فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود.

روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
– نه
– مطمئنی؟
– نه
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم
– راست می گی؟
– از ته قلبم اره
دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو  پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت.

این متن خداییش خودم تایپ کردم از توی مجله ی مو فقیت دی ماه  87

اگه می خواید میتونم عکس داستان تو مجله رو براتون بذارم.