حمید سلیمی

شروع موضوع توسط پرنیان.ک ‏2018/8/30 در انجمن رونوشت‌های ادبی

  1. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    مدتیه کارای این نویسنده رو دنبال میکنم قبل از اینکه بدونم ایشون چندتا فیلمم بازی کرده(در آثاری همچون سریال تلویزیونی «آسپرین»، سریال تلویزیونی «زمین انسان‌ها» و فیلم سینمایی «چارسو» فعالیت داشته است) به عنوان نویسنده شناختمشون(هیچکدوم از فیلماشو ندیدم!)...تو خیلی از کاراش تم و ایده ی رادیو چهرازی هست که احتمالا خیلیاتون بشناسینشhttp://www.sampadia.com/forum/threads/105372
    و اینکه نوشته هاش معمولا پادکست میشه و همینا باعث میشه به شخصه لذت ببرم از کاراش...
    خیلی حسشون میکنم...
    تو پستای بعدی متناشو میذارم و هرکدوم که پادکست داشته باشه حتما الحاق میکنم❤
     
    • لایک لایک x 4
  2. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    نگفتم برات. ینی دکتر گفته نگیم. میگه اگه از قدیما حرف بزنید ینی خوب نشدید. باز باید بمونید تو این زمستون سرد بی بارون بی خورشید. چیه این دنیا؟همش سکوت. همش ابر. نگفتم برات. یه شبایی میرم روی شاخه بلنده ی درخت بلوط حیاط آسایشگاه صدای کلاغ درمیارم. بس که میدونم از کلاغ بدت میاد. ینی میخوام بگم حتی اگه از من بدت بیاد بهتره از اینکه اصن انگار نه انگار که منم هستم. چطوریه که دلت برام تنگ نمیشه؟ نمی بینی منو. نمیخوای. نمی شناسی. این همه برف اومد، بارون اومد، یه بار صدام نکردی. ببین اسممو بلدی هنوز؟ یا نه اصن یادت رفته؟ اونقد که جا نبود منم بمونم گوشه ی دلت. چهار شب پیشا به پرستار گفتم دستامو نبنده به تخت. قول دادم پیشونمو دیگه با پیچ گوشتی زخم نکنم که مورچه ها بریزن بیرون. پرستار پیره مثه همه ی پیرا مهربونه. قبول کرد. اومدم نشستم تو محوطه با عکس تو و آتیش و صدای دور یه جغد بدبختی که خوابش نمی برد. عکستو انداختم تو آتیش، گفتم اصن بسوزی حالا که اینقد می سوزونی. دلم نیومد. عکستو از آتیش و خاکستر کشیدم بیرون. حالا نگا کن...کف دستم یه تاول بزرگه به نشونه ی اینکه هنوز می خوامت. هر چند دقیقه یه بار به تاول نگا میکنم که یادم نره هنوز اهلی تو ام. حالا من هیچی نمیگم درست. اما تو اینقد بد نباش. بیا به دیدن من. مگه نگفتی اگه خوب شم میای منو می بری پارک ملت بقل اون مجسمه که اولین بار منو بوسیدی. خوب شدم دیگه! بیا منو ببر. نوازشم کن. دلم آغوش بی دغدغه می خواد.
    میای؟نمیای. یادته؟یادت رفته. میخوای منو؟نمیخوای. دوسم داری؟ نداری. نداری؟ اگه نداری که چیه این همه نوشتن و گفتن؟ فردا خورشید که دربیاد میرم واسه همیشه. اما یادت نره که یادم نرفت دوسِت دارم. اگه خواستی یا نخواستی. اگه بودی یا نبودی.
    دلبر و دیوانه 1
    لینک دانلود پادکست
    http://s9.picofile.com/file/8335881792/دیوانه_و_دلبر_l_رادیو_پویش.mp3.html
    زمان :پنج دقیقه و چهل ثانیه
    رادیو پویش
    گوینده:
    محمد دلبند
    میکس:
    محمد‌‌‌‌ چناسی
    نویسنده:
    حمید سلیمی
    سرپرست:
    شایان امانی جنتی
     
    • لایک لایک x 4
  3. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    شبی هم کاش خدا یک پیامبری بفرستد بی‌کتاب و بی‌آیین . فقط بیاید یادمان بدهد کسی را نزدیک خودمان نیاوریم اگر آدم ماندن نیستیم . یادمان بدهد از آدمها ایستگاه نسازیم ، هرچقدر هم که قطار پیر و خسته‌ای باشیم و دل تنگمان کمی استراحت و آرامش بخواهد . یادمان بدهد دلربایی نکنیم اگر آدم دلدار بودن و دلبر داشتن نیستیم . یادمان بدهد جملات را ، کلمات را ، بوسه را ، آغوش را مقدس بدانیم . یادمان بدهد تمام دردهای دیروز و ترسهای امروز و نیازهای فردا را بهانه نکنیم برای ویران کردن دل نرم و نازک آدمهای بی‌گناه ساده‌دل . یادمان بدهد لمس آدمها ، بوسیدنشان ، وابسته کردنشان آیینی مقدس است ، نه بهانه ای برای کمی روشن کردن حفره های تاریک روح . کاش ، یک شبی ، خدا دلش بگیرد از این همه آدم تنهامانده زخمی . پیامبری بفرستد ، پیامبر غمگین آرامی که قشنگ حرف بزند . پیامبری که حوصله داشته باشد حرفهایمان را بشنود ، دردهایمان را گریه کند ، بی‌قضاوت . بی‌بشارت بهشت ، که از وعده های دور خسته‌ایم . کاش ، خدا دلش بگیرد، و پیامبری بیاید که از نو مومن کند ما را به آدم بودن !
     
  4. پرنیان.ک

    پرنیان.ک کاربر نیمه حرفه ای

    ارسال ها:
    277
    امتیازات:
    +4,928 / -79
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    خرم آباد
    سال فارغ التحصیلی:
    94
    با چشمهای درشت غمگینش، درست به پرنده ای می مانست که بی پناه و زخم خورده در تندباد آبان ماه گم شده باشد. چشم ها، آیینه اندوهند وقتی بخواهی بی رمق لبخندبزنی. بی رمق لبخند می زد و ابرهای دلش در چشمهای زیباش پیدا بود. دستانش، ساقه های ترد نوازش، در هراسی پیدا از لمس و علاقه، سرد شده بودند. و پیکرش، با پوست روشن و رگهای آبی جاده ای به سمت بهشتی سوزان بود. همه چیز در وجودش دوگانه بود، جهنمی خواستنی بود، بی هراس تباهی. می شد نگاهش کنی یا ببوسی یا تنش را بنوشی مثل شرابی کهنه، و مطمئن نباشی همه این کارها را واقعا کرده ای یا در خواب دیده ای. نوش‌دارویی بود که بر لبانش سم ریخته بودند، که ببوسد و بمیراند و بعد به دویدن انگشتانش روی پوست تنت زنده ات کند. بهار بود، تازه و ترد. تابستان بود، داغ و عطشناک. پاییزبود، خوشرنگ و دلربا. زمستان بود، به وداع و سکوت متبرک. زن بود. زن.

    می خواست اینها را با تو بگوید، یا برای تو بنویسد نویسنده لالی که کلماتش را گم کرده بود...
     
    • دیسلایک دیسلایک x 1