادیه از "قربانی شدن"، که یک مفهوم انتزاعیه. پس شخصیت عیسی مسیح، دارای دو وجه انضمامی و انتزاعیه. هم یک فرد خاصه، هم نماد و تجسم یک مفهوم. البته پیوند دهنده این دو وجه، "صلیب" هست. عیسی به عنوان فردی انضمامی، مصلوب شد، و در همینجا حامل مفهوم انتزاعی "قربانی شدن" شد.
    داروفروش هم دارای یک وجه انضمامیه، که همزمان نمادی از مفهوم انتزاعی "درمان" برای انسان ها شد و شمشیرش، پیوند دهنده این دو وجه شخصیتیشه.
    درباره هویت انتزاعیش توضیح دادم. اما هویت انضمامیش چی؟ همونطور که گفتم، انیمه به سرگذشت داروفروش نمیپردازه و نمیشه حرف مطمئنی زد. با اینحال، به عنوان یک حدس منطقی و محتمل، اون میتونه "کیتسونه" باشه و شباهتای زیادی بهش داره.
    کیتسونه به ژاپنی(گومیهو به کره ای و هولی جینگ به چینی) یعنی روباه، اما بطور خاص، در اساطیر ژاپن، اشاره به روباه هایی داره که وقتی به 50 یا 100 سالگی میرسن، علم نامتناهی(از هر اتفاقی تو هرجای جهان آگاهن) و توانایی های جادویی(تغییر شکل و انسان شدن، ارتباط با موجودات فراطبیعی و...) زیادی کسب میکنن و خیلی باهوشن. حالا اینا یا بدجنس و فریبکارن(مثلا بدن انسانهارو تسخیر میکنن) ک بهشون میگن "یاکو" یا خوب و کمک کننده هستن و بهشون میگن "زنکو"، که این دسته عمدتا با خدای باوری، "ایناری" در ارتباطن. کیتسونه ها معمولا موهای نقره ای یا طلایی، و 9 دم دارن. داروفروش هم قیافه ای شبیه به روباه، موهای نقره ای، و علم و هوش زیادی داشت و هر دفعه میدونست کجا باید ظاهر شه. میتونید درباره کیتسونه ها در ژاپن مطالعات بیشتری داشته باشید و داستان های مربوط به اونهارو بخونید.
    [​IMG]
    این سوال هم ممکنه پیش بیاد که از چه زمانی داروفروش، به مثابه یک کیتسونه زنکو، تصمیم گرفت به درمان انسانها از مونونوکه ها بپردازه و نمادی باشه از این امر انتزاعی؟ به عبارت دیگه، نقطه برخورد هویت انتزاعی و انضمامی داروفروش چه علتی داشت؟ در این باره نمیشه زیاد حرف دقیقی زد، ولی حدس من اینه: اون گرچه انسانهارو به معنای واقعی کلمه دوست نداره و فاقد حس خاص و ترحمی نسبت به اونهاست، اما با اینحال، درمانگر بودن و ضدیت با مونونوکه ها، براش مثل راه جالب و خوبی برای تعریف و تغییر هویتش در آینده خودشه. مثل کسی که میفهمه به نقاشی علاقه زیادی داره و هویتی به عنوان یک "نقاش" براش جالبه. اون نه از اینکار پولی میگیره، نه انسانهارو دوست داره و خوشحالی اونا لبخند به لبش مینشونه، بلکه صرفا کاریه که بهش علاقه منده. البته میشه یه احتمال دیگه هم اورد که این دستور "ایناری" باشه(بسیاری از کیتسونه ها، نقش قاصدان اون رو دارن) ولی فکر نمیکنم چندان با شخصیت مستقل داروفروش همخوانی داشته باشه. اینکه مقابله با مونونوکه هارو صرفا انتخاب آگاهانه خودش در نظر بگیریم، به همراه قبول سختی ها و مسئولیت هاش، بیشتر با شخصیتش سازگاره. اون تصمیم گرفت که "تاریخ ساز" باشه.

    در آخر، Mononoke 2007 انیمه ایه که با فضایی خاص و زیبا، شمارو با تضاد روانی انسانها آشنا میکنه و در این بین، زبانی ترسناک، معمایی، دلهره آور، مبهم و میخکوب کننده، و به شکل اساطیر کهن فولکلور ژاپن، هم مورد استفاده قرار میگیره. این اثر رو به شدت توصیه میکنم، خصوصا برای کسانی که به دنبال یک شاهکار مفهومی و منحصر به فرد میگردن!
     
    • لایک لایک x 2
  3. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Haibane Renmei
    [​IMG]

    انیمه ای 13 قسمتی به کارگردانی یوشیتوشی آبه(تجربیات سریالی لین!).

    «خلاصه داستان»:

    ابتدای داستان، دختری نوجوان با لباس یک تکه پارچه ای رو میبینیم که در حال سقوطه. یک کلاغ سعی میکنه اون رو بگیره و مانع سقوط بشه، اما تلاشش ناموفقه. اون دختر هم به کلاغ میگه که نمیتونه موفق بشه، و سقوط ادامه پیدا میکنه...
    صحنه بعد، میبینیم که یک هیبائن مونث، متوجه وجود پیله ای در یک اتاق میشه. پیله ای که همون دختر ابتدای داستان، در اون به خواب رفته. پیله نشان از تولد یک هیبائن جدیده به همین دلیل بقیه هیبائن ها کنجکاو میشن و کمی بعد، دختر از پیله بیرون میاد. وقتی بیدار میشه، هیبائن هایی رو اطراف خودش میبینه. اونها موجوداتی شبیه به انسان، اما با یک هاله و دو بال که توانایی پرواز نداره، هستن. طراحی اونها شباهت زیادی به فرشته های مسیحی داره(غیر از اینکه لباس های معمولی به تن دارن)، اما آبه تاکید میکنه که این شباهت صرفا زیبایی شناسانه و فاقد معنای خاصیه.
