انشاهامون

شروع موضوع توسط /آرزو/ ‏2018/10/29 در انجمن نثر پارسی

  1. /آرزو/

    /آرزو/ ...

    ارسال ها:
    14
    امتیازات:
    +108 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    ...
    شهر:
    ...
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    اینجا انشاهایی که فک میکنین جالب و قشنگه رو بنویسین
     
    • لایک لایک x 7
  2. /آرزو/

    /آرزو/ ...

    ارسال ها:
    14
    امتیازات:
    +108 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    ...
    شهر:
    ...
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    موضوع :باران
    باز هم باران شروع کرد به باریدن از پنجره کنار شومینه زل زده بودم به بیرون به آدم هایی که هرکدام غم مخصوص به خودشان را به دوش می کشیدند.باران زد به شیشه تا باریدن را نشانم بدهد چه میدانست چشم های من خلاصه تمام ابرهاست چه میدانست من قبل از او باریدن را شروع کردم و چه میدانست از دل من. داشتم تماشا میکردم برگ پاییزی زرد را که باران لمسش کرد و پس از او سر خورد وبه برگ نارنجی پایینی برخورد قطره باران برگ زرد را رها کرد اما پس از او قطرات دیگر باران پی درپی و بدون وقفه آن را لمس می کردند ولی طعمقطره اول هنوز زیر زبان برگ زرد مانده بود این را از هربارخم شدنش می فهمیدم،هربار که بعد از برخورد هر قطره کمی به پایین خم می شد تا ببیند چه چیزی بهتر از او در پایین منتظر قطره اول بود؛ اما دریغ! او نمی دانست که بهترین و بالاترین برگ درخت است و پس از او دیگر برگی نمانده.
    همین چشم انتظاری برگ های پاییزی است که مرا عاشق می کند و باران عاشق تر. حال بگو ببینم این باران پاییزی با من چه می کند. نمی دانم چند ساعت بود که زل زده بودم به باران و به قصه تلخ و شیرین هر قطره.مگر می شود باران ببارد ولی دل هیچ کس برای کسی تنگ نشود؟نه امکان ندارد.ناگهان به سرم زد به بیرون از خانه بروم و کمی در هوای بارانی نفس بکشم. در را باز کردم تمام هوای بیرون را به ریه هایم کشیدم و با خود گفتم چه زخم در کوچه های این شهر است که باران یک شهر را به خون می کشد.باز هم مثل قبل مشغول تماشای باران بودم.دمش گرم باران را می گویم به شانه ام زد و گفت:«خسته شده ای امروز را تو استراحت کن من به جایت می بارم.»کم کم داشتم می اندیشیدم به اینکه باران بند می آید. به طرف در خانه نگاهی انداختم و نگاهی دیگر به آسمان و با دیدن آسمان نسبتا آبی فهمیدم باید از باران خداحافظی کرد.راهی خانه شدم با خود می اندیشیدم باران که بند می آید تازه خاطره ها شروع به چکه کردن می کنند و چه قانون تلخی دارد زندگ. وارد خانه که شدم رو به آسمان کردم و گفتم خسته نباشی خودم ادامه اش می دهم.

    sabili
     
    • لایک لایک x 9
  3. /آرزو/

    /آرزو/ ...

    ارسال ها:
    14
    امتیازات:
    +108 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    ...
    شهر:
    ...
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    موضوع:پنجره
    به نام خدای خورشید تابنده ،لبان پر خنده

