Leo-27280

شروع موضوع توسط Leo ‏2017/6/6 در انجمن قفسه کتاب‌

مدیران: مار
  1. Leo

    Leo کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,129
    امتیازات:
    +11,637 / -706
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خدابنده
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    کتابایی که خوندم:

    راز فال ورق/ یاستین گوردر
    دن کیشوت/ سروانتس
    الیور توییست/ چارلز دیکنز
    دختر پرتقال/ یاستین گوردر
    جزء از کل/ استیو تولتز
    ناتور دشت/ دیوید سالینجر
    خرمگس/ اتل لیلیان وینیچ
    مجموعه هری پاتر/ جی.کی رولینگ
    قصر قورباغه ها/ یاستین گوردر
    راز تولد/ یاستین گوردر
    درون یک آینه، درون یک معما/ یاستین گوردر
    سفید دندان/ جک لندن
    سرود کریسمس/ چارلز دیکنز
    مجموعه سرزمین اشباح/ دارن شان
    وداع با اسلحه/ ارنست همینگوی
    بابا لنگ دراز/ جین وبستر
    یادداشت های یک دیوانه/ نیکولای گوگول
    مزرعه حیوانات/ جرج اورول
    کیمیاگر/ پائولو کوئلیو
    مجموعه شرلوک هلمز/ آرتور کانل دویل
    دنیای سوفی/ یاستین گوردر
    جاناتان مرغ دریایی/ ریچارد باخ
    بیوتن/ رضا امیرخانی
    سفر به اعماق زمین/ ژول ورن
    چارلی و کارخانه شکلات سازی/ روالد داهل
    پیرمرد و دریا/ ارنست همینگوی
    زوربای یونانی/ نیکوس کازانتکاسیس
    مجموعه تالار وحشت/ آر.ال. استاین
    صد سال تنهایی/ گابریل گارسیا مارکز
    عامه پسند/ چارلز بوکفسکی
    عقاید یک دلقک/ هاینریش بل
    مرشد و مارگریتا/ میخائیل بولگاکف
    13 دلیل برای اینکه/ جی اشر
    ریگ روان/ استیو تولتز
    گتسبی بزرگ/ اسکات فیتز جرالد
    رازِ داوینچی/ دن براون
    مردی به نام اُوه/ فردریک بکمن
    خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری
    بار هستی/ میلان کوندرا
    1984/ جرج اورول
    شب های روشن/ فئودور داستایوفسکی
    مجموعه ارباب حلقه ها/ جی.آر.آر تالکین
    کشتن مرغ مینا/ هارپر لی
    وقتی سنگ ها پرنده بودند/ ماژالینا لمب
    تأملات/ مارکوس اورلیوس
    (+تقریبا همه ی کتاب های کودک و نوجوانِ کتابخونه ی کانون پرورش فکریِ شهرمون :)))



    کتابایی که خواهم خوند:

    مسخ/ فرانتس کافکا

    کارگران دریا/ ویکتور هوگو
    زنگ ها برای که به صدا در میایند/ ارنست همینگوی

    سلاخ خانه شماره پنج/ کرت وانه گت
    شازده کوچولو/ آنتوان اگزوپری
    وقتی نیچه گریست/ اروین دیوید یالوم
    خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت/ شرمن الکسی

    تهوع/ ژان پل سارتر
    قصر/ فرانتس کافکا
    قمارباز/ فئودور داستایوفسکی
    کافکا در کرانه/ هاروکی موراکامی
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/11/1
    • لایک لایک x 14
  2. Leo

    Leo کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,129
    امتیازات:
    +11,637 / -706
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خدابنده
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    تا حدودِ چندماه پیش عادت داشتم بعد از هر کتابی که میخونم یه نقدِ شخصی واسش تو دفترم بنویسم. تا اینکه به خاطر درس و کنکور از ذهنم خارج شد این قضیه. ولی خب حس میکنم اگه چیزی درموردشون ننویسم، نمیتونم به اندازه ی کافی از وقتی که براشون گذاشتم بهره ببرم و یه جورایی اون کتاب و محتوایی که داره زود از یادم میره و حیف میشه.
    و اینکه فکر کردم تایپ کردن به مراتب آسون تر از نوشتن باشه! خب چه جایی بهتر از اینجا برای تایپ کردن؟ :))
    __________________________

