خاطره هاتون با دوخت و دوز

شروع موضوع توسط miena.m ‏2017/8/18 در انجمن خاطرات

مدیران: ***Paradise
  1. miena.m

    miena.m کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    653
    امتیازات:
    +6,425 / -64
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان2
    شهر:
    اسفراین
    سال فارغ التحصیلی:
    1399
    اینستاگرام:
    اگه خاطره ای دارین که با خیاطی و دوخت ودوز در ارتباطه اینجا با ما به اشترک بگذارید
     
    • لایک لایک x 3
  2. hanita.ard

    hanita.ard کاربر فوق حرفه ای
    کنکوری ۹۹

    ارسال‌ها:
    966
    امتیازات:
    +11,174 / -119
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    ....
    سال فارغ التحصیلی:
    99
    عاقا من وقتی شیش سالم بود یه شب قرار بود بریم مهمونی بعد من لج کرده بودم یا ب من معنقه میدید بپوشم یا من باهاتون نمیام مهمونی بعد فقط هم مقنعه مهد کودکم چون روش گل داشت بعد خب منم ک بچه ارومی نیستم صد در صد مقنعم اسیب دیدگی داشت و مامانم گفت برات نمیدوزمش منم خودم رفتم پشت چرخ خیاطی ی قسمت فلزی داره باید بدیش پایین من اونو ندادم پایین اومدم مقنعمو بدوزم بعد انگشت اشارم رفت زیر سوزن (کنار ناخنم) سوزن از بالا رفت تو انگشتم از پایین دراومد هیچی دیگه یعنی جیییییغ بود ک من میزدم جیییییغ ها همشم ب مامانم میگفتم تقصر توئه مامان واقعا ک خیلی بدی میخواستی انگشتمو سوراخ کنی انگشت نداشته باشم بعد از اون دیگه سمت دوخت و دوز نرفتم اصلا....
     
    • لایک لایک x 6
  3. Boptothetop

    Boptothetop کاربر فوق حرفه ای

    ارسال‌ها:
    636
    امتیازات:
    +4,845 / -106
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان
    شهر:
    تهران
    سال فارغ التحصیلی:
    90
    جلسه اول کلاس خیاطی همه ی تجهیزات رو برده بودم.نخ و سوزن اما...
     
    • لایک لایک x 4
  4. monaliza

    monaliza کاربر فعال

    ارسال‌ها:
    44
    امتیازات:
    +1,691 / -8
    نام مرکز سمپاد:
    فرزانگان 1
    شهر:
    اصفهان
    سال فارغ التحصیلی:
    96
    توی راهنمایی برای حرفه و فن باید یه چیز بافتنی درست میکردیم
    منم برای نمره گرفتن:/ به مامانم گفتم یه شال ببافه
    شال رو که به معلم نشون دادم باید جلوش عملی هم میبافتیم تا ببینه کار خودمونه همونجا بهش گفتم که بلد نیستم اونم گفت اشکال نداره بهت یاد میدم
    خلاصه نشست جلوم و هی یه حرکت رو تکرار میکرد و سعی میکرد با مهربونی توضیح بده برام ولی هرچی توضیح میداد من مثه خنگا بهش زل میزدم آخرش نا امید شد و ازجاش پاشد و گفت بیخیال نمره رو میگیری:|
     
    • لایک لایک x 3
مدیران: ***Paradise