    اسم هیبائن ها از روی رویایی که درون پیله دیدن تعیین میشه(غیر از هیبائن های بچه که اسمشون بر اساس آیندشونه) و هیبائن داستان هم به دلیل اینکه خواب سقوط دیده، "راکّا"(Rakka) نامیده میشه. این گروه از هیبائن ها، همگی مونثن و در جایی به نام "خانه قدیمی" زندگی میکنن که اسماشون میشه:
    رکی(Reki) یا "سنگ کوچک": همونی که پیله رو پیدا میکنه و از همه بزرگتره و خیلی به بقیه کمک میکنه. توی یک پرورشگاه کار میکنه.
    کوو(Kuu) یا "آسمان": جوانترین هیبائن جمع
    نِمو(Nemu) یا "خواب": همسن و دوست قدیمی رکی که در یک کتابخونه کار میکنه
    کانا(Kana) یا "ماهی رودخانه": عاشق مهندسیه و در یک ساعت سازی کار میکنه
    هیکاری(Hikari) یا "نور": محل کارش یه نانوایی-قنادیه
    [​IMG]
    هیبائن ها در سرزمینی به نام گلی(Glie) در کنار انسان ها زندگی میکنن. آدما هم ازشون خوششون میاد و اونارو خوش یمن تلقی میکنن. اما هیبائن ها ملزم به رعایت قوانینی هستن که از سوی سازمانی به نام Haibane Renmei ارائه شدن. از جمله اینکه اونها حق استفاده از پول رو ندارن بلکه باید در قدیمی ترین کارخانه ها کار کنن و ورقه های خاصی میگیرن که جایگزین پوله. همچنین باید در خانه های قدیمی هم زندگی کنن. راکّا هم برای امتحان کار، یه جاهای مختلفی بطور آزمایشی سر میزنه و شاهد برخورد صمیمی و خوبی از جانب هیبائن ها و مردم شهره. اما شهر گلی، یه حقیقت مبهم داره: کل شهر با دیوار احاطه شده و کسی حق بیرون رفتن از اونهارو نداره، غیر از راهبان سازمان هیبائن رنمی. همین باعث کنجکاوی زیاد راکّا درباره دنیای بیرون دیوارها میشه، اما در شهر، هیچ منبع و کتابی در این باره نیست.
    اما اولین نقطه مهم داستانی، بالاخره رخ میده: کوو به جنگل میره، هاله(نشان راهنما)ی اون خاموش میشه و باقی میمونه، نوری از جنگل بیرون میاد، و از دیوارها میره. این سرنوشتیه که برای بسیاری از هیبائن ها رخ میده. این اتفاق، تاثیر زیادی روی راکّا میذاره و خیلی اون رو افسرده میکنه. فکر میکنه که تنها دوستشو از دست داده و کسیو نداره.
    اما حین این دوره افسردگی، بال هاشم شروع به سیاه شدن میکنن. رکی تنها کسیه که متوجه این موضوع میشه و از داروی خاصی که داشته، برای رنگ کردن بال های راکّا و سفید کردن اون استفاده میکنه. رکی یاد زمانی میفته که این اتفاق برای خودشم افتاد، و از همین ترفند استفاده کرد. برای راکّا توضیح میده که این اتفاق، به معنای غرق شدن در گناهه، هرچند اضافه میکنه که مشکلی نیست.
    [​IMG]
    اما بخاطر عذاب تحمل این دوتا اتفاق بد، راکّا از منطقه مسکونی خارج میشه و به همراه کلاغ هایی که انگار صداش میزدن، به جنگل و نزدیکی یک چاه میره. بعد از پائین رفتن از چاه، متوجه وجود اسکلت یک کلاغ در ته چاه میشه. بعد از این اتفاق، یادش میاد که اون همون کلاغیه که قبلا در خوابش دیده بوده. از اونجایی که کلاغ سعی در نجاتش داشت اما حالا مرده، راکّا خیلی ناراحت میشه و روی اسکلت کلاغ خاک میریزه. اما در چاه گیر میکنه، تا اینکه مدتی بعد، دو راهب با صورتهای پوشیده، اون رو از چاه بیرون میارن و بعد هم میرن. راکّا به سمت دیوارها حرکت میکنه، اما یک راهب دیگه، متوقفش میکنه. راهب از راکّا میخواد که که باهاش درددل کنه و اینکه تو چاه چیکار میکرده. راکّا ماجرا رو توضیح میده و میگه که حس میکنه بطور مبهم، فکر میکنه قبل از اینکه بیاد به اینجا، فکر میکرده کسی دوسش نداره و به همین دلیل هم از اونجا بیرون میره. اما یک نفر(با نماد کلاغ) اونو دوست داشته، در حالی که راکّا متوجه این موضوع نبوده. و حالا هم اسکلت اون کلاغ رو دیده و از این بابت عذاب وجدان داره. همچنین درباره سیاه شدن بالهاش و روش مخفی کردن سیاهی میگه. راهب جواب میده که پرنده ها نماد چیزائین که در بیرون دیوار جا گذاشتیم. کسی که تورو دوست داشت، با نشون دادن اون اسکلت، سعی داشت تورو متوجه این حقیقت کنه...در واقع گناه راکّا، همین اهمیت ندادن به کسیه که دوستش داشته و تصور غیر واقعیش در اون زمان از دنیاشه. ولی اون شخص سعی داشت اینجوری، باعث بشه راکّا بتونه رویای خودش در پیله رو تفسیر کنه و به معناش پی ببره. وقتی راکّا میپرسه که آیا بخشوده شده یا هنوزم گناه کاره، راهب این رو مطرح میکنه که "اگه اذغان کنی که گناهکاری، گناهکار نیستی"(با فهمیدن گناهت، بخشوده میشی) و از راکّا میخواد که خودش جوابی برای این سوال پیدا کنه. راکّا از راهب تشکر میکنه و به خانه قدیمی برمیگرده.