    "مردی به نام اُوه"
    "A Man Called Ove"
    نویسنده: فردریک بکمن
    رمان
    376 صفحه
    امتیاز گودریدز: 4.4/5
    نمره‌ی من: 10/10
    لینک خرید آنلاین

    ترجمه‌ی کتاب: خب من پارسال تو نمایشگاه کتاب دو نسخه از این کتاب رو چک کردم که یه ترجمه ی خوب پیدا کنم. و متاسفانه هیچ کدوم از اون دو انتشاراتی که کتابشون رو دیدم ترجمه ی خوبی نداشتن و واقعا خیلی سخت میشد با متنِ کتاب ارتباط برقرار کرد! تا اینکه چندماه قبل اتفاقی تو اینترنت یه ترجمه ی خوب از کتاب رو پیدا کردم. از نشرِ نون، ترجمه ی فرناز تیمورازف.
    ترجمه ی خیلی روان و منسجمی بود، داستان خیلی آسون درک میشد، و اصطلاحات و کلماتی که استفاده شده بود کاملا مناسب و دلنشین بود. ظاهرا تو کار ترجمه یکی از دوستانِ سوئدی مترجم همکاری داشته که به نظرم خیلی به تمیز بودنِ این ترجمه کمک کرده!
    10/10

    خلاصه‌ی داستان:

    "اُوه" پیرمردی تنها و غمگین است که تنها در خانه اش زندگی میکند. شخصیتِ عجیبی دارد! عاشق "ساختمان و تعمیرات و ماشین" است، و اصلا نمیتواند گُل ها و گربه ها را درک کند. درست برعکسِ سونیا، همسرش، که دیگر پیشِ اُوه نیست.

