اسم کتاب و نویسنده رو حتما ذکر کنین.

نویسندهموضوع: قسمـت‌های جالـب از کتـاب‌های موردعلاقـه‌تون  (دفعات بازدید: 41300 بار)

afroDt

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +4995
  • ارسال: 956
  • دبیرستان فرزانگان 1
  • تهرانــــــــــ
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #15 : 15 اكتبر 2010 ,ساعت 11:17:40 »
+4
سام : ((بياييد آن بالا جايي براي خوابيدن پيدا كنيم. اين پايين خوب نيست . هرچه بالاتر بهتر!))

پ.ن: هابيت ها از ارتفاع متنفر اند هميشه خانه هايشان زير زمين است!!!

زندگي گاهي مجبورمون ميكنه كارايي رو كنيم كه قبلا غير ممكن ميدونستيم!
دو برج... جي .ار . ار .تالكين
« آخرين ويرايش: 15 اكتبر 2010 ,ساعت 11:18:22 توسط afroDt »

کیــمیا

  • کاربر فوق حرفه ای
  • *
  • امتیاز: +7980
  • ارسال: 2079
  • فرزانگان 1
  • تــهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #16 : 15 اكتبر 2010 ,ساعت 11:59:38 »
+8
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.پدر و مادر میترسیدند،تامی هم مثل بچه های 4 و 5 ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند.برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هیچ حسادتی دیده نمیشد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر میشد.
بالاخره پدر و مادرش اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.تامی کوچولو به طرف برادرش رفت،صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:
داداش کوچولو،به من بگو خدا چه شکلیه؟من کمکم داره یادم میره!

نر‌‌‌‌‌‌گس

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +14381
  • ارسال: 4136
  • فرزانگان یک تهران
  • تهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #17 : 15 اكتبر 2010 ,ساعت 12:50:32 »
+9
پدرم دوچرخه را به ایستگاه آورده بود چون نمی خواست در راه،زیاد نزدیک به من قدم بزند و این که دستهایِ خالیش،به یادش نیاورد که تنها به خانه باز میگردد...! :(

سرزمین گوجه های سبز/هرتا مولر/صفحه 55!کتابش فوق العاده س!
Sometimes I think I have felt everything I'm ever gonna feel. And from here on out, I'm not gonna feel anything new. Just lesser versions of what I've already felt.i

Shahryar

  • کاربر نیمه حرفه ای
  • *
  • no avatar
  • امتیاز: +340
  • ارسال: 1463
  • شهید هاشمی نژاد 1
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #18 : 16 اكتبر 2010 ,ساعت 16:01:56 »
+4
شخصیت جدیدی به صحنه آمد من نمیشناختمش و حتی نمیخواستمش ولی با این حال دوستش دارم.

نامه های تالکین.

نر‌‌‌‌‌‌گس

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +14381
  • ارسال: 4136
  • فرزانگان یک تهران
  • تهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #19 : 16 اكتبر 2010 ,ساعت 17:45:29 »
+16
1.وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم،غیر قابل تحمل می شویم و آنگاه که زبان میگشاییم،از خود دلقکی میسازیم...! 8-|

2.
 مادر میگوید
اگر عروسی کنم
در روزِ عقد
به من چنین هدایایی داده خواهد شد
بیست کوسن بزرگ
همه پر از پشه های خون آلود
بیست کوسن کوچک
همه پر از مورچه های نیش دار
بیست کوسن نرم
همه پر از برگ های پوسیده :(

*هر دو مالِ همون کتابِ سرزمین گوجه های سبزن!
Sometimes I think I have felt everything I'm ever gonna feel. And from here on out, I'm not gonna feel anything new. Just lesser versions of what I've already felt.i

Billions of Bilious Blue Blistering Barnacles

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +4933
  • ارسال: 2042
  • آشغالدونى. :-؟؟
  • تهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #20 : 18 اكتبر 2010 ,ساعت 20:33:23 »
+15
آدم ها به موجودات شرور، به اهریمن ها، نیاز دارند؛ برای این که دشمنی باشد تا در برابرش قد علم کنند. مانعی که لازم باشد بر آن چیره بشوند. مردم ِ تو درک میکردند که بدون تاریکی، هیچ نوری نمیتواند وجود داشته باشد؛ بدون بدی، از خوبی خبری نیست، بدون شکست، پیروزی معنی ندارد.

