مار ۱۳۸۳۹

شروع موضوع توسط مار ‏2018/8/17 در انجمن قفسه کتاب‌

مدیران: مار
  1. مار

    مار کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,139
    امتیازات:
    +29,982 / -350
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    شما که غریبه نیستید _ هوشنگ مرادی کرمانی

    وای از این کتاب، چه عشقی کردم. چقدر کتاب های بیست و یک سالگیم عشق کردنی‌ بودند. چقدر من زندگی ها رو دوست دارم. همون طور که از خوندن "عطر سنبل، عطر کاج" و روزهای زندگیِ فیروزه ذوق زده بودم با بالا و پایین زندگی هوشنگ عشق کردم، برای دومین بار. اولین بار کی بود؟ سوم راهنمایی و پشت نیمکت های کلاسی که درس‌نخونش بودم.
    به عنوان خواننده ی کتاب، طلبکارم از آقای مرادی که خب؟ بعدش؟ وقتی رفتی تهران چی شد؟ بعد از شبی که گوشه ی حموم خوابیدی کجا رفتی؟ نوشتی "چه کشیدم در تهران؛ پدرم در آمد" خب تعریف کن. گوش میدم، می‌خونم. باید همون روزی که تو دفتر دبیرستان‌ آرمیتا بهش سلام کردم و کتاب ترانه رو امضا کرد و نوشت "ترانه خانم، شما که غریبه نیستید" می‌گفتم بقیشو همینجا نقد نقد تعریف کنه. ادب و نزاکت نذاشت‌:))
     
    • لایک لایک x 20
  2. مار

    مار کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,139
    امتیازات:
    +29,982 / -350
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    شب های روشن ـ فئودور داستایفسکی

    یه پست حرف بزن نوشتم و جمله ی معروف کتاب رو، آخرین جمله‌ش رو که قبلا شنیده بودم ضمیمه ی پست کردم. یک روز بعد بدون قصد خاصی وارد کتاب فروشی شدم و دیدم عه، همین کتابی که دیشب یادش افتاده بودم. جلدش رو باز کردم و دیدم تو صفحه ی اول نوشته "داستانی عاشقانه از خاطرات یک رویا پرداز" و من این طور خوندم که "خوندن این کتاب کاریه که باید انجام بدی"
    چقدر فکر کردن بهش لذت بخشه، چقدر مزه مزه کردنِ بعد از تموم شدنش لذت بخشه. به ناستنکای ساده ی بی پیرایه فکر می کنم و هیجان های شدید و عواطف پرسوزی که فقط در عرض چهار شب مثل جن زدگی غالب شدند و تصور می کنم که چطور در شب آخر، ناستکا و مرد کتاب از شدت شور و احساس گریه می کردند و حقیقتا از این همه اغراق نویسنده در عواطف لذت می برم.
    و بله یک دقیقه ی تمام شادکامی واقعی و خارج از دنیای ذهنی مرد کتاب، پس از گذشت سال ها، سال های خالی و غمگین و خیال آلودش براش کافیه.
    دوست داشتنی بود برام. احتمالا به زودی سنگِ بزرگ بردارم و جنایات و مکافات رو شروع کنم تا بیشتر از داستایفسکی مستفیض شم.
     
    • لایک لایک x 9
  3. مار

    مار کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,139
    امتیازات:
    +29,982 / -350
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    دروغ هایی که گفتیم _ کامیلا وی

    از آغاز مهیج و سرگرم کننده‌ست؛ به طوری که آدم رو با خودش می کشونه تو دل معماها و مثل نوجوون هایی که تا صبح بیدار می مونن و رمان های عاشقانه رو یه سره می‌خونن،می طلبه که کتابو زمین نذاری. در واقع مدام یاد رمان های عاشقانه ی نوجوان‌خوان افتادم، یاد سریال های جم تی‌وی، فارسی وان و روابطِ عشق در عشق و رابطه در رابطه که ذیل داستان جنایی و مسئله ی جدی و مرگ و زندگی شخصیت ها اتفاق میفته. که چی بشه؟ نمیدونم.
    کتاب دیگه ی این نویسنده، مردگان تابستان از موردعلاقه ترین هامه و چنان از پیدا کردنِ کتاب دیگه ای از کامیلا وی خوشحال بودم که بله، توی ذوقم خورد.
     
    • لایک لایک x 5
  4. مار

    مار کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,139
    امتیازات:
    +29,982 / -350
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان زینب:)
    شهر:
    تهر
    سال فارغ التحصیلی:
    95
    دانشگاه:
    علامه طباطبایی
    رشته دانشگاه:
    روان شناسی
    سال بلوا _ عباس معروفی

    نوش‌آفرین مثل آونگ ساعت در روزهای واپسینِ احتضار و سال ها قبل تر در نوسانه، هی برمی‌گرده، هی برمی‌گرده، هی برمی‌گرده. این رو می‌دونم بله، اما درک فرم رمان برام گنگ و سخته. نمی‌تونم یه نمودار بکشم و توالی ها رو نشون بدم و منطق ها رو مشخص کنم که بله توی این فصل از وقایعِ شهر گفته شده در حالیکه نوش آفرین در بستر احتضاره و نمی‌تونه از وقایع شهر مطلع و در نتیجه راوی باشه، بنابراین فلان‌کسک بر مسند روایت نشسته و قص علی هذا. یا حواسم جمع نبود یا گسیختگیِ زیادش حواسم رو پرت کرده.

    شما سعی کنید تصویرها و بوها رو تجسم کنید. من حرفه ای نیستم و پتانسیل بالای تصویرسازی کتاب رو هدر دادم. واسه کاراکترها چهره بسازید، قانع به خوشگل بودنِ نوشا نباشید و تصور کنید وقتی نوک زبونی حرف می‌زنه چه شکلی می‌شه، "چند پر دلبری روی پیشانی" رو توی آدمای جور واجور مترو و خیابون پیدا کنید و بچسبونید به تصورتون. مثلِ من نباشید که می‌خونم خوشگله و میگم خب لابد هست دیگه. "چه اهمیتی دارد؟"

    از واژه های سختش نگم. از اول کتاب تو فکر بودم که کاش یادداشتشون می‌کردم و نکردم. شما مثلِ من نباشید.

    قسمت های عاشقانه ی کتاب ها رو دوست دارم. مخصوصا تو کتاب های معروفی که چنان تاکیدی به تمایز زن و مرد و زنانگی و مردانگی داره که هر چند گاهی به کلیشه ها تنه می‌زنه اما عاشقانه‌هاش انگار از عمق ناخودآگاه جمعی بشر بیرون میاد، انگار از عصرِ آدم و حوا که تنها زن و مرد زمین بودند می‌جوشه و این همه تاکید بر زنانگی و مردانگی حتی به اروتیک شبیهه.
    زن ها کلیشه ای و لوند اند اما توصیفاتش از عشق، زیباترینه.

    با وجود گسیختگی و شخصبت پردازیِ سیاه و سفید و زن های کلیشه ای و اغراق آمیر بودنِ وقایع، کی می‌تونه بگه دوسش نداشتم؟
     
    • لایک لایک x 6
مدیران: مار