    در کودکی، اُوه تنها با پدرش زندگی میکند. پدرش یک مردِ پایبند به اصول، زحمتکش، بااخلاق و منضبط است که فکر میکند "هرکسی وظیفه دارد مسئولیت های خودش را به درستی انجام دهد تا دنیا جای قابل تحمل و خوبی باشد." اُوه و پدرش در یک ایستگاه قطار کار میکنند. صبح زود از خانه بیرون میروند و تا شب کار میکنند و شب که به خانه برمیگردند، سوسیس و سیب زمینی میخورند.
    چندسال بعد، پدرِ اُوه در یه حادثه ی راه آهن از دنیا میرود و اُوه با آن چیز هایی که از پدرش یاد گرفته است، تصمیم میگیرد یک انسانِ مستقل و بااخلاق باشد که همیشه به "ضابطه" ها پایبند می ماند! اُوه هم مثل پدرش در آن ایستگاهِ راه آهن کار میکند و به قوانین پایبند است و شب ها سوسیس و سیب زمینی میخورد و "ساب" سوار میشود!
    تا اینکه یه روز در ایستگاه قطار، با دختر جوانی آشنا میشود که "کفش های قرمز پوشیده بود و یک کلیپس بزرگ زردرنگ به سرش زده بود و یک سنجاق سینه ی طلایی روی سینه اش داشت که اشعه ی خورشید را که از پنجره ی قطار به داخل میتابید منعکس میکرد." و این تازه شروعِ زندگی اُوه است! همانطور که "هیچ کس هرگز از اُوه نپرسید زندگی اش تا قبل از اینکه آن دختر را ملاقات کند چگونه بود. ولی اگر کسی هم این سوال را میکرد، اُوه پاسخ میداد که اصلا زندگی نبود!"
    اُوه باخجالت کنارِ دختر در قطار مینشیند و به کتاب هایی که کنارِ دختر چیده شده اند زل میزند. دخترِ زیبایی است! همیشه لبخند به لب دارد و با صمیمیت و انرژی است. دوست دارد که درمورد کتاب هایش حرف بزند و برای آدم هایی مثل اُوه که چیزی از آن کتاب ها نمیدانند، با شوق و هیجان توضیح دهد که چقدر عاشقِ کتاب است!
    اُوه شب که به خانه میرود، درموردِ آن دخترِ جوان و کتاب هایش فکر میکند. "اُوه وقتی سونیا را میدید احساس میکرد کسی با لگد به سینه اش ضربه میزند!" حالا اُوه دقیقا نمیداند چه باید کند. به دخترِ جوان میگوید که سرباز است و هرروز به کمپ نظامی میرود و عصرها ساعت 7 از کمپ برمیگردد. ولی خب، کدام سرباز است که ساعت 7 عصرِ هرروز به خانه اش برگردد؟ پس اُوه آرزو میکند که دختر چیزی از کمپ های نظامی نداند! چند هفته میگذرد و یک روز دختر جوان به اُوه میگوید "منو برای شام به یه رستوران دعوت کن!" و اُوه، عصرِ روز بعد، با یک دسته گلِ صورتی جلوی سونیا در رستوران مینشیند و درمورد "ساختمان و خانه" با او حرف میزند. سونیا درمورد کتاب هایش با اُوه صبحت میکند و اُوه در تمامِ مدتی که دختر در حالِ حرف زدن است، بدون هیچ حرفی به او زل میزند و با دقت به حرف هایش گوش میدهد.
    اُوه نمیتواند درک کند که چرا دختری مثل سونیا با او اینطور خوش رفتار و مهربانانه برخورد میکند. "مردم همیشه میگفتند اُوه و زنش مثل شب و روز هستند. اُوه خوب میدانست که شب بود، ولی به این موضوع اهمیت نمیداد. با این حال، وقتی کسی این حرف را میزد زنش خیلی خوشش می آمد، چون با صدای بلند میخندید و میگفت مردم تنها به این دلیل میگویند اُوه شب است که آنقدر خسیس است که خورشیدش را روشن نمیکند! اُوه هیچ وقت نفهمید چرا زنش او را انتخاب کرد. زنش فقط عاشق چیزهای انتزاعی بود، کتاب، موسیقی و لغات عجیب غریب. اُوه یک مرد غیرانتزاعی بود. از پیچ گوشتی و فیلتر روغن خوشش می آمد. کل زندگی اش دست در جیب راه میرفت. زنش میرقصید. یک بار که از زنش پرسید چرا همیشه اینقدر شاد است، زنش پاسخ داد: یک پرتوی آفتاب کافی است برای تابناکیِ ظلمت!"

    سال ها بعد، اُوه پیرمردی افسرده و تنهاست. هنوز "منضبط و پایبند به اصول" است، میخواهد کارش را به خوبی انجام دهد، روی نظم و درستیِ کار ها حساس است، و سعی میکند خودش را بُکشد تا بتواند پس از سال ها سونیا را ببیند. دلش برای او تنگ شده است. راستَش سونیا تنها کسی بود که در کلِ این دنیا میتوانست زبانِ اُوه را بفهمد. حالا که او نیست، دنیا جای اعصاب خوردکنی برای اُوه است!

    حالا اُوه هرهفته با یک دسته گلِ صورتی به قبرستان میرود، کنار سنگ قبر سونیا مینشیند، و به او میگوید که چقدر دلش برای او تنگ شده است.
    این چیزی که نوشتم، صرفا شاید محتوای سه چهار صفحه از کتاب باشه. داستانِ خوبِ اصلی، خیلی گسترده تر و متفاوت تر از چیزی هست که گفتم و به اندازه ای غنی و پرمحتوا هست که نشه خلاصه ـش کرد! کتاب پر از شخصیت ها، تعامل ها، اتفاقات و دیالوگ های قشنگیه که واقعا حیفه "خلاصه" ـشون کرد. این به اصطلاح "خلاصه ی داستان" که نوشتم، شاید حکمِ یه تریلر رو داشته باشه برای کتاب فقط. سعی هم کردم فقط به 100 صفحه ی اولِ کتاب اشاره کنم. حتی اینکه درمورد سونیا حرف زدم دلیل نمیشه حولِ رابطه ی اُوه و سونیا بچرخه کتاب. راستش "اُوه و سونیا" صرفا یکی از ده ها تعاملِ قشنگیه که تو کتاب نشون داده شده. و شاید چون بیشتر از بقیه ی تعامل ها دوسش داشتم درموردش حرف زدم!