از سخنرانی های گهربار حضرت لرد لاس  ;D  ( قهرمانان دوزخ )
« آخرين ويرايش: 18 اكتبر 2010 ,ساعت 20:42:05 توسط ستـاره »

afroDt

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +4995
  • ارسال: 956
  • دبیرستان فرزانگان 1
  • تهرانــــــــــ
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #21 : 19 اكتبر 2010 ,ساعت 17:53:28 »
+8
چه قدر انسان ها احمق بودند كه اجازه ميدادند 6 اينچ تفاوت در قد شاديشان را از آنها بگيرد

ادوارد...خورشيد نيمه شب(استفني مه ير)

نر‌‌‌‌‌‌گس

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +14381
  • ارسال: 4136
  • فرزانگان یک تهران
  • تهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #22 : 21 اكتبر 2010 ,ساعت 13:59:01 »
+2
ما هر روز در مورد بیماری قدیم و جدید دیکتاتور شایعاتی می‌شنیدیم. البته هیچ‌کس باور نمی‌کرد؛ هرچند آدم‌ها با اولین کسی که رو‌به‌رو می‌شدند راجع به آن در‌گوشی پچ‌پچ می‌کردند. ما هم برای دیگران تعریف می‌کردیم. گویی شایعات حامل ویروس کشنده‌ای بود که امکان داشت به صورت خزنده، گریبان دیکتاتور را بگیرد و او را نفله کند.
مردم در‌گوشی به هم می‌گفتند:«مجبوره باز بره فرانسه یا چین، بلژیک یا انگلستان، کره یا سوریه، یا آلمان.» در شایعات مربوط به مسافرت دیکتاتور از کشورهایی نام برده می‌شد که ما می‌خواستیم به آنجا فرار کنیم. فرار به هرکجا می توانست باعث مرگ شود. به همین دلیل بازار شایعات گرم بود.
همه از مرگ قریب الوقوع دیکتاتور احساس شادمانی می‌کردند، اما مرگی در کار نبود. همه می‌خواستند بیشتر از او عمر کنند.

سرزمین گوجه‌های سبز/ هرتا مولر >:D< >:D<
Sometimes I think I have felt everything I'm ever gonna feel. And from here on out, I'm not gonna feel anything new. Just lesser versions of what I've already felt.i

پــرسـتو...!

  • کاربر فعال
  • *
  • امتیاز: +422
  • ارسال: 106
  • دبیرستان فرزانگان ۱
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #23 : 16 دسامبر 2010 ,ساعت 09:22:30 »
+7
نشستن و غصه خوردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه . هر چی بخواد بشه ، میشه و وقتی شد یه جوری باهاش دست و پنجه نرم میکنیم .

هری پاتر و جام آتش / جی.کی.رولینگ

از دست دادن آنچه انسان دوست دارد ، رنجی عظیم است ؛ ولی در مقایسه‌ی عذاب دیدن آن چیز در تملک دیگری ، هیچ است ...

دالان بهشت / نازی صفوی

سیاوش

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • no avatar
  • امتیاز: +4256
  • ارسال: 1938
  • شهید بهشتی
  • شهرکرد
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #24 : 16 دسامبر 2010 ,ساعت 11:49:52 »
+3
دست های کوچکش را توی دست هایم میگیرم و به او میگویم به آرامی کمی دیگر از نخ را باز کند تا در حالی که نخ توی دست های اوست با حرکت دست های من بر کارش مسلط شود .
پسرک موفق میشود کمی دیگر بادبادک را بالا ببرد . بعد به آرامی دستهایم را از دور دست هایش باز میکنم تا او به تنهایی  هدایت بادبادک را به عهده بگیرد . دقیقه ای محو بادبادک توی آسمان میشوم و بعد ده پسرک که با هیجان و ترس نخ را تکان تکان میدهد خیره میشوم. از او جدا میشوم و به طرف پاکت نوشته های پارسا میروم . چند قدم که دور میشوم صدای فریاد شادی پسرک توی پارک بلند میشود . به پشت سرم نگاه نمی کنم اما وقتی پسرک جیغ میکشد : " هورا ! هورا! بچه ها ! بادبادک من رسید به آسمون . رسید به خدا ! " به آسمان نگاه میکنم .به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند.