    در اونجا، رکی که متوجه از بین رفتن سیاهی و پاک شدن گناه راکّا میشه، هم براش خوشحاله، و هم کمی حسادت میکنه و نمیدونه که چرا اون بخشوده شد، اما خودش هنوز هم نه. اینکه گناهش چیه؟
    راکّا در ادامه بازهم به راهب برخورد میکنه، و متوجه میشه که رکی هنوز بخشوده نشده. شرط بخشودگی، فهمیدن تفسیر و معنای پشت رویاست. اما رکی رویای خودشو کامل به یاد نداره(در طول این سال ها دائم سعی میکرده با نقاشی کشیدن، رویاشو کامل به خاطر بیاره ولی موفق نمیشده) و خیلی هم در مقابل این حقیقت، مقاومت میکنه. هر هیبائن، فرصت مشخصی برای تفسیر رویاش، بخشوده شدن و خروج از دیوار، داره. در غیر اینصورت بال و هالش رو از دست میده، و باید به دور از آدما و سایر هیبائن ها زندگی کنه(احتمالا راهبان هیبائن رنمی هم در واقع همین افرادن!). به پایان مهلت رکی هم چیز زیادی نمونده.
    [​IMG]
    به همین دلیل، راکّا تلاش زیادی برای نجات رکی در شب باقی مونده میکنه. اما رکی نمیپذیره و حتی برای دور کردنش، میگه که واقعا دوسش نداشته و کل محبت هاش به راکّا، فقط برای این بوده که بخشوده بشه، هرچند این اتفاق نیفتاد.
    این برای راکّا شوک بزرگیه و باعث میشه که خیلی ناراحت شه و بره. رکی که مهلتش در حال تموم شدنه، کودکی خودش رو در مقابلش میبینه که در حال از بین رفتنه و بهش میگه که طی این همه سال، هیچوقت از کسی کمک نخواست تا نجاتش بده.
    [​IMG]
    ولی رکی با وجود ترسش، همچنان حاضر به شکستن غرور و توهمش از اینکه اگه کمک بخواد، تنهاست و کسی به دادش نمیرسه، نیست. بعد، هرچی زمان کمتری باقی میمونه، صحنه رویا برای رکی بازسازی میشه و یادش میاد: زمانی که نزدیک راه آهن، احساس بد زیادی داشته و دلش میخواسته یکی از سنگ های روی زمین باشه. در این حین، سر جاش خشکش میزنه، و قطاری داره بهش نزدیک تر میشه...
    راکّا نمیتونه محبت های زیاد رکی رو فراموش کنه و میره پیشش، و صحنه رو میبینه. رکی بالاخره از راکّا درخواست کمک میکنه، و اونم از جلوی قطار میزنش کنار و نجاتش میده.
    [​IMG]
    بعد از این اتفاق، رکی هم به رستگاری میرسه و به جنگل میره تا از دیوارها خارج بشه. این دفعه، برخلاف کوو، راکّا و بقیه از رفتن یکی دیگه از جمعشون خوشحالن، چرا که میدونن اون به رستگاری رسید...

    «تحلیل»:

    میشه فهمید که داستان انیمه بطور کلی، حول محور گناه، بخشش و رستگاریه که کارگردان در این راه، از اساطیر و زبان ادیان مختلفی(عمدتا مسیحیت) استفاده کرده. اکثر تئوری ها معتقدن که هیبائن ها در زندگی قبلی خودکشی کردن(سقوط راکّا و تصادف رکی با قطار)، که گناه بزرگیه، اما حالا در شهر گلی، که کمی یادآور برزخه، دوباره به دنیا اومدن و باید از فرصت محدودی که در اختیار دارن، برای بخشوده شدن و رسیدن به رستگاری(انیمه مشخص نمیکنه پشت دیوارها دقیقا چیه. در واقع میشه حدسای مختلفی از ادیان متفاوت در اینباره زد: بهشت-نیستی(نیروانا)-آزادی روح و...)، استفاده کنن. اولین قدم این مسیر، انتخاب نامی بر اساس رویاییه که در پیله دیدن. در اینجا از شمنیسم سرخپوستی استفاده شده. چرا که سرخپوستان سالک(کسانی که میخواستن به رستگاری برسن)، در ابتدا میبایست به یک جای خلوت و دور(مثلا کوه) برن و در اونجا، هرچقدر هم که طول بکشه، بمونن تا زمانی که یک رویای خاص و الهام بخش ببینن و بر این اساس، یک اسم جدید براشون انتخاب بشه.
    قوانینی که هیبائن رنمی برای هیبائن ها گذاشته، شباهت زیادی به دستورالعملی برای دور شدن از مادیات و تجملات داره: هیبائن ها باید در قدیمی ترین خانه ها زندگی کنن، در قدیمی ترین مکان ها کار کنن(یعنی در واقع یک کارگر یا کارمند باشن. نه سرمایه دار) و برای خرید هم از پول استفاده نمیکنن. تاکید به ساده زیستی برای اینکه انسان فرصت بیشتری برای پرداختن به خدا داشته باشه و محو مادیات نشه و منحرفش نکنن، توصیه بسیاری از ادیانه. البته باید توجه داشت که دستورات هیبائن رنمی، "زاهدانه" نیستن، چرا که هیبائن ها باید بین مردم کار کنن و در اجتماع حضور مثبت و فعالی داشته باشن، نه اینکه گوشه گیر باشن. زندگی زاهدانه و رهبانیت، مخصوص کسانیه که از رسیدن به رستگار باز موندن! یعنی همون اعضای هیبائن رنمی. در واقع یکی از نکات جالب اینجا اینه که معمولا راهبان به عنوان افرادی که به رستگاری رسیدن(یا حداقل در راهشن) شناخته میشن، ولی اینجا دقیقا برعکس، راهبان همون هیبائن هایی هستن که ناموفق موندن و حالا الگویی شدن برای بقیه و نظارت دارن که همه بتونن این راه رو به خوبی طی کنن. البته علاوه بر این، نکته جالبتری هم درباره هیبائن رنمی وجود داره: یکی از اعتقادات برخی روانکاوان، از جمله لاکان، مقوله ای به نام "شر الهی" هست. طبق این تئوری، پدید اوردن یک قانون(چه الهی چه زمینی) همواره مستلزم دو دسته شدن انسانها به افرادی که از قانون اطاعت میکنن، و خلافکارانه. به عبارت دیگه، قانون همواره خودش رو با "شر/مجرم" تعریف میکنه. بدون اعتقاد به یک قانون، مفوم "خطاکار" بی معناست. به همین دلیل، لاکان در اینباره میگه که "کشیشان، خداناباوران واقعی اند". به همین شکل، قانونگذاران هیبائن رنمی هم به قصد رستگار کردن هیبائن ها قانون گذاشتن، که خودبخود مفهوم "خطاکار"(کسی که از قوانین اطاعت نکرده و رستگار نشده) هم به وجود میاد و پیامد واضح تعریف قانونه. اینکه قانونگذاران هیبائن رنمی، رستگار نشدن هم میتونه اشاره ای به همین پیوند ناگسستنی مفاهیم قانون/خطاکار داشته باشه.
    راکّا شاهد لطف و مهربونی زیادی از جانب هیبائن ها و بقیه مردم گلیه. ولی باید توجه داشت که مهربانی و محبت گرچه چیز خوبیه، اما باید مراقب باشیم که باعث انحراف ما از اهداف اصلی نشه و نباید خودمونو گم کنیم.این پیام رو میتونیم زمانی درک کنیم که وقتی کانا سعی میکنه کلاغارو فراری بده، و راکّا ازش میپرسه که چرا اینکارو میکنه، کانا جواب میده که پرنده ها تنها موجوداتین که میتونن به بیرون دیوارها برن. اما اگه بهشون زیاد غذا بدیم، ممکنه به درون دیوارها عادت کنن و همینجا بمونن و از لذت دنیای بیرون بی بهره بشن. در واقع ما هم باید توجه داشته باشیم که حتی روابط خوب و محبت آمیزمون با دیگران، باعث زندانی شدنمون نشه و از چیزای اصلی غافل نشیم.
    همچنین از پرنده ها به عنوان نماد چیزهایی که در گذشته فراموش کردیم یاد میشه. از اونجایی که پرنده ها قابلیت سفر و رفتن به خیلی جاهارو دارن، گذشته ماهم همیشه باهامونه و نمیتونیم از پیامد اعمال قبلیمون فرار کنیم. در ژاپن، کوان(داستانک های خیلی کوتاه فلسفی که به مکتب ذن بودیسم و خصوصا فرقه رین زای تعلق دارن)های مختلف و معروفی درباره همین مفهوم، بازگشت اعمال گذشته و عدم فرار از "کارما"(قانون نتیجه اعمال) وجود داره. این رو میتونیم زمانی ببینیم که راکّا گرچه خودش گذشته شو فراموش کرده بود، اما پیدا کردن اسکلت کلاغ توی رویاش(که نمادی بود از شخصی که در زندگی قبلیش دوسش داشته. در حالی که راکّا بی توجه به این حقیقت، خودکشی کرده)، اون رو متوجه گناه پیشینش کرد.
    اما پس چه راهی برای بخشایش وجود داره؟ آیا ما همیشه اسیر گناهانمون خواهیم بود؟ جواب راهب به این سوال، یکی از معروفترین آموزه های مسیحیته: برای خلاصی از گناه، باید بپذیری که گناه کردی. زمانی که متوجه اشتباهمون بشیم و با فهمیدن قباهتش، دارای احساس پشیمانی و تلاش برای جبرانش بشیم، دیگه گناهکار نیستیم. در انیمه، این موضوع با تفسیر رویا محقق میشه. رویایی که بطور غیر مستقیم و نمادین، خبر از گناهی میده که مرتکب شدیم و حتی اگه فراموشش کرده باشیم، در ناخودآگاهمون زندست.
    اما طبیعیه که برای خودِ این کار، ممکنه به دیگران نیاز داشته باشیم. کسانی که صلاحمونو بخوان. برای راکّا، همون کلاغ چنین نقشی رو داشت و راکّا هم به نوبه خودش، رکی را از غرق شدن در گناه نجات داد. طبیعتا برای اینکار، باید غرورمونو کنار بذاریم و با پذیرش اشتباه و توانایی ناکافیمون در بیرون اومدن ازش، از دیگران کمک بخوایم.
    در واقع محتوای هیبائن رنمی رو میشه عقاید خالق اثر درباره مراحل گذر از گناه به بخشایش و رستگاری دونست، که در این بین از نظر هنری یا مفهومی، از عقاید متکثری از ادیان مختلف در این راه استفاده و تلفیق کرده.