    نظرِ کوتاه درمورد کتاب:
    خب من خیلی وقت بود دلم میخواست کتابی بخونم که فارغ از زرق و برق های ادبی و زیبای کلیشه ای، بتونه افکار و احساساتِ متفاوت و ملموسی رو بهم معرفی کنه که علاوه بر لذت بردن ازش، بتونم با چندتا زاویه ی دیدِ جدید و چند مجموعه تفکراتِ جدید هم آشنا شم.
    "مردی به نام اُوه" یکی از پربار ترین کتاب هاییه که تا حالا خوندم و به نظرم ارزشِ این حجم نقد مثبت و استقبالی که ازش شده رو داره!
    برام جالبه که بَکمن ـی که 38 سال بیشتر سن نداره، چطور تونسته اینقدر ظریف و دوست داشتنی پیرمرد بداخلاق و خشکی مثل اُوه رو توصیف کنه. تک تکِ حرف هایی که اُوه میزنه و همه ی کارهایی که انجام میده کاملا قابل درک هستن و خیلی خوب میشه با احساساتِ اُوه ارتباط برقرار کرد. یه پیرمردِ بداخلاق که عاشقانه همسرش رو دوست داشته و از وقتی که از دستش داده، تنها قشنگیِ دنیا از چشمش محو شده و حالا تبدیل شده به یه آدم غمگین و سرد که از گربه ها بدش میاد و به بچه ها روی خوش نشون نمیده و دوست داره فقط بمیره تا بتونه بازم با همسرش باشه! تا اینکه یه همسایه ی جدید به محله نقل مکان میکنه و اون زنِ کلّه شق و شوهرِ مغزفندقی ـش، طوری زندگیِ اُوه رو عوض میکنن که تبدیل میشه به دوست داشتنی ترین پیرمردِ دنیا.
    روندِ داستان خیلی روان و جذابه به نظرم. یعنی کتاب خیلی ملایم جلو میره و جایی نیست که حوصله ی آدم سر بره یا به گنگیِ خاصی بربخوره و از خوندنِ کتاب سرد بشه. خیلی راحت میشه روی شخصیت و زندگیِ اُوه سوار شد و همراه با فکرها و احساساتی که براش پیش میاد از روندِ داستان لذت برد.
    هیچ پرگویی و بخشِ اضافه ای هم تو داستان ندیدم و به جرئت میتونم بگم از تک تکِ صفحه هایی که خوندم لذت بردم و جمله ای نبود که بعد از خوندنش احساس نکنم "دارم کتابِ خیلی خوبی میخونم!".
    از نظرِ نوع نگارش و انسجام، "مردی به نام اُوه" واقعا کتاب فوق العاده ای ـه به نظرم. مسائل و افکار بدون هیچ پیچیدگیِ اعصاب خورد کنی بیان میشن. من به شخصه خیلی خوب تونستم با لحنِ ساده و قشنگی که کتاب مسائل رو بیان میکرد ارتباط برقرار کنم. فکرها و عواطفِ یه پیرمرد بداخلاق و سرد مثل اُوه، طوری بیان شدن که میشه تک تکشون رو خیلی راحت لمس کرد و تحت تاثیرِ احساساتِ اُوه قرار گرفت! عشقی که اُوه به سونیا داره، صمیمیتی که بین اُوه و رفیقِ چندده ساله ـش رونه هست، حسِ پدرانه و قشنگی که بین اُوه و پروانه به وجود میاد، محبتِ پدربزرگانه ای که آدریان در اُوه بیدار میکنه، و تک تکِ تعاملات و احساسات زیبای دیگه ای که اُوه با بقیه داره رو دوست داشتم!
    حتی فارغ از عواطف و احساساتِ یه پیرمرد تنهای غمگین که اینقدر زیبا بیان شده، فکرهای اُوه واقعا قابل تأمل هستن به نظرم. طوری که به زندگی نگاه میکنه، اون تفکراتی که درمورد دنیا و آدم ها داره، اصولِ اخلاقیِ جالب و دوست داشتنی ای که بهشون پایبنده، تک تک ـشون باارزش هستن و میشه برای همه ی حرف هایی که اُوه میزنه مکث کرد و درموردشون فکر کرد!