مصطفی مستور _ روی ماه خداوند را ببوس

سیاوش

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • no avatar
  • امتیاز: +4256
  • ارسال: 1938
  • شهید بهشتی
  • شهرکرد
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #25 : 08 فوریه 2011 ,ساعت 17:32:08 »
+5
هر کس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوه ناک شود اگر به شدت اندوه ناک شود .
( این متنو اول کتاب نوشته )
مصطفی مستور _ روی ماه خداوند را ببوس

The Lich King

  • کاربر فوق فعال
  • *
  • no avatar
  • امتیاز: +330
  • ارسال: 424
  • شهید هاشمی نژاد 1
  • مشهد
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #26 : 08 فوریه 2011 ,ساعت 23:44:50 »
+6
به نام خدا

هر چه از طلاست، درخشان نیست و هر که گمگشته است، سرگشته نیست ...  (استاد تالکین)
حقیقت چیز زیبا و هراس انگیزیست ... (دامبلدور، جلد اول، جی.کی.رولینگ)

نر‌‌‌‌‌‌گس

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • امتیاز: +14381
  • ارسال: 4136
  • فرزانگان یک تهران
  • تهران
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #27 : 09 فوریه 2011 ,ساعت 00:06:20 »
+7
و هر سلام ، سرآغاز دردناکِ یک خداحافظیست...! بار دیگر شهری که دوست می داشتم/نادر ابراهیمی

کمی بعد بود که نامه داد. و همان چیزهایی روع شد که من هیچ وقت دوست نداشتم راجع به آن ها حرف بزنم. به هر حال ، نباید اغراق کنم

و باید اقرار کنم که برای من راحت تر از بقیه بود.اولی که زندانی شدم ، سخت ترین چیز این بود که فکرهایی می کردم که فکرهای یک آدم آزاد بود .

 مثلاً ، یک دفعه بدجوری دلم می خواست در ساحل باشم و کنار دریا قدم بزنم . وقتی صدایاولین موجهایی که به کف پایم می خورد از خیالم می گذشت

و حس کردن آبی که به تنم می خورد و احساس راحتی و آزادی ام از این حال ، یک دفعه متوجه می شدم چقدر دیوارهای سلولم تنگ به من چسبیده اند.

 بیگانه/آلبر کامو
« آخرين ويرايش: 09 فوریه 2011 ,ساعت 00:07:16 توسط نــرگـســـــ »
Sometimes I think I have felt everything I'm ever gonna feel. And from here on out, I'm not gonna feel anything new. Just lesser versions of what I've already felt.i

سیاوش

  • خاک انجمن خورده
  • *
  • no avatar
  • امتیاز: +4256
  • ارسال: 1938
  • شهید بهشتی
  • شهرکرد
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #28 : 19 مارس 2011 ,ساعت 15:22:53 »
+12
تو کتاب هفت هری پاتر یه جایی ولدمورت از هری میپرسه :
-تو چرا زنده ای
- چون چیزای وجود داره که باید براشون زنده باشم .

من از این قسمتکتاب خیلی خوشم میاد . واقعا قشنگه.

a-f

  • کاربر فوق حرفه ای
  • *
  • امتیاز: +278
  • ارسال: 396
  • فرزانگان
  • شیراز
پاسخ : قسمتهای جالب کتاب مورد علاقتون
« پاسخ #29 : 19 مارس 2011 ,ساعت 15:27:03 »
+2
.
« آخرين ويرايش: 04 ژوئن 2013 ,ساعت 14:03:59 توسط a-f »