    البته از این انیمه تفسیرهای متفاوت دیگه ای هم شده، که من هم برداشت خودمو گفتم. برخی شهر گلی رو نماد مسیحیت دونستن. بعضی ها معتقد بودن هیبائن رنمی درباره افرادیه که با باورهایی غلط، از دنیا جدا افتادن، و حالا باید با برقراری تعادل بین "فراخود"(قوانین هیبائن رنمی) و "نهاد"(غریزه و میل درونی و سرکش آدمی در ناخودآگاه) از طریق "خودشناسی"(تفسیر رویا که حکایت از عمیق ترین وجوه روان افراد داره)، باعث بشن که "خود"، بار دیگه با جهان واقعی روبرو بشه و از دیوارهای ذهنی عبور کنه، و تفاسیر مختلف دیگه...
    * فروید شخصیت انسان و رفتارهاشو متشکل از سه عنصر "خود"(برخورد با واقعیت)، "نهاد"(غرایز و رفتارهای ابتدایی) و "فراخود"(ایدئال ها، آرمان ها و استاندارد ها) میدونه که باهم برهمکنش دارن.

    «نقد»:
    گرچه تم مذهبی هیبائن رنمی برخی جاها برام جالب نبود، اما با اینحال نحوه پرداختن این انیمه به مسئله مورد نظرش،جالب توجه بود و باعث شد انیمه خوبی باشه. سریال دارای ماجرای خیلی پیچیده و اکشنی نیست بلکه به زندگی روزمره هیبائن ها و رشد شخصیتی برخی از اونها در طول زمان میپردازه و اگه خیلی اهل انیمه های هیجانی هستید، براتون مناسب نیست.
    نقاشی ها و گرافیک کار بنظرم خوبن. از رنگ های تند و تیز استفاده نشده و حالت مات دارن، و البته کمی هم یادآور انیمه "تجربیات سریالی لین".
    همچنین اگه به انیمه های مفهومی علاقه دارید، هیبائن رنمی میتونه گزینه خوبی براتون باشه.
    یکی از نکات جالب انیمه، اینه که بخوبی میشه با شخصیت هاش ارتباط برقرار کرد و در نشون دادن احساسات اونها و برانگیختن حس همذات پنداری، موفق بوده. شخصیت ها کاراکتری کاملا ایستا ندارن بلکه میتونیم متوجه تغییرات و بلوغ ذهنی اونها بشیم. همچنین پیام انیمه، روی هم رفته خوشبینانه ست و در واقع شخصیت منفی نداریم.
    اندینگ(Blue Flow) هم فوق العاده بود!
    اما نکته منفی شم اینه که انبوهی از سوالات رو بی جواب میذاره. چرا شهر دیوارکشی شده؟ پشت دیوارا چیه؟ منشاء هیبائن ها چیه و چرا فرصت دوباره گرفتن؟ و...
    با اینحال در نهایت، انیمه هیبائن رنمی یک انیمه آرامش بخش و جذابه که شاید حتی بتونه باعث بشه بیشتر درباره خودتون فکر کنید، و اینکه چه اشتباهاتی مرتکب شدید و چجوری میتونید جبرانشون کنید. از اون انیمه هایی که آدم رو خوش اخلاق میکنه!
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 5
  4. finn

    finn Evangelion Fan

    ارسال ها:
    324
    امتیازات:
    +1,446 / -83
    نام مرکز سمپاد:
    شهید دستغیب
    شهر:
    شیراز
    سال فارغ التحصیلی:
    1000
    انیمه Angel's Egg
    [​IMG]
    «مقدمه»:
    انیمه ها و انیمیشن های زیادی در جهان تولید میشن. در خیل عظیم آثاری که صرفا جنبه سرگرمی دارن، گاهی میشه آثاری مفهومی و عمیق هم پیدا کرد که دغدغه هایی فرای سرگرمی دارن؛ دغدغه تفکر روی سوالاتی عمیق. گرچه تعداد این دست آثار زیاد نیست، با اینحال بعضی از اونها خیلی محبوب و معروف میشن(حتی اگه بخوبی فهمیده نشده باشن!). مثل آکیرا و نئون جنسیس اوانگلیون.
    اما متاسفانه برخی دیگه، هرگز اونقدری که باید بهشون توجه نمیشه. اما این ناشناخته موندن، هیچ چیزی از ارزش والای اونها کم نمیکنه و وظیفه معدود افرادی که اونهارو دیدن، شناسوندنشون به دیگرانه تا بسیار از دیدنشون لذت ببرن و هم اینکه کمک کنه به درک عمیقتر اونها، و البته اینکه متوجه قدرت زبان انیمیشن بشن و اونارو آثاری صرفا کودکانه ندونن.
    تخم فرشته، عضو همین دسته ست. انیمیشنی که با بیانی هنری و زیبا، یکی از صریحانه ترین نقد ها به مسیحیته!
    تخم فرشته، انیمه ای سینماییه در 71 دقیقه که حاصل همکاری کارگردان معروف، کسی که اون رو با انیمه "روح در پوسته"(Ghost In The Shell) میشناسیم، مامورو اوشی( Mamoru Oshii) و هنرمند سرشناس، یوشیتاکا آمانو(Yoshitaka Amano) هست که توسط استودیو توکوما شوتن(Tokuma Shoten) در سال 1985 ساخته شده. تخمِ فرشته، شخصی ترین اثر مامورو اوشیه که نشون دهنده عوض شدن زیاد عقایدش در اون دوره و گسستش از مسیحیته.

    «داستان»:
    در ابتدای داستان، با شهری تاریک و خرابه طرفیم که در فضا، میشه آثار معماری گوتیک رو هم دید. در این مکان خالی و نا امیدانه، دختر بچه ای با مو و پوست سفید و لباسی ساده رو میبینیم که در یک مکان خرابه زندگی میکنه. اما با ارزش ترین دارایی این دختر، یه تخم بزرگه که همیشه با خودش حملش میکنه و شدیدا مراقبشه.
    [​IMG]
    بطور اتفاقی، با مردی با موهای بلند، لباسی شبیه لباس جنگاوران، و شیء ای شبیه به یک صلیب خراب شده و به رنگ طلایی در دستش، آشنا میشه. ابتدا کمی ازش میترسه اما به مرور بیشتر باهم آشنا میشن و مرد به دنبال دختر راه میفته. مرد، گذشته خودشو به یاد نداره و نمیدونه کیه.
    [​IMG]
    بارون شروع به باریدن میکنه و صدای ناقوس به صدا در میاد. توی شهر، میشه سایه های ماهی های بزرگی رو دید که منبعشون نامعلومه، و مردانی با لباس ماهیگیری، از همه جا میان تلاش میکنن با نیزه و تور و...ماهی هارو به دام بندازن، هرچند که تلاششون کاملا ناموفق از آب در میاد(قابل پیشبینیه که نمیشه یه سایه رو به دام انداخت!) و ماهی هائم غیب میشن...
    [​IMG]
    مرد و دخترک به یک مکان متروکه میرن. مرد با دیدن یه درخت کهنسال در اونجا، کمی از حافظش یادش میاد و متوجه میشه که درون اون تخم، یک پرنده بزرگ خوابیده و منتظره تا دوباره به دنیا بیاد و تناسخ پیدا کنه.
    مرد برای دخترک از داستان نوح بر اساس انجیل میگه. زمانی که خدا از خلقتش پشیمان شد و میخواست با اوردن طوفانی عظیم، همه موجودات رو از بین ببره. اما کشتی نوح با هر جفت از هر حیوان ساخته شد. بعد از مدتی، نوح یک کبوتر رو میفرسته تا ببینه آیا جایی هست که آب ها فروکش کرده باشن یا نه. کبوتر بعد از 7 روز، همچنان برنمیگرده. نوح کبوتر دیگه ایو میفرسته. اون هم به همین ترتیب. هیچکس نمدونه سر کبوتر ها چه بلایی اومد. مرد ادامه میده که: مدتهای طولانی میگذره و مردم فراموش میکنن که کبوتری فرستادن، طوفانی ایجاد شده، بقیه مردن و...حتی شاید هیچ طوفان و پرنده ای هم نبوده و ما همه خاطرات یک انسان مرده باشیم...
    اما دخترک جواب میده که اون پرنده وجود داره. مرد رو همراه خودش بسوی یک غار در همون جا میبره، و اونجا فسیل یک پرنده خیلی بزرگ رو نشونش میده که معتقده توی تخم، دوباره تناسخ داشته.
    دخترک سرشو نزدیک تخم میبره و میگه میتونه صدا و بال زدنشو بشنوه. مرد جواب میده که اینا صدای نفس کشیدن خودت و باده. اما دختر قبول نمیکنه.
    وقتی دختر به خواب میره، مرد تخم رو میگیره و با شیء صلیب مانندش، اون رو میشکونه! و بعد هم از اونجا میره....
    [​IMG]
    وقتی دختر بیدار میشه، میبینه که تخم شکسته شده! این خیلی ناراحتش میکنه و به دنبال مرد میدوه، اما در این حین، به درون یه گودال عمیق پر از آب میفته. وقتی غرق میشه، بطور ناگهانی بزرگتر میشه. آخرین نفس هاش، بصورت حباب به سطح آب میرسن و وقتی رسیدن، هر حباب به یک تخم تبدیل میشه.
    [​IMG]
    سیل بیشتر میشه و دریا طغیان میکنه. یک شیء شبیه به دیسکی بزرگ و آهنی، از دریا بیرون میاد(در ابتدای داستان، به درون دریا رفته بود). دورتادور دیسک، میشه افرادی که بصورت مجسمه سنگی در اومدن رو دید، و بنظر میاد دست همشون یک تخمه.
    [​IMG]
    در یکی از بخش های دیسک هم، بخش جدیدی اضافه شده، و اون هم مجسمه همون دخترک به همراه همون تخم که روی پاهاش گذاشته.
    [​IMG]
    مرد با نگاه سرد و بیحالت همیشگیش، نظاره گر بالا رفتن دیسک و طرح دخترک روی اونه. دیسک دورتر و دورتر میشه، و میتونیم ببینیم که کل محیط، شباهت زیادی به یک قایق عظیم الجثه(کشتی نوح) داشته که با دریایی بیکران احاطه شده...
    [​IMG]
    «تحلیل»:
    باید توجه داشته باشیم که این انیمه زمانی ساخته شد که مامورو اوشی، سر مذهب اولیش(مسیحیت) به کشمکش درونی رسیده بود(آیا مسیحیت درسته یا نه) که نتیجه اون در نهایت، بی اعتقادیش به مسیحیت بود. به همین دلیل، تخم فرشته دارای رویکردی منفی و نقادانه به مسیحیته.
    تخمی که دخترک حمل میکنه، نمادیه از یک ایده/تفکر/مکتب/ایدئولوژی/عقیده/یا حتی دین جدید. تفکری که هنوز در ابتدای راهشه و دخترک امید زیادی بهش داره. به اینکه زمانی یک عقیده بزرگ و شکوهمند بشه(همون پرنده غول پیکر).