    خلاصه که خیلی برام دوست داشتنی، ماندگار و خوب بود. تاپ تِن و اینا.
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/11/1
    • لایک لایک x 4
  3. Leo

    Leo کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,129
    امتیازات:
    +11,637 / -706
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خدابنده
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    "کشتنِ مرغ مینا"
    "To Kill a Mocking Bird"

    نویسنده: هارپر لی
    رمان
    414 صفحه
    امتیاز گودریدز: 4.3/5
    نمره‌ی من: 9/10
    لینک خرید آنلاین

    ترجمه‌ی کتاب: نسخه ای که من خوندم، ترجمه ی فخرالدین میررمضانی از انتشاراتِ امیرکبیر بود. برگردانِ امروزی و ملموسی داشت و خیلی راحت تونستم متن رو درک کنم و باهاش ارتباط برقرار کنم. از نظر دستوری هیچ اشکالی به چشمم نخورد و حتی درمورد نشانه های نگارشی هم مترجم دقیق و حساب شده کار کرده بود. لحنِ متن به صورتِ گفتاری و عامیانه ترجمه شده بود که داستان رو خیلی روان تر و جذّاب تر روایت میکرد. از کلمات و جمله بندی های خوبی هم استفاده شده بود. یعنی صرفا خوندنِ متن هم میتونه از نظرِ ادبی لذت بخش و قشنگ باشه!
    درکل راضی بودم از ترجمه.
    10/10

    خلاصه‌ی داستان:

    داستان از زبانِ دختربچه ای به اسمِ جین لوئیز(اسکات) روایت میشود. خانواده ی 3 نفره ی فینچ، یعنی اسکات و برادرش جیم(که 5 سال از اسکات بزرگتر است) و پدرشان آتیکوس، در شهر کوچکِ می کمب در ایالت آلاباما به همراهِ ندیمه ی سیاهپوستِ مهربان و محبوبشان کالپورنیا زندگی میکنند. آتیکوس یک وکیل دادگستری، و پدری مهربان و مقیّد به اصول اخلاقی هست که همواره سعی میکند به شکلی فرزندان خود را تربیت کند که هیچ گاه از مسیرِ راست خارج نشوند و زندگیِ "اخلاق مدار و متعهّد"ی داشته باشند!
    در می کمبِ دهه ی 40، هنوز تعصّباتِ نژادی و خانوادگی، به شکلِ عمیقی در سبک زندگی مردم نفوذ کرده است. همه ی مردم میدانند که والتر ها "دوست ندارند به کسی بدهی داشته باشند حتی اگر شب ها گرسنه بخوابند" و یوئل ها "هیچ وقت از آن زباله دانیِ حاشیه ی شهر خارج نمیشوند و زندگیِ دهاتی خود را ادامه خواهند داد" و بالاخره سیاه پوست ها، "یک روده ی راست در شکمشان نیست!"
    آن آدم هایی که غیر از این فکر میکنند هم به اسمِ "رفیقِ کاکاسیاه ها" نام برده میشوند و تحقیر میشوند و "مایه ی شرمِ خانواده های خود" تلقّی میشوند. آتیکوس فینچ، یکی از همین آدم هاست که فکر میکنند "تنها 1 دسته آدم وجود داره: آدم ها!"
    در یک تابستانِ گرم و پرحادثه، آتیکوس وکالتِ جوانی سیاه پوست به اسمِ تام رابینسون را برعهده میگیرد که به اتهامِ تجاوز به دختری "سفید پوست" محاکمه میشود. و این دفاعیه، سرآغازی است بر ماه ها کشش و درگیری برای خانواده ی فینچ و مردمِ شهر می کمب. و درمقیاسِ بزرگتر، تلنگری بیدارکننده برای وجدانِ تمامِ بشریّت!