    دوباره روز از نو روی از نو ، واسه فردا امتحان داشتم. مثل همیشه نشسته بودم و الکی مثلا درس میخوندم؛اینجا رو ممد میرسونه،اینجا هم که چیزی نیس،این صفحه رو که خوش هیکل کلا خورده.(خوش هیکلمون همون داش امیرمون هست دیگه) همین طوری که تقسیم بندی می کردم یه جا هم رسید ب فری خوشتیپ که بنده هستم.
    نشستم کنار پنجره که هوای پاییزی بخوره تو سرم که یهو نخوابم و اما صبح شده بود؛ بعله فکر کنم فهمیده باشین که خوابم برده بود و ازونجایی که کل مبحث رو خوندهبودم اصلا استرس مسترس نداشتم.
    بالاخره ورقه ها پخش شد.سوال اول،بلد نیستم. دومی ،بلند نیستم. سومی،بلد نیستم.خاک تو سرت فری بببین به چه روزی موندی که پنجره هم باهات نساخت.آخه گناه پنجره چیه؟گناه ،گناه هوای پاییزیه؛اه.
    معلم:فرهاد؟
    من:بله آقا؟!
    معلم:داری چیکار میکنی؟
    من:دارم فکر میکنم.
    معلم:باشه فکر کن که حلال هر مسئله ای فکر کردن هست.
    من:هی ممد نوشتی همه رو؟
    ممد:آره فری.
    من: ممد بیا مال من رو هم بنویس.
    ممد:آره دیگه تو همین روزا یادت میوفته که یه ممدی هم هست. بده داداش بده برات بنویسم.
    معلم:فری داریاختلاس فکر می کنی؟
    من: نه آقا نه
    معلم:بیا کنار پنجره.

    اه ای پنجره باز بامن چپ افتادی اه.با ورقه ای هم که ممد نوشته بود یه پانزده ناقابل گرفتیم.بعله پس چی؟!فکر کردین بیست و پنج می گیرم نه خیرمازین خبرا نیس.فردای اون روزممد نیومد صبح هم که اومد یه راست رفت پیش آقا معلم من ازیپنجره می دیدمشونآه پنجره باز بود، دیدمت؛با اون ، دیدمت؛می رفتی ، دیدمت؛لوم دادی ، دیدمت؛نامرد!!!
    یهو دیدم ممد سرفه کرد.بعله اشتباه فکر کرده بودمممد سرما خورده بود ؛رفته بود اونو بگه.اصلا این پنجره با ما پدرکشتگی داره هاچی کارش کنم دیگه؟!پنجره اس دیگه .بزار ببندمش که هوای پاییزی نخورم تا خوابم نبره.

    ...Maryam...
     
    • لایک لایک x 9
  4. shayestehnaz

    shayestehnaz کاربر جدید

    ارسال ها:
    1
    امتیازات:
    +6 / -0
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    زنجان
    سال فارغ التحصیلی:
    1397
    سرو من
    [​IMG]
    [​IMG]
     
    • لایک لایک x 6
  5. Asinus

    Asinus کازمو ، عزازیل مزمل

    ارسال ها:
    274
    امتیازات:
    +889 / -179
    نام مرکز سمپاد:
    میرزا کوچک جنگلی 2
    شهر:
    رشت
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    حیف حوصله ندارم تایپ کنم . عکس هم که نمیتونم بگیرم ( خطم یه لول از خط کوفی بالا تره:D). انشا هام شبیه سخنرانی هیتلره متن کوبنده با صدای بلند و پر هیجان یعنی تا حدی که وسط انشا تشنج میکنم
    در آینده‌ای نزدیک یکیشونو تایپ میکنم
    https://www.aparat.com/v/NhsS5

    یه بخش موچولویی از آخرین انشام :
    گونه پرستی از جنس تبعیض های دیگر است و محکوم به نابودیست . کسی که رنگ پوستی را از رنگ دیگر برتر میداند ، کسی نژادی را از نژاد دیگر برتر میداند ، کسی که جنسی را از جنس دیگر برتر میداند و در نهاین کسی که گونه ای را از گونه دیگر برتر میداند. به راستی فرق سگی و گاو در چیست که یکی را عشق میورزیم و دیگری را برای شام میکشیم و میخوریم ؟
    متن آرایه و چیز خاصی توش نداره ولی فک کنید یکی اینو با حس و حال سخنرانی بالا جلوتون با صدای بلند میخونه
     
