نقل و انتقالات میان مدارس سمپاد !

سلام به همه دوستان ،

آرزو دارم روزه ها و عبادت هاتون در ماه مبارک مورد عنایت خدا قرار بگیره . با رسیدن این موقع از سال درخواست های انتقالی دانش آموزان از همه ی مراکز سمپاد به مرکزهای مجهز تر و قوی تر شروع می شه ، به این خاطر که در هر شهر و شهرستانی معمولاَ تعداد معدودی مرکز پیشرفته با معیار های استعدادهای درخشان وجود داره که بیشتر المپیادی ها و رتبه های خوب کنکوری توی اون مشغول به تحصیل اند . راستی شما از مدرسه خودتون راضی هستید؟ شما تابحال فرم انتقالی رو پر کردید؟ و آیا تا الان پشیمون نشدید؟ اگه تجربه انتقالی گرفتن رو داشتید یا اطلاعاتی درباره انتقالی گرفتن دارید یا نظری درباره علت و انگیزه های انتقالی دارید خوشحال می شم اعلام کنید.

 

فریناز کوشانفر؛ نخبه‌ای که قراربود ماری کوری ایران شود

فریناز کوشانفر فارغ التحصیل سمپاد - فرزانگان تهران
فریناز کوشانفر فارغ التحصیل سمپاد – فرزانگان تهران

هشت سال پیش زمانی که سی سال بیشتر نداشت بر صندلی استادی دانشگاه رایس (یکی از مهم‌ترین دانشگاههای ایالت تگزاس) نشست.

یک سال پس از شروع کارش به خاطر طراحی نوعی از میکروتراشه ها جایزه مخترع جوان سال دانشگاه ام آی تی (TR35) را ازآن خود کرد و سال ۲۰۱۱ به عنوان یکی از نخبگان علوم جدید و مهندسی از دست اوباما جایزه گرفت. این ها تنها جوایز، فریناز کوشانفر نیستند. فهرست جوایز و تشویق هایش آنقدر عریض و طویل است که خودش هم همه آنها را به یاد ندارد.

فریناز کوشانفر ۱۵ سال پیش و پس از دریافت مدرک لیسانس الکترونیک از دانشگاه صنعتی شریف برای ادامه تحصیل به امریکا امده است با این همه یک ایرانی تمام عیار است این را از تی شرت طرح نیمانی‌اش که منقش به خط فارسی است، می توان فهمید. درطول مصاحبه حواسش جمع است که از کلمات انگلیسی استفاده نکند و موقع سفارش نوشیدنی بدون مکث چای را انتخاب می‌کند.

برای او ایران و آمریکا فرق چندانی نداشته هم در ایران در بهترین مدارس و دانشگاهها درس خوانده و شاگرد اول بوده و هم در آمریکا.

او دانش آموز مدرسه فرزانگان تهران متعلق به استعدادهای درخشان بوده و پس از گرفتن لیسانس از دانشگاه صنعتی شریف مقطع فوق لیسانس را دررشته برق و کامپیوتر در دانشگاه یو سی ال ای کالیفرنیا می گذراند و برای مقطع دکترا در همین رشته راهی برکلی می‌شود. در دانشگاه برکلی آنقدر واحد امار و ریاضیات برمی‌دارد که همزمان با گرفتن دکترا، فوق لیسانس امار و احتمال هم می‌گیرد. او می‌گوید: «هر چیزی که یاد می‌گیریم وفکر می‌کنیم به هیچ دردی نمی‌خورد یک روز به کارمان میاید. این را با همه وجود درک کرده‌ام و هر روز به خودم یاداوری می‌کنم که هرچیزی امروز یاد بگیرم، روزی به دردم می‌خورد.»

فریناز کوشانفر در ویکی پدیای فارسی اهل ایذه معرفی شده. این موضوع در سایت های مختلف فارسی که اخبار موفقیتهای او را منتشر کرده‌اند بارها ذکر شده است. وقتی اسم ایذه را می‌اورم . فریناز می‌خندد و حکایتی عجیب ولی واقعی تعریف می‌کند و ایذه شهری از خوزستان سوژه آغاز گفت و گوی ماست در کافه‌ای ایتالیایی در شهر هیوستن امریکا.

از ایذه تا هیوستن چقدر راه است؟

من متولد و بزرگ شده تهران هستم اما بعد از گرفتن جایزه مخترع جوان از «ام آی تی» مطالبی درباره این که در ایذه به دنیا امدم در ویکی پدیای فارسی و اینترنت منتشر شد. در نگاه اول تصورم این بود که کسی مرا اشتباه گرفته چون غیر از خودم، مادرم هم تهرانی است و پدرم اهل شمال است و من اصلا با این شهر قرابتی ندارم. اما داستان به همین جا ختم نشد. باور کنید چند سال است که مدام از آدرس ایمیل‌های مختلف روزی چند ایمیل دریافت می کنم که در آن نوشته: شما از افتخارات ایذه هستید و باید برای خدمت به شهر خودتان برگردید.هر چقدر توضیح می‌دهم فایده ای ندارد. حتی در ویکی پدیا هم چند بار اطلاعاتم را ویرایش کردم اما از انجا که سیستم ویکی پدیا اجازه اصلاح اطلاعات را میدهد دوباره به اطلاعات من شهر ایذه اضافه می‌شود. اهل ایذه بودن اصلا بد نیست اما این موضوع زمانی جنبه «بد» پیدا می کند که شکل آزار و اذیت به خود می‌گیرد. الان فرد یا افرادی که من اصلا نمی‌دانم خودشان اهل ایذه هستند یا خیر؟ انگار توضیحات من را نمی‌بینند و با پافشاری اصرار دارند حرف خودشان را بزنند. حرفی که اگر واقعیت داشت یا از روی سهو زده می‌شد، مهم نبود اما وقتی جنبه آزار می‌گیرد، ناراحت کننده است.