    نظرِ کوتاه درمورد کتاب:
    الف) خب چیزی که قبل از هرچیز درمورد این داستان تو ذهنم دارم، "نوعِ" هیجان و جذابیتی ـه که داره! جنایی نیست، محتوای رمانتیکی نداره، و تقریبا هیچ حادثه ی غافل گیر کننده و هیجان انگیزی تو داستان به چشم نمیاد. (به جز چندمورد انگشت شمار مثلِ محاکمه ی تام تو دادگاه)
    هیجانی که داستان داره، مدیونِ نگاه معصومانه و ناآگاهِ اسکات نسبت به دنیاست به نظرم. این دختربچه ی 7 ساله به عنوانِ راوی داستان، به اندازه ای ساده و دوست داشتنی به مسائل نگاه میکنه که موقع خوندنِ رمان، بارها از خودم پرسیدم که "چرا خودم از این زاویه نگاه نکرده بودم؟" و بعد به شکلِ حیرت زده و رضایتمندانه ای به روایتِ این کتاب آفرین گفتم!
    راستش فکر میکنم هارپر لی به طورِ خیلی خوب و قابل تحسینی، ساده ترین و درعینِ حال مهم ترین مسائل اخلاقی و انسانی رو از دیدگاهِ اسکات توضیح داده. و جوری درمورد این موضوعات صحبت کرده، که حقیقتا "تلنگر و گوشزدهای اخلاقی" از همه جای کتاب میباره! سوال های هوشمندانه و جالبی که اسکات از آتیکوس میپرسه، و جواب های ساده و درعینِ حال عمیقی که آتیکوس به دخترش میده، واقعا فراتر از یه سری دیالوگِ کلیشه ای و تکراری هستن. هر نصیحتی که آتیکوس به بچه هاش میکنه و هر مکالمه ای که بین شخصیت ها شکل میگیره، به تنهایی تواناییِ این رو دارن که همه ی چارچوب ها و دیدگاه های آدم نسبت به مسائلِ اخلاقی رو تحت تاثیر قرار بدن!
    اینکه آتیکوس چقدر نسبت به اصولِ خودش متعهّده و چطور تلاش میکنه زندگیِ خودش رو براساسِ اخلاقیات و دُرُستی ها بنا کنه، واقعا قابل تحسین و دوست داشتنی ـه. و زمانی که ماجرای تام رابینسون واردِ زندگی آتیکوس فینچ میشه و اصول و معیارهاش رو به چالش میکشه، خیلی خوب میتونیم هیجان و جذابیتی که این داستان داره رو احساس کنیم!
    ب) نمیدونم دلیلِ اینکه اینقدر تو دنیای داستان فرو رفتم چی بود. ولی حدس میزنم به خاطر این باشه که تقریبا شیفته ی سبک زندگی و فرهنگِ آمریکایی هستم! همینکه داستان شروع شد و اسکات شروع کرد به توصیفِ شهر می کمب، همسایه ها، مدرسه، تاریخِ آلاباما، تعطیلاتِ تابستانی، بازیای کودکانه، ماجرای تام رابینسون و مردمِ شهر، من به شکلِ عجیبی تو داستان غرق شدم. دُرُست مثل اینکه دارم فیلم موردعلاقه ـم رو نگاه میکنم!
    راستش وقتی که به اواخرِ داستان نزدیک میشدم، یه ناراحتیِ مبهمی رو تو خودم احساس کردم. انگار دلم نمیخواد از اسکات و آتیکوس و جیم و کالپورنیا و می کمب و همه ی عناصرِ دیگه ی داستان جدا شم. به اندازه ای این شخصیت ها واسم ملموس و نزدیک تصویرسازی شده بودن، که خودم رو جزوی از داستان میدونستم و جدا شدن از این روایت، مثل این بود که یکی از دنیاهایی که توش زندگی میکنم یهو بسته شه!
    و خب این ارتباطی که با داستان برقرار کردم خیلی واسم ماندگار خواهد بود قطعا.