    • لایک لایک x 8
  6. اَفرا

    اَفرا کاربر فوق حرفه ای

    ارسال ها:
    1,098
    امتیازات:
    +7,658 / -256
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان محقق اردبیلی
    شهر:
    اردبیل
    سال فارغ التحصیلی:
    1400
    خفته را خفته کی کند بیدار؟/
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    انسان ها فراوان اند ، هم از لحاظ کثرت ، هم از لحاظ گونه گونی . گاه انسانی را می‌بینی ک از جایگاهی والا به زیر آمده و گاه پست مرتبه ای را ک درجه ای والا یافته است. هر که را بینی جز این نمی‌یابی ک رد حال گشودن کتابی هستی که لحظه به لحظه ، دم به دم نگاشته میشود.
    آدمی زاده اعمال اوست گاه کتابی را بسته می‌یابی . گمان مبر ک قلم برگ هایش را نمینگارد ، نه این نیست ، صاحبش خفته است و کتابش در گورستان غفلت دفن گردیده. قلم کار خود را میکند ، پوچ مینگارد بر برگ های سپید زندگانی اش و او باز هم از ورق خوردن تباه برگ هایش به درد نمیـآید ؛ نه ؛ زجر وجودش را ذره ذره میکاهد ولی او هیچ نمیچشد ، او خود را بلند مرتبه داند ، میبینی ک یک انسان چه اندازه حماقت را میتواند در خود جای دهد/؟برگ هایش رخ آفتاب را نمیبینند ، چشم به جهان نمیگشایند ، به شگفت نمیایند ، کنکاش نمیکنند . خفته اند و پس از طی دقایقی طاقت فرسا بر میگردند ، تمام میشوند ، به فنا میروند ، تباه میشوند.
    آدمی زاده ی اعمال اوست اما انسانی ک درخور عملی به پای زندگیش ننگاشته چه/؟ آیا او هیچگاه زاییده نشده است یا به محض تولد دفن گردیده؟/
    خفتگان رنگ آفتاب نمیبینند ، موهبت وجود ان را درک نمیکنند ، چشمانشان زیر تباهیاتی دفن است ک نه تنها بینایی بلکه کل وجودشان را در برگرفته است . برگ هایشان پوسیده اند . موریانه خورده است. موریانه ها به یک کتاب بسنده نمیکنند میخورند این کتاب را ، عمر یک انسان را و بعد از آن دیگری و دیگری هایی ک تباه و تباه و تباه تر سقوط میکنند به اعماق دنیایی لا ینتاهی و حقیقتا چه سقوط غم انگیزی
    اگر کتاب مرویانه دیده ای را کنار کتاب دیگری گذاری ، اگر هم نشین آن زید و همان مقدار در تاریکی فرو رود آن را هم موریانه میخورد . برگ برگش را وجودش را ، ان زمان است ک برگ هایش دیگر نای ورق خوردن ندارد . بسته و خاموش میماند و گرد و خاک رویش مینشیند.
    اگر انسان پوسیده ای را همنشینی ، تو را هم سیل تباهی میبرد و چه بد سرنوشتی است برای اشرف مخلوقات. سقوط زیبا نیست سقوط دل انگیز نیست سقوط رهایی نیست . سقوط از یک دره با شکوه هم زیبا نیست سقوط از بالای برجی بلورین هم زیبا نیست . سقوط سقوط است
    آن بی خبر را خبر دهید ک کتابش را زا موریانه ها مصون نگه دارد بگو یید از انهایی ک چشم بسته در دوقدمی سقوط اند ، دور گردد بگویید دستانشان را و راهشان را نگیرد ، گمان مبر پیروی از آن ها بیداری است ک عین چشم بستنی است بی امید باز شدنی دوباره
    و کتابی ک قلم مینگارد و کتابی ک هرگز گشوده نمیشود و کتابی ک رخ آفتاب را نمیبیند و زیبایی را طور دیگری تفسیر میکند
    آنهایی ک خفته اند بگویید بیدار شوند بگویید سمت خفتگان نروند اگر بیداری میخواهند ک خفته را خفته کی کند بیدار/؟ اگر باز چشم نگشودند یقین دار مرده اند بگذار هم چنان مرگشان خاموش بماند
    ...
    هم چنان معتقدم چیزی ک تو ذهنم بود رو نتونستم به قلم بیارم
     
    • لایک لایک x 3