روزهای جنگ و مدرسه

وقتی کلاس اول دبستان بودم، جنگ شروع شد. هیچ وقت تصویر تهران دوره جنگ را فراموش نمی‌کنم. انگار استفاده از لباس های مشکی و سرمه‌ای و رنگهای تیره فضیلت محسوب می‌شد. سال اول راهنمایی وارد مدرسه فرزانگان شدم. فضای جامعه در مدرسه کاملا منعکس شده بود. آن زمان مدارس غیر انتفاعی و دولتی در تهران هنوز متولد نشده بودند. فرزانگان از نظر علمی پیشرفته تر از بقیه مدارس بود. بیشتر معلم‌ها فوق لیسانس داشتند واز همان دوره راهنمایی درس علوم ما را به سه بخش شیمی، فیزیک و زمین شناسی تقسیم کرده بودند. برای هرکدام از این دروس ما معلم جدا داشتیم. به صورت عملی دروس را تمرین می‌کردیم مثلا حیوانات را کالبد شکافی می‌کردیم یا برای شناخت دقیق گیاهان به باغ گیاهشناسی می‌رفتیم اما برای همه ما که دبستان را در مدارس معمولی گذرانده بودیم. فرزانگان خفقان عجیبی داشت. شرایط طوری بود که مادر من که چادر سر نمی‌کرد و از مانتو و روسری استفاده می‌کرد تنها یک یا دومرتبه به مدرسه ما امد، رفتار خوبی با او نشد و پس از آن پدرم برای شرکت در جلسات به مدرسه می آمد. یادم می‌اید یکی از بچه‌هایی که بعدها جزو رتبه‌های برتر کنکور بود، سال سوم دبیرستان به خاطر اینکه از پسری در مدرسه تعریف کرده بود، اخراج شد. ویژگی دیگر مدرسه «فرزانگان» این بود که ما اختلاف طبقاتی را درآن مدرسه با عمق وجودمان حس می‌کردیم. آن زمان بچه ها از مناطق مختلف در ازمون مدرسه شرکت می‌کردند و هر منطقه ای سهمیه ای داشت. پذیرفته شدگان از مناطق مختلف تهران بودند و از لحاظ اقتصادی و فرهنگی کاملا متفاوت. مثلا مشکل یکی این بود که چرا اخرین مدل از لباس شب فلان مارک را ندارد و مشکل دیگری این بود که چرا اصلا لباس ندارد. یکی هر روز با راننده به مدرسه می‌آمد و یکی هم بود که در کل خانواده‌اش اصلا کسی ماشین نداشت. این نشان می‌داد که محیط خانواده تاثیری روی هوش افراد ندارد. این میان چیزی که گاهی ذهنم را درگیر می کند این است که ما بچه هایی داشتیم که واقعا باهوش بودند و توانایی شان در حد من و یا شاید مریم میرزاخانی بود و می‌توانستند به موفقیت‌های خیلی عظیم برسند اما شرایط برایشان محیا نبود. مثلا بعضی از بچه ها در خانواده‌ای زندگی می‌کردند که باید بیست سالگی ازدواج می‌کردند. خب ازدواج کردن اتفاق بدی نیست اماخیلی وقتها مسیر زندگی ادم ها را عوض می کند. خیلی از انها الان خوشبخت هستند اما من درباره موفقیت شان حرف می زنم، می‌دانم که آنها از نظر علمی می‌توانستند موفق تر باشند.

تحت تاثیر پدربزرگ

پدر مادرم سرلشگر دکتر مقبل یکی از درجه داران ارتش بودند که زمانی ریاست بیمارستانهای ارتش iran را به عهده داشتند.. من از کودکی تحت تاثیر شخصیت و حرف های پدربزرگم بودم. از انجایی که هم ایشان و هم پدرم پزشک بودند. همیشه به من می‌گفتند که تو سراغ پزشکی نرو، برو سراغ علوم جدید. تصویر زن دانشمند در ذهن پدربزرگم که فرانسه درس خوانده بود؛ ماری کوری بود. آن موقع دایی هایم در برکلی درس می‌خواندند و نام دانشگاه برکلی با آزمایش هایی که برای ساخت بمب اتم در آزمایشگاههایش انجام شده بود، سرزبانها افتاده بود. پدربزرگم هم به من می‌گفت: برو دنبال فیزیک هسته‌ای. از همان موقع من فکر می‌کردم که حتما در رشته ای دکترا می‌گیرم ان هم از دانشگاه برکلی.

من خیلی دلم نمی‌خواست که در کنکور ایران شرکت کنم و دوست داشتم سریع خودم را به آمریکا برسانم . چون فکر می‌کردم اینجا علم بیشتر به روز است. اما انگار پدر و مادرم برای این که من را از ۱۸ سالگی از خودشان جدا کنند، نگران بودند. همه این ها باعث شد دوره لیسانس را در دانشگاه صنعتی شریف بگذرانم و بعد برای دانشگاههای آمریکا اپلای کنم.

سالهای دور از خانه

بیست و دو ساله بودم که به امریکا آمدم . دوست و آشنا و فامیل زیاد داشتم که هنگام مریضی به دادم برسند اما امور روزمره را باید خودم انجام می‌دادم. برای من که همیشه در تهران همه چیز در خانه برایم اماده بود، شستن لباس ها و غذا درست کردن یک معضل واقعی بود. راستش گاهی با خودم فکر می کنم اگر دوباره بخواهم زندگی کنم زودتر از قبل مستقل می‌شوم. مثلا یادم می‌آید هیچ وقت، زمانی که بچه ها ساعت‌های بعد از مدرسه با هم قرار میگذاشتند من در قرارهایشان شرکت نمی‌کردم چون پدر و مادر دوست داشتند بعد از مدرسه بلافاصله به خانه بروم . از روش تربیتی آن‌ها انتقاد نمی‌کنم اما فکر کنم به دخترم فرصت دهم تا زودتر مستقل شودو چیزهای بیشتری را تجربه کند. برای اینکه من معتقدم بهترین دانشمندان، یا لااقل دانشمندانی که من دوست دارم شبیه شان باشم هیچ کدام یک بعدی نیستند. الان خیلی دوست دارم بعضی کتابها را بخوانم یا بعضی فیلم ها را ببینم اما فرصت کمی دارم. خیلی اوقات خودم را سرزنش می‌کنم که چرا بعضی کارها را خیلی قبل تر انجام ندادم. البته فکر می‌کنم این افسوس همه آدم‌هاست.

من یک زن هستم

حتی در امریکا هم آسان نیست که زن باشی، سن‌ات زیاد نباشد و از طرف دیگر با رشته‌های مهندسی هم سر وکار داشته باشی. در دانشگاه یک سری دوره‌هایی داریم که برای زنان برگزار می‌شوند. در آن دوره ها برای ما از تحقیقاتی که انجام شده، میگویند. مثلا به ما توصیه میکنند که در روزهایی که قرار است سرکلاس درس حاضر شویم حتما لباس رسمی بپوشیم. چون تحقیقات نشان داده مردم زنان را ازروی لباس‌شان قضاوت می‌کنند. یا می‌گویند سر کلاس خیلی شوخی نکنید. چون تحقیقات نشان داده که زنان را خیلی سریع، جدی نمی‌گیرند. یا دانشجویان تصور می‌کنند که چون شما زن هستید باید نمره بهتری بدهید و سخت‌گیر نباشید.

بهتر است این طور توضیح بدهم که اگر من مرد باشم و سن بالاتری داشته باشم ،همه به طور کامل احترام می‌گذارند اما کسی در موقعیت فعلی من اول باید خودش را ثابت کند و بعد احترام بخرد. شاید این برایتان جالب باشد که بعد از هشت سال سابقه کار در دانشگاه رایس، وقتی با همکاران مرد برای گرفتن بودجه به مراکز دولتی می‌رویم.خیلی وقتها اگر مسئول بودجه من را از قبل نشناسد یا مقالاتم را نخوانده باشد در طول جلسه با همکاران مرد خیلی جدی تتر صحبت می‌کند و همه این ها کار خانم ها را سخت می‌کند .

ضمن این که در زندگی زن‌ها یکسری اتفاقات است که هیچ وقت یک مرد در زندگی کاری اش تجربه نمی کند. مثلا من که الان یک دختر دو ساله دارم برای شرکت در کنفرانس ها و جلسات علمی باید فکر کنم که بچه را چه کسی نگه می‌دارد. در عین حال باید به مقالاتم برسم . باید مقالات جدید را بخوانم. با دانشجویانم روی پروژه‌ها کار کنم تا عقب نمانم در عین حال نیازهای بچه را فراموش نکنم . در حالی که همکارم مرد من ممکن است در همین چند سال دوبار بچه دار شود و فکرش خیلی کمتر مشغول شود. چون همسرش کارهای مربوط به بچه را به عهده دارد.

خواب نما نمی‌شوم

بیشترین مشغله ذهنی من در حال حاضر این است که در چه زمینه ای تحقیق کنم که بیشتر مورد استفاده واقع شود. دانش چیزی نیست که دو سه روزه به دست آید. خیلی وقتها سعی می کنم به خودم یاداوری کنم که هرکاری امروز یاد می گیرم یه روزی به دردم می خورد. هر روز به خودم می‌گویم اگر می‌خواهی به نتیجه برسی باید پشتکار داشته باشی. باید هر روز بخوانی، باید ساعت‌ها پای کامپیوتر باشی و به حل مسائل فکر کنی. باید مقاله‌های جدید بخوانی و ان را کنار آموزه های قدیمت بگذاری.

واقعیت این است که علم وارد مغز اماده می‌شود. بنابراین همیشه به دانشجویان مقطع دکترا توصیه می‌کنم که نوشتن چند مقاله و پایان نامه برای گرفن دکترا مهمترین هدف نیست. هدف مهم تر این است که یادبگیرید چطور فکر کنید. دانش تان را طبقه بندی کنید و از آموزش های قبلی استفاده کنید. اگر بتوانید وسیع یاد بگیرید آنوقت فقط یک جرقه کافی است تا چند موضوعی را که از قبل بلدید کنار یک موضوع جدید بگذارید و به نتیجه برسید. هیچ وقت یکباره خواب نما نمی‌شوید چیزی که به ذهنتان میرسد ترکیب آموزش های قدیم و دانسته جدید است. پس تا می‌توانید بخوانید، در هر زمینه ای تحقیق کنید و سعی کنید به روز باشید.

منبع : http://iranwire.com/features/6800

نظرتون چیه؟ چه حسی دارید؟ چی فکر میکنید؟ چی به ذهنتون میرسه؟

مصاحبه با دکتر اژه ای – سال ۱۳۹۰

از حال دکتر اژه‌ای جویا می شوم. می‌گوید استاد دانشگاه روانشناسی است. به دانشگاه زنگ می زنم. با سر دفترشون صحبت می‌کنم و ساعت 10 صبح باهاشون قرار گذاشتم. با یکی از دوستان برای مصاحبه با ایشون میریم زیر پل گیشا. بعد از سر و کله زدن با مسئول حراست دانشگاه و نگهبان در به سمت دفتر دکتر حرکت می کنیم. انتظار دفتری بزرگ رو داشتیم اما . . . و حتی فهمیدم که دیروز با ایشون صحبت کرده بودم نه با سردفتر.
فردی که زمانی سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان با اون همه افتخارات رو رهبری می کرد حالا در دفتری بسیار کوچک اما با اندیشه هایی وسیع سکنی گزیده است…
در مورد سمپاد قبل از انقلاب و نحوه شکلگیری اون لطفاً توضیح دهید:
این فرزند ناخواسته آموزش‌‌ و‌ پرورشه. قبل از انقلاب، آموزش و پرورش علاقه‌ای به این فرزند نداشت. (تلفن زنگ میزند…) ببینید این فرزند ناخواسته بود. بلافاصله هم که انقلاب میشه، دولت موقت سازمان رو ادغام میکنه. همه خریدهایی هم که براش کرده‌بودن میدن به دانشگاه صنعتی شریف. خیلی هم زیاد بوده چون اون‌موقع آنقدر چیزاش شاهکار بوده که دانشگاه صنعتی براش سرودست میشکونده. بعد از انقلاب دلشون میخواست که یه کارایی بکنن. ولی نه براساس یه روش و متد بلکه هیئتی. مثلاً بچه‌های پابرهنه و… خب، پابرهنه‌ای که هوش داشته باشه باید یه‌جا بره و کسی که هوش نداشته‌باشه یه‌جای دیگه.
نحوه آغاز و شکل‌گیری سمپاد چه جوری بود؟
ما در سال 64 (من اینها رو گفتم جاهای دیگه، من اون موقع معاون نخست‌وزیر بودم) یه گزارشی به دستمون رسید که شما در مورد این مسئله‌ی استعدادهای درخشان و اینا یه کاری بکنین. ما در سال 65 یه جلسهای با معاون آقای اکرمی (وزیر آموزش و پرورش) و آقای خانی گذاشتیم. قرار شد که یه تجدیدنظری در نحوه پذیرش بکنیم. پذیرش دانش‌آموز از 240 هزار دانش‌آموز شهر تهران درحالیکه 40 درصدشون جنوبی بودن. مثلاً 9 نفر از اونجا قبول میشدن. ما اومدیم گفتیم اینا رو از هم جدا میکنیم. اومدن تو فرزانگان و اینا، معمولاً به‌عنوان دزد و اینا بیرونشون میکردن. علامه حلی هم یه بلایی سرشون میآورد. یعنی اینا اصلاً نمیکشیدن تو این دو تا مدرسه. خیلی جون‌سخت باید می‌بودند که حالا از منطقه 19 پامیشدن میاومدن اینجا و متلکهای بچه‌های علامه حلی رو هم تحمل کنن. خیلی باید پوست‌کلفت باشن. بعد اومدیم دیدیم خودشون یه علامه حلی و فرزانگان زدن تو منطقه 14 و گفتیم که چیه همینطوری گزینش کردین؟ دیگه قهر کردیم باهاشون. سال 66 همین بچه‌های فارغالتحصیل یه نمایشگاهی گذاشته بودن منم رفتم بازدید کردم. منم نمیشناختن اینا. ما یه راننده خوشتیپی هم داشتیم. ما پیاده شدیم دیدیم یکی از بچه‌ها داره میگه آقای دکتر اژه‌ای با یه آخونده داره میآد. (میخندد) ما هم به روی خودمون نیاوردیم. اومدیم و یه کارگاهی بود. این جایی که الان تو راهنمایی 1 سالنه، این بچه‌ها خودشون با حوشکاری و اینا سوله زده بودن و در هم نداشت. برزنت آویزون کرده بودن که سرما نخورن. یه ارتفاع پارکینگی هم داشت. من یادمه شیب یه طرفش، عمامه‌م گیر میکرد، میخواستم بیام تو. ارتفاعش اینقده کم بود. چند تا پایه درست کرده‌بودن و جوش داده‌بودن و… کیف هم میکردن خود بچه‌ها. بعد خلاصه، ما دو مرتبه جرقه زد تو ذهنمون و به نخست وزیر گفتیم که باید یه کاری کرد. گفت پیشینه رو باید ببینیم رفتیم اونجا دیدیم ثبت شرکت شده‌است و پیشینه رو درآوردیم و هیئت اسناد و سال 66 اونجا رو احیا کردیم. دانش‌آموزای پسرونه یه سریشون اومدن علامه حلی و دخترونه هم که فرزانگان بود. اون دو تا مدرسه ای هم که تو منطقه 14 بود همینجور موندن واسه خودشون. هیچی هم نشدن. چون گزینشش درست نبود. ما برای اولین بار اومدیم مناطق جنوبی رو جدا کردیم. از سال 67. اینه که اول از همه اومدیم مناطق جنوب رو جداکردم. مناطق 15، 16، 17، 18، 19، 20 رو گفتیم با هم رقابت کنن و 14 منطقه دیگه هم جدا. هیچ سهمیه‌ای هم از علامه حلی و فرزانگان کم نکردیم. همون تعداد کلاس که میگرفتیم براشون گرفتیم. فوقش هر سال 9 نفر از اون 6 تا منطقه میگرفتیم که این 9 تا رو هم از همونا انتخاب کردیم. از اونجا که دو تا گرفتیم، یعنی دو تا 48 نفر ازشون گرفتیم. بعد از اونا اسلامشهر و 15 و 18 رو دادیم به اسلامشهر و اونجا هم دو تا مدرسه گرفتیم. بعد دیگه همینطور اطراف منطقه هم اضافه شد. قبلاً تو سال 67 و اینا فارغ‌التحصیل‌های ورودی‌های قبلی میاومدن یک هفته بچه‌ها رو میبردن و یه اردو تو مدرسه میذاشتن، کلاس و برنامه و… . چون ما هم پول نداشتیم. خرپولامون هم علامه حلی و فرزانگان بودن که یه‌ذره پول داشتن. که ما بعد از دو سال که به بچه‌ها اجازه‌ی اجرا داده‌بودیم وقتی دیدیم که 2 نفر، 3 نفر در کنکور ما با این یه هفته مصاحبه جاشون رو عوض میکنن بعد گفتیم که نباشه. این بود که مسئله‌ی مصاحبه حذف شد. بعد مسئلهی بعدی دومرحله‌ای بودن آزمونها بود. به‌خاطر اینکه تو مناطق محروم بچه‌ها کسی تست با این کار نمیکرد. ما تقریباً یه آموزش یکسان میخواستیم. کلی نشستیم و متن نوشتیم که توی کرمان و همدان این متن رو بخونن و سوالا رو جواب بدن تا یاد بگیرن. نمره منفی رو تو مرحله اول حذف کردیم تا بچه‌ها اضراب امتحان نگیرن. بعداً برای تهران دو مرحله تا سه مرحله‌ای کردیم چون آزمون دچار مشکل میشد. سوالا طوری بود که از این مثلاً 196 هزار داوطلبی که داشتیم بالاترین نمره از 20، 16.5 بود. یعنی 195 هزار معدل 19 شرکت کردند اگر کسی هم 18-17 میگرفت شک میکردیم و تستش میکردیم که مثلاً سوالا رو دزدیده. این که میگفتن سوالا تکراریه و سوالا لو رفته و اینا، خب من بالا نشسته بودم و میدیدم توی منحنی 10 نفر مثلاً 16 گرفتن.گزینش بعد از انقلاب که 62 ایها بودن بچه ها برای خودشون حال وهوایی داشتن به این سادگی ها با ما کنار نمی آمدن. یعنی کله‌شقی‌هایی داشتن. من هیچوقت آزرده نمیشدم وقتی بچه‌ها بدوبیراه میگفتن. شاید هم فکرمیکردن من کار بدی کردم.
امکانات هم هیچی نداشتیم. یعنی وقتی توسعه شهرستانها رو شروع میکردیم اول از همه علامه حلی و فرزانگان مخالفت کردند. میگفتن که یک ده آباد به از چند شهر خراب. گفتیم “ما چند شهر آباد درست میکنیم. چرا شما انقدر بخیلید؟” که خیلی هم تحقیرآمیز شهرستانی‌ها رو نگاه میکردند. ما به چندتاشون که این فکر رو نداشن گفتیم که بیاین دوره آموزش کارسوق ریاضی و فیزیک و اینا بذارید. کارسوق ریاضی رو تو اصفهان گذاشتن اصفهانی‌ها بهتر از علامه حلیها دراومدن. چون خود اینها برگزار کردن نمیتونستن بگن پارتی‌بازی شده (میخندد). که تقریباً طلایی‌های المپیادمون از همینها بودن (تلفن زنگ میزند… !). بعد به‌طور کلی کارسوقها شروع شد. خدا رحمت کنه مرحوم رضا صادقی رو، از کارسوق خرم‌آباد که برمیگشتن، اتوبوسشون تصادف کرد. به بچه‌ها قبولونده‌بودیم که مناطق محروم رو شما باید بسازین. مناطق محروم بی‌استعداد نیستند، بی‌امکاناتند. این طرح رو هم من سال 62 که وزیر بودم تو سیستان بلوچستان زدم که شما بیاین مدارس خوب تو استان‌ها تشکیل بدید. و من تنها هوویی که توی ایران دارم همون مدرسهایه که توی زاهدان خودم درست کردم. پیشنهاد دادم که یه مدرسه شبانه‌روزی درست کنید و معلم پروازی براشون بذارید. سوالهایی که مدرسه کمال و اینا به بچه‌ها میدن، به اونا هم بدین. من مخالف سهمیه بودم. چرا سهمیه میدین؟ بیاید خود دانشآموز رو ببرین بالا، قبول میشه. اولش خیلی با ما بداخلاقی کردن. اما اون موقع دولت قبول کرد.
به‌هرحال ببینید ما تلاشمون این بود که رفع محرومیت کنیم نه حق بدیم به هرکسی که چون حالا زابلی، بیا تهران. امکان رشد بهش بدیم. شهرستان مزایایی داره که تهرون نداره. تهرون سرگرمیهاش زیاده. بچه‌ها نمیرسن به درس زیاد. شهرستانها سرگرمی ندارن (خنده) میرن درس میخونن (خنده). امیدی هم ندارن. الان مثلاً تأمین حداقلی در خونه‌های تهرانیها انگیزه شدیدی برای درسخوندن به‌وجود نمی‌آره. از این جهت شاید یکی از دلایلی که شهرستانها با همه محدودیتهاشون موفق‌اند همین پشتکارشونه. بههرحال من فکر میکنم این شیوه باعث شد که ما یک گسترش مغزی داشتهباشیم. ما براساس دو در هزار جامعه دانشآموز میگرفتیم. که یه مقداری بعد اضافه کردیم. به‌خاطر فشاری که بود. منتهی معقول اضافه کردیم. یعنی تجریش و مراکزی که افتتاح شد رو حساب و کتاب بود. به‌خاطر اینکه شما خودتون میدونید، به‌هرحال اسید هم یه ذره آب واردش کنید اثرش رو از دست میده. خب، همیشه علامه حلی و مراکز سمپاد به‌خاطر همین پایه قوی و بنیه قوی و معلمان خوب و دلسوزشون موفق بودن. بعضیا باز هم نمک‌نشناسی میکردن. مثلاً توی مشهد یه دبیری داشتیم که خیلی به بچه‌ها رسید. که دو بار المپیادیها که اومدن، اصلاً اسمی ازش نبردن. گفتن خودمون بودیم و خدای خودمون و از این حرفها. اونم قهر کرد و دیگه تو مشهد تو اون رشته المپیادی درس نداد. صرفاً استعداد نیست، یه آدم دلسوز هم میخواد.
این کل تاریخچه هست و واقعاً ما سعی کردیم مثل دانشگاه آزاد تو هرجایی شعبه نزنیم. تو خوارزمی بچه‌های اسلامشهر خیلی موفق میشدن چون انگیزه‌دار بودن، تو مسابقاتی که برگزار میشد جزو 10 نفر اول سمپاد میشدن. ما هم سعی میکردیم و یه سری برنامه‌ها میذاشتیم. اولین مجموعهای هستیم که برای کار پژوهشی پول پیشپرداخت میدادیم.
فرق علامه حلی الان با 15-10 سال پیش چیه؟
اون سالهای قبل امکانات کمتر بود. من میگم حالا هم اگه این شهرستانها همچین محدودیتی داشته‌باشه، مثل همون 15 سال قبل خواهدبود. که وقتی شما تو یه فضای جدید قرارمیگیرید (مثل حالا که موبایل دارین) دیگه نمیشه گفت از تلفن‌های عمومی استفاده کنین. چون موبایل یه چیزیه که جای خودشو باز کرده.
روند تضعیف سمپاد
ببنید! اصلاً سازمان از 79 تضعیفش شروع شد. ما مخالف قانون تجمیع نبودیم. ما میگفتیم اگه کار رو با قاعده انجامبدیم هیچطوری نمیشه. سال 80، آقای مظفر (وزیر آموزشوپرورش) نمیخواست سر بر تن این سازمان باشه و تمام عملکردش اینو نشون میده؛ چه از وقتی که مدیر کل سازمان آموزش و پرورش استان تهران بود، تا بعد که وزیر شد. 83 تقریباً دوره من تموم شده‌بود. تو هیئت امنا بحث کردن. یکی از دوستان (که فوت هم کرد) اصرار داشت که این نباشه بهتره و این تکراریه و خلاقیت نداره. ولی هیئت امنا به جمع‌بندی نرسیده‌بود. تا اسفند قرارشد ما موقتاً باشیم که در 84 که هیئت امنا در اردیبهشت دو مرتبه ما رو برای هیئت امنا انتخاب کردن، که میشد تا 88. فرقی بین این سالها نبود. یعنی مثلاً هم آقای مظفر، هم آقای فرشیدی و هم آقای علی‌احمدی مثل هم بودند. منتها یه مقداری فشارها بیشتر شدهبود. از یه‌طرف میخواستن توسعه بدن. همین توسعهای که الان دارن میدن رو من قبول ندارم. از یه طرف میگفتن که این آقای اژه‌ای وزیر آموزش و پرورشه، وزیر زیردستشه. از این تحریکا میکردن و نامه مینوشتن. وزیر واقعی اژه‌ای است. ما هم میگفتیم چه بخشنامه و آیین‌نامهای بوده که ما رعایت نکردیم؟ ما هرچی بوده آوردیم شورای عالی آموزش‌وپرورش. بخشنامه بوده، مصوبه بوده، خودتون نوشتین منتهی وقتی شما تأیید کردین ما کوتاه نیومدیم.
ما قانون رو اعمال میکردیم. اعمال قانون هم فرقی نمیکرد. یعنی مثلاً من برادرم که رئیس دبیرستان شهید اژه‌ایه، بچه‌ش تو ورودی راهنمایی رد شد. همه سوالا رو هم داشت. هیچوقت به خودش اجازه نمیداد بگه “داداش چرا بچه من رد شد؟” همه میدونستن. همه فامیل ما تو اصفهان میدونستن. کسی که تمام سوالا رو اون باز میکنه. من خودم بچه‌هام که تو کنکور شرکت میکردن در مورد کنکور تو خونه صحبت نمیکردم که نفهمن شیوه امسال ما چیه. اگه من قرار بود اینا رو با پارتی‌بازی بیارم همون اول نفرین میشدم. اصلاً نمیشه تو این سیستم.
تقریباً وضعی که بود من میتونم بگم از 79 شروع شد. تشدیدش حدوداً با آقای فرشیدی بود. بعدش هم محور، تعویض من شد. یعنی اومدن به من پیشنهاد کردن که شما بیا رئیس سازمان استثنایی بشو (آقای علی‌احمدی پیشنهاد کرد). ما یکی دیگه رو جای تو میذاریم. من گفتم شما من رو برکنار کنین. من اگه یه بچه علامه حلی ازم بپرسه خب شما میخواستی کار کنی، چرا همین‌جا کار نکردی؟ من جوابشو ندارم بدم. من که سر پست و معاونت و وزارت جنگ و دعوا ندارم. من خودم رفتم به‌پای آقای خامنه‌ای افتادم که من نمیخوام وزیر آموزش‌وپرورش بشم. اینا رو هیچکس نمیدونه. من دنبال وزارت نبودم که. اینجا برام از صد تا وزارتخونه هم مهمتر بود. چون مروارید پرورش میدادیم، مغز پرورش میدادیم. این بود که از سال 87 هم، اینجا مدیرگروهی روانشناسی رو پذیرفتم. درس گرفتم. قبلاً دوسه واحد بیشتر نمیگرفتم. قشنگ اومدم فول، مثل یه استاد تمام‌وقت درس‌گرفتم و دیگه تو ماههای آذر و دی رفتم التماس کردم بیاین یکی رو بذارین سرجای من. من خودم میذارمش رو گردنم میبرم اتاقش. منو نجات بدین. به هرکی هم پیشنهاد میکردن نمیپذیرفت. حتی من یادمه از زمان آقای فرشیدی، با همین جمالی باشگاه مذاکره میکردن که بیا بگیر. این آقای بوربور به من میگفت 8-7 نفر اومدن به ما گفتن به ما پیشنهاد شده بریم سازمان استعدادهای درخشان گفتیم دیوانه‌ایم؟ نابود میشیم. (خنده) اینا میتونستن تا اردیبهشت صبر کنن، 5-4 روز بعد یه هیئت امنای صوری بذارن، بعد بگن به‌علت عدم صلاحیت تمدید نمیشه. ولی این کار رو نکردن. این بود که شب تاسوعا یه فکس زدن که شما برکنار شدین. منم به راننده گفتم کلید ماشین رو بذار و برو. بعدم با بچه‌ها رفتم خونه. شنبه‌ش هم که خواستم بیام دانشکده با یه وانت اومدم. (خنده) برای من فرقی نمیکرد. سه‌شنبه تاسوعا بود، چهارشنبه عاشورا. پنجشنبه و جمعه هم تعطیل بود. شنبه یه خبری دراومد. تابناک گذاشت. تا عصر 23 هزار بازدید داشت. بعد اون خداحافظ سمپاد رو نوشتم. اون شب خیلی هم دلم گرفته‌بود. خیلی هم سعی کردم خودم رو کنترل کنم. اون شعری هم که از حافظ نوشتم واقعاً تفأل زدم. که اون 270 هزار بازدید داشت. ما خودمون رو NODET گذاشتیم. بعد هم روزنامه اطلاعات و جمهوری چاپ کردن. حتی برای کنکور 87 اومدن مصاحبه گرفتن. اشکالاتی گرفتن. پخش‌نکردن. دیگه به‌هرحال این اتفاق افتاد و بعدشم تهمت زدن که این آقای اژه‌ای چیزای سازمان رو دزدیده. منتها خب با تهمت چیزی به دست نمیآرن. بعد هم که خب سال 88، بچه‌ها تظاهرات داشتن. خب ما خیلی تلاش کردیم که به جنجال و درگیری منجر نشه. من خودم پاریس بودم. از اونجا مرتب با بچه‌ها در تماس بودم که آقای امیرخانی و ناصرزاده نذارن اتفاقی بیفته. اطلاعات هم احتمالاً زیر سر من میدید. ولی ما اصلاً احتیاجی به این کارا نداریم. دلیلی نداره. بنابراین از زمان آقای اکرمی تا حالا به‌جز دوران آقای نجفی که کاری به کار ما نداشت (نه این که حمایت کنه، کاری به کارمون نداشت) دوران سختی رو گذروندیم تو این 22 سال.
ما نزدیک 10 هزار میلیارد تومن داریم خرج آموزش عمومی کشور میکنیم. من نظرم اینه که تنها نقطه درخشان بخش دولتی سمپاده که نزدیک 90-80 درصد افتخارات جهانی آموزش و پرورش رو داره. اصلاً بعضی اوقات یکی به من زنگ میزد شما چی میگید سمپاد بهترین مدرسه‌ست؟ ما یه مدرسه میشناسیم به‌اسم علامه حلی بهتر از سمپاده (خنده).
برزگترین فاجعه همین واگذاری کنکور به استانهاست. امیدوارم یه روز سر عقل بیان و این آخرین سنگر رو که آزمون متمرکز هست رو از دست ندن. البته من زیاد مطمئن نیستم. چون کسایی که تو کار هستن، پشتشون مدارس غیرانتفاعیه و منافعشون در شبکه‌ای که دارنه. ما در سمپاد درآمدی نداشتیم هرچی از کنکورمون درمیاومد میدادیم به مدارس ضعیف‌تر سمپاد. کنکور ما با 2500 تومن برگزار میشد. یک سوم به آموزش‌وپرورش میدادیم، یک سوم هم برای خدمات ماشینی میدادیم، یک سوم رو هم به اجرای ستاد میدادیم. تازه تو این یک سوم خودمون کلی زیاد می‌اومد میدادیم به مدارس جدیدمون، برای آزمایشگاه و اینا. بلافاصله تو سال 88 اومدن ثبت‌نام رو 3 برابر کردن. چیزی هم گیر کسی نیومد. ما اگه همین کنکورمون رو هم از دست بدیم، حداکثر میشیم مثل مدارس فرهنگ و نمونه‌دولتی.
اگه برمیگشتین به گذشته، چه‌کاری انجام میدادین و یا چهکاری رو انجام نمیدادین؟
من هنوز معتقدم که کار ما درست بوده. حالا گاهی اوقات اشتباهاتی بوده، اما کلیات رو درست اومدیم و اگر هم بخوام برگردم عقب، باز هم همین‌کارها رو انجام خواهمداد.
ما یه سری کلمه میگیم اولین چیزی که به ذهنتون میرسه بگین
انقلاب: انقلاب به ما هویت و حیات داد، یعنی‌ شما ممکنه شگفت زده بشین در مقابل پول امارات و دبی و اینا،ولی‌ اینا یکسانه یعنی‌ توی ایران ما هر کاری می‌کنیم، خراب می‌کنیم، درست می‌کنیم و اینا میگیم ما برای یعنی‌ بعد قرن‌ها یعنی‌ بعد از صفویه و بعد از حالا زندیه، ما تصمیم میگیریم و انقلاب این رو به ما داده، انشا‌الله به کشورهای دیگه یه اسلامی هم بده که بتونیم یه قدرتی مجددا بشیم در مقابله با زور
– سمپاد: سمپاد بخشی‌ از آموزشه عمومی کشور که اگر بهش عنایت بیشتری بشه در روز‌های سختی‌ دانشی،مدد رسانه ایرانه
– سمپادی: سمپادی بچه‌ایِ که به عشق ایران سعی‌ می‌کنه اون نوع آموزشی‌ رو ببینه که برای وطنش مفید هست،این سمپادی عزیز هس
– کناره گیری: کاریست که جز در وقتی‌ که به نفعِ اون موضوع مورد علاقه باشه بهتره صورت نگیره
– محمد علی‌ نجفی:یکی‌ از معدود وزرایی که در طول بعد از انقلاب تونست یه ساختاری به نظام آموزش عمومی کشور بده و بعدش دیگه ما شاهد تحولی نبودیم
– حسینِ مظفر: آقای مظفر که بهرحال رابطه مثبتی با سمپاد نداشت،ریشه هاش هم من نتونستم بفهمم
– محمود فرشیدی: تنها وزیری که بعد از اون نامه من زنگ زد و عذر خواهی‌ کرد،گفت که من اشتباه کردم

مدرسه ما

از پیچ کوچه که می‌گذری، صدای بلند و شاد خنده‌هایشان که تا این سر خیابان می‌آید، دلت را می‌لرزاند. بغض، گلویت و اشک، چشمانت را پر می‌کند، سر تا پایت داغ می‌شود، چرا تمام شد؟ دوست داشتی هنوز هم قاطی بچه‌ها در حیاط شلوغ ساختمان قدیمی و بی‌اعتبارش بلولی و به این فکر کنی که اگر هم الان زلزله بیاید، هیچ کدام از بچه‌ها زمین نمی‌خورند بس که به هم چسبیده‌اند از ازدحام! لبخند می‌زنی و به زحمت از پشت پرده اشک تابلو آبی و کج و کوله و دوست داشتنی سردرش را تشخیص می‌دهی، نقطه «ف» «فرزانگان تهران» افتاده و «ر»‌ها کجکی به سمت پایین آویزان شده‌اند. حست ناگفتنی است وقتی وارد ساختمان می‌شوی، دلت برای سر تا پای آن ساختمان بی‌تناسب می‌تپد، از دیوارهای خدا می‌داند چند ساله‌اش تا آبنما و سایت کامپیوترش که ۵-۶ سال است با بودجه‌ی رفاهی دانش آموزان این مملکت ساخته شده و هر بچه کوچکی خنده‌اش می‌گیرد اگر بشنود در حیاط ۲ در ۲‌اش آبنما ساخته‌اند و کلاس‌ها هنوز نیمکت درست حسابی ندارند! چقدر دوست داری آدمهایی را که باعث شدند این ساختمان بشود خانه یک و نیمم تو (و نه حتی به دوری خانه دوم!!) و زندگی و عشق و خاطراتت را از آجر آجرش استشمام کنی، آدمهایی که بیشتر عمرت را پر کردند و هنوز که هنوز است از دیدنشان پرواز می‌کنی! دست که می‌کشی به دیوار‌هایش، روی لبهای به لبخند باز شده‌ات مزه شور اشک را حس می‌کنی… «فردا امتحان فیزیک داریم! کاش زود‌تر خلاص می‌شدیم! ۱۲/۹/۷۵»، «مدرسه، ما رو یادت نره! ۲۵/۲/۸۰» و قلب کنده کاری شده و اسم و فامیل و کلاس و خوشحالیم و ناراحتم و از فیزیک متنفرم و عاشق ریاضی‌ام را همه جای دیوار‌ها می‌توانی پیدا کنی. گه‌گاه هم خاطرات نسل‌های مدرن‌تر با ماژیک و روان نویس اکلیلی به چشمت می‌خورد. تو قلب چند نفر را در این کلاس‌ها قایم کرده‌ای؟ چند نفر هر وقت که از سر خیابانت رد می‌شوند پا‌هایشان شل می‌شود و سرشان بی‌اختیار می‌چرخد به طرف کوچه کودکی‌هایشان؟ با دل‌هایمان چه کرده‌ای؟!

مدرسه بده ، برج تحویل بگیر

یک ایده ای به ذهنمان رسید و بررسی مختصری در مورد آن انجام دادیم. گفتیم تفکرات ذهنیمان را با شما نیز به اشتراک بگذاریم.

مدرسه های سمپاد در تهران به دو دسته کلی دخترانه و پسرانه تقسیم می شوند. اگر مدرسه های طلایه داران را در نظر نگیریم لیست مدارس به این شکل خواهد بود :

دخترانه : راهنمایی فرزانگان 1راهنمایی فرزانگان 2راهنمایی فرزانگان 3 –  دبیرستان فرزانگان 1دبیرستان فرزانگان 2دبیرستان فرزانگان 3

پسرانه : راهنمایی حلی 1راهنمایی حلی 2راهنمایی و دبیرستان حلی 3دبیرستان حلی –