    +سال 1962 یه فیلم سینمایی هم براساس این داستان ساخته شده که امتیاز IMDB ـش 8.3 و نمره Rotten Tomatoes ـش 93% هست و به نظر کارِ قوی و خوبی میاد!
    ++شِت کتاب چقدر گرون شده! من کتابم رو دو سال پیش گرفتم 18هزار. الان 55هزار شده :))
     
    آخرین ویرایش: ‏2019/11/1
    • لایک لایک x 8
  4. Leo

    Leo کاربر خاک انجمن خورده

    ارسال‌ها:
    2,129
    امتیازات:
    +11,637 / -706
    نام مرکز سمپاد:
    شهید بهشتی
    شهر:
    خدابنده
    سال فارغ التحصیلی:
    0000
    "رازِ داوینچی"
    "The Da Vinci Code"
    نویسنده: دن براون
    رمان
    462 صفحه
    امتیاز گودریدز: 3.8/5
    نمره‌ی من: 7/10

    لینک خرید آنلاین
    ترجمه‌ی کتاب: نسخه‌ی انتشاراتِ تندیس رو خوندم که مترجمش حسین شهرابی بود. متنِ روان و قابل قبولی داشت، ولی میتونست بهتر باشه!
    یکی از مشکلاتی که این ترجمه داره، بیش از حد ادبیاتی بودنِ بعضی کلماته. خب کتاب محتوای ادبیِ خاصی نداره و بیشتر یه رمانِ جنایی-پلیسی ـه. وقتی دارم رمانی با این محتوا میخونم، انتظار دارم کلمات و عباراتی که استفاده شده هم به همین قالب نزدیک باشه. نه این‌که احساس کنم دارم شعر حافظ میخونم!
    یه مشکلِ دیگه، روحیه‌ی ناسیونالیستیِ اعصاب‌خردکنِ مترجم هست که هرچند صفحه یک بار گُل میکنه. تقریبا برای هر مفهومِ رنسانسی و کلیسایی ای که تو رمان مطرح میشه، نویسنده یه پانوشتِ طولانی و بی‌ربط نوشته و یه مسئله‌ی ایرانی-اسلامی رو توضیح داده! خب این قضیه ذاتا نمیتونه مشکل‌ساز باشه. چون پانوشت هست و میتونم نخونم! ولی مشکل این‌جاست که من برای فهمیدنِ اطلاعات بیشتر و توضیحاتِ تکمیلی درمورد اون مفهومِ مسیحی-کلیسایی به پانوشت مراجعه میکنم، و با یه متنِ بی‌ربط و بی‌فایده‌ی ایرانی-اسلامی مواجه میشم!
    اگه از این دو تا مشکل فاکتور بگیریم، در کل ترجمه‌ی خوبی داشت. turbulence های روایت رو خیلی خوب میشه درک کرد و هیجانی که باید به خواننده القا شه، به شکلِ کامل منتقل میشه.
    8/10

    خلاصه‌ی داستان:

    [از پشت جلدِ کتاب:]
    "اگر بمیرم، حقیقت از دست می رود... باید این راز را به کسی بسپارم!"
    رابرت لنگدان، استاد نمادشناسی و تاریخ، برای سخنرانی به پاریس رفته که پلیس برای مشاوره دربارهی قتلی مرموز به سراغش می آید. رییسِ موزهی لوور در موزه به قتل رسیده و جسدش در وضعیتِ عجیب و ترسناکی قرار گرفته است. در کنارِ جسد، معماهایی گیج کننده نوشته شده که پلیس تصور می کند پرده از رازِ قتلِ او برمی دارد و لنگدان باید در رمزگشایی از آن ها به پلیس کمک کند.
    در این بین، رمزشناسِ فرانسوی، سوفی نُوو، به لنگدان ملحق می شود و همراه با هم می فهمند که تمامِ این رازها به نحوی با نقاشی ها و یادداشت های لئوناردو داوینچی مرتبط است. اما درعین حال پای رازی تاریخی در میان است، رازی که گویا می تواند جهان را زیر و زبر کند و باعث شود تا تاریخ را از نو بنویسند!
    متأسفانه، فرقه ی مذهبیِ تندرویی هم همزمان به دنبالِ دستیابی به این اسرار است که از کشتن ابا ندارد. اگر لنگدان و نوو نتوانند معماها را حل کنند، حقیقتِ بزرگِ تاریخی یا تا ابد از دست می رود یا به دستِ کسانی می افتد که می خواهند نابودش کنند...

    نظرِ کوتاه درمورد کتاب:
    خب چندان کتابِ سنگین و پرباری نیست که بتونم زیاد درموردش صحبت کنم. هدفم از خوندنِ این کتاب بیشتر یه تفریحِ سبک و استراحت‌طور بود و تقریبا به چیزی که میخواستم رسیدم. ولی میتونم بگم:
    به نظرم کتاب یه نمونه‌ی قوی از رمان‌های جنایی-پلیسی محسوب میشه. پر از معما و سورپرایز و هیجان!
    معلومه که دن براون واقعا روی کتابش کار کرده. معماها و سایفرهایی که تو رمان هست، به شکلِ عجیب و قابل تحسینی جذاب و حرفه ای طرح شده‌ن. همه‌ی معماهایی که تو روندِ داستان مطرح میشه پر از خلاقیت و هوشمندی ـه. یعنی بحث کارآگاهیِ داستان کاملا از کلیشه های قابلِ پیش‌بینی و تکراری فاصله داره و تک تکِ معماها میتونه خواننده رو شگفت‌زده کنه. از این جهت واقعا رمانِ برجسته و قدرتمندی ـه و میتونم بگم اگه از عناصرِ دیگه‌ی داستان فاکتور بگیریم و فقط بحثِ معماها رو در نظر داشته باشیم، راز داوینچی شاید بتونه حتی هم‌پایه‌ی کتاب‌های شرلوک هولمزِ آرتور کانل دویل باشه!
    روایتِ داستان هم هیجانِ بالایی داره. من شخصا با این‌که قبلا داستانِ کتاب تا حدی واسم اسپویل شده بود، هرچقدر که جلوتر میرفتم مشتاق‌تر میشدم تا بخش‌های بعدی رو بخونم و ببینم چه اتفاقی قراره بیفته.

    یه پوینتِ منفی‌ای که رمان داشت، پایانِ نه‌چندان جذابش بود.
    به نظرم از یه داستانِ جنایی و معمایی انتظار میره که هیچ‌وقت اون gap هایی که داخلش هست رو پُر نکنه! یعنی هیچ وقت نباید به نقطه ای برسه که "همه"ی مسائل آشکار شده باشن. درواقع خواننده باید همیشه برای اتفاقاتِ جدید و سورپرایزکننده انتظار بکشه و هیجانِ بخش‌های بعدیِ روایت رو داشته باشه. حتی اگه به قیمتِ "پایان‌باز بودنِ رمان" تموم شه!
    در کل میخوام بگم دن براون میتونست خیلی قشنگ‌تر و هیجان‌انگیزتر، و البته معمایی‌تر و مرموزتر کتاب رو تموم کنه.
     
    • لایک لایک x 4
مدیران: مار