    همزمان، مرد نمادیه از مسیحیت یا حتی خودِ عیسی مسیح. اون همیشه یک صلیب شکسته و کهنه رو بر دوش خودش حمل میکنه. لباس جنگاورانه اون، میتونه نمادی باشه از اینکه یک سرباز و مبارزه در راه ترویج مسیحیت.
    وقتی دختر و مرد باهم روبرو میشن، مرد خیلی درباره درون تخم مرغ(محتوای این تفکر جدید) کنجکاوه، در حالی که دختر اعتماد زیادی بهش نداره و بهش چیزی نمیگه. با اینحال، مرد دائما دنبال دختر راه میفته. انگار بی صبرانه میخواد چیزیو بدونه، اینکه درون تخم واقعا چیه.
    [​IMG]
    اما اعتماد دختر به مرد بیشتر میشه. مرد برای دخترک، داستان نوح رو تعریف میکنه، هرچند که در ادامه، موضعی شکاکانه به این داستان میگیره و میگه که شاید همه اینها رویا باشن. این میتونه نمادی باشه از پدید اومدن تفاسیر غیر تحت اللفظی از مسیحیت. تفاسیری که ظرفیت شکاکیت بیشتری رو از کاتولیسم جزمگرایانه قرون وسطی داشتن، و داستان های کتاب مقدس رو نه واقعی، بلکه استعاری میدونستن.
    [​IMG]
    دخترک، اسکلت پرنده غول پیکری که معتقده درون تخم هست رو به مرد نشون میده. مرد با بدبینی خاصی به اسکلت نگاه میکنه. در واقع در اینجا، جنگاور مسیحی آگاه میشه که قبلا چیزهایی از این عقیده جدید رو به یاد داشته(از پرنده درون تخم خبر داره)، عقیده ای که انگار بصورت یک ققنوس به تصویر کشیده شده، پرنده ای آزاد و جاودانه که هروقت بمیره، دوباره به دنیا میاد. ققنوس غول پیکر باستانی، میتونه نمادی باشه از تفکر فلسفی بزرگِ یونان باستان. سنت فلسفی ای که به واسطه حکومت مسیحیت در اروپا، در قرون وسطی به فراموشی سپرده شد و اون سنت فلسفی بزرگ، با فلسفه ای کاملا دینی و جزمگرایانه، جایگزین شد. دوره ای که مثل یک توقف تفکر بلند مدت در اروپا بود. اما فلاسفه و عالمان و دیگر بزرگان اروپا، به تدریج دوباره با این میراث فلسفی عظیم آشنا شدن و سعی کردن راهشو ادامه بدن و فلسفه جدیدی در برابر تعصب مسیحی ایجاد کنن(زاده شدن دوباره ققنوس در قالب اون تخم)...
    [​IMG]
    ولی همونطور که میدونیم، مسیحیت قرون وسطایی هیچ وقت از این حرکت ها استقبال خوبی به عمل نمی اورد! تمامی عقاید جدید، میتونستن تهدیدی باشن برای فروپاشی این نظام. به همین دلیل، مرد ابتدا سعی میکنه اعتقاد دخترک به این تفکر جدید رو از بین ببره. به این شکل که وقتی دختر میگه صدای نفس کشیدن و بال زدن پرنده رو میشنوه و بهش امیدواره، مرد سعی داره این امیدواری رو با گفتن اینکه اینها صدای نفس کشیدن خودِ دختر و باد هستن، از بین ببره، که البته ناموفق واقع میشه.
    [​IMG]
    پس، وقتی دختر به خواب رفت، مرد تخم رو برداشت، به زمین گذاشت، و با صلیبش اون رو شکوند! مرد مسیحی با اینکار، کل امیدهای دخترک و جوانه های این عقیده جدید رو از بین برد، کاری که در قرون وسطی با سوزوندن کتابها(و البته انسان های معتقد!) انجام میشد. ولی این کشتارها و حذف هارو نباید به پای بیروزی این مسیحیت توتالیتر گذاشت! این همه دیکتاتوری و حذف مخالفان، در وهله اول خودِ حقانیت و خوب بودن این مسیحیت رو زیر سوال میبره. اگر حرفی حقیقت داشته باشه، بالاخره ثابت خواهد شد، چه نیازی داره با حذف بیرحمانه مخالفانش؟ با این کار، فقط اعتبار خودشو کمتر میکنه و تاکید بر این نکته که هیچ استدلال منطقی ای در برابر مخالفان نداره. این موضوع، زمانی نشون داده میشه که بعد از شکستن تخم، طوفان و سیل بزرگی در شهر بخش میشه. طوفانی که محکم بودن پایه های چنین جامعه ای رو زیر سوال میبره. هرچند مقامات مسیحی، تا مدت زیادی متوجه خطر این کار برای خودشون نمیشدن، و مرد هم با نگاهی سرد و بیخیال و عادی، به طوفان نگاه میکنه.
    وقتی دخترک بیدار میشه، مرد رفته، و میبینه که تخم شکسته. این موضوع اون رو به گریه میندازه. امیدی که این همه وقت مراقبش بود، بخاطر اعتماد نابجا به فردی دیگه، بر باد رفته بود! دختر وقتی به دنبال مرد میدوه، به گودال عمیقی پر از آب میفته. در اونجا، با حقیقت منفی ای که پشت مرد(مسیحیت) بود، با ذات سرکوبگر و غیر قابل اعتماد این عقیده، آشنا میشه، و به همین دلیل به بلوغی فکری دست پیدا میکنه که بصورت بالغ شدنش درون آب نشون داده میشه(نمادی از وقتی که کارگردان هم با غلط بودن مسیحیت آشنا شد و ازش دست کشید). هرچند که این بلوغ دیرهنگامه و دخترک جون خودش رو درون آب از دست میده. ولی آخرین نفس هاش، بصورت تعداد زیادی تخم در میان. نمادی از اینکه شاید اشخاص بمیرن، ولی ایده ها زنده میمونن و هیچ فرد مرتجعی، نمیتونه با هر تعداد کشتار، جلوی پیشرفت رو بگیره. شاید مرد یک تخم رو از بین برد، ولی عوضش تعداد زیادی تخم دیگه به وجود اومدن. همچنین در پس زمینه، میتونستیم درخت هایی رو هم ببینیم که روی اونها، یک تخم بزرگ با یک جنین درونشون وجود داشت. نمادی از ظهور تفکرات جدیدتری که منجر به ظهور عصر روشنگری شدن.
    [​IMG]
    بعد از مرگ دختر، طوفان و سیل بازم شدیدتر میشه و حتی خیلی از ماهیگیران رو به زیر آب میبره. از دریا، همون دیسکی که در ابتدا بود، بالا میاد، با یه تغییر جدید: مجسمه سنگی دخترک، با تخمی در دست، بهش اضافه شده. همچنین میتونیم ببینیم بقیه مجسمه هائم تخمی در دست دارن. این دیسک میتونه یادبودی از افرادی باشه که مسیحیت(مرد) بخاطر داشتن عقایدی جدید، کشته بود.
    مرد به مجسمه دختر، با سردی و بیخیالی نگاه میکنه، و دیسک هم بالا و بالاتر میره و مشخص میشه که اون منطقه، شبیه یک کشتی بزرگ، مثل کشتی نوح بوده. در واقع، افرادی که مسیحیت کشته بودشون، آزاد شدن! در حالی که جامعه کهنه مسیحی، در کشتی ای تنها و در دریایی بی کران و طوفانی، باقی موند. مرد مسیحی فکر میکرد با کشتن بقیه، همه چیز تمومه و جامعه به رستگاری میرسه، در حالی که نه تنها باورهای مخالف و جدید مثل ققنوسی جاودان، بیشتر میشدن، بلکه حتی اون مخالفان بودن که آزاد شدن و جامعه خودش در حال دست و پنجه نرم کردن با سیلابی عظیم بود! سیلی که بقای اسن سیستم رو به خطر میندازه.
    برخلاف داستان نوح، که کشتی سرانجام نجات پیدا میکنه، در اینجا کشتی(جامعه) نجات پیدا نکرده بلکه همچنان در معرض طوفان دریاست. همین موضوع(نزدیکی به دریا) باعث میشد که سایه های ماهی های غول آسایی دیده بشه. اونا فقط سایه های ماهی هایی بودن که در دریا زندگی میکردن، ولی ماهیگیران با این تفکر غلط که کشتی نجات پیدا کرده و به خشکی رسیده، فکر میکردن اونا ماهی هایی فراطبیعی و پلید و غیر عادین که باید از بین برن.
    [​IMG]
    البته تخم فرشته از اون انیمه های مبهمه که تفاسیر مختلف و گاه متضادی میشه ازشون داشت، ولی تفاسیر مذهبی(که پیام انیمه رو موافق مسیحیت میدونن) با توجه به فضای انیمه، خیلی نامحتمل بنظر میرسن!

    «نقد»:
    فضای انیمه، دارای ساختمون های با معماری گوتیک(تاکید بر جامعه ای مسیحی) و ساختارهای سورئاله، که جذابیت خیلی زیادی به انیمه داده.
    [​IMG] [​IMG]
    در طراحی کاراکتر هم، شخصیت مرد چیز خاصی نداره اما قیافه عجیب و غریب دخترک، که میشه بی حالتی و گاهی ترس رو در اون تشخیص داد، خیلی قشنگه. کلا فرم طراحی انیمه واقعا عالیه و حس ابهام جالبی رو در اون فضای مه آلود به وجود میاره. در واقع فضاسازی انیمه، شمارو به سکوت ومیخکوب شدن سوق میده و خیلی تاثیرگذاره! سکانسی که ماهیگیران به دنبال شکار ناموفق ماهی های سایه ای هستن، خیلی عنصر جالبی بود.
    سیر روایی دارای دیالوگ و ماجرای زیادی نیست و با انبوهی از سکانس های ثابت و طولانی، استفاده از صدا و آهنگ محیط، و صحنه هایی که صرفا خیلی روی فضا متمرکز شدن، طرفیم. این موضوعات به علاوه کندی فیلم، گرچه تاحدی خوب و لازمن، اما گاهی اوقات بیش از حد طول میکشن و ممکنه باعث خستگی بشن. میشد مختصر و مفیدتر هم داستان رو پیش برد و همچنان تاثیرگذار باشه، بدون خسته کردن مخاطب.
    محتوای انیمه و نحوه پرداخت ظریف و زیبا و هنری بهش، برای من خیلی جالب بود. ما آثاری که در نقد مسیحیت باشن، کم نداریم. ولی اکثرشون مثل ساوث پارک و فمیلی گای، بصورت طنز و کمدین. اما تخمِ فرشته، همین کارو با یه روایت عمیق و سورئال و تکان دهنده انجام داد!
    در آخر، دیدن تخمِ فرشته رو به همه کسانی که خواهان انیمه ای متفاوت، هنری و عمیق هستن، به شدت توصیه میکنم. معروف نبودن این اثر، هیچی از زیباییش کم نمیکنه و میشه اون رو یکی از "گنج های ناشناخته" دونست!
     
    • لایک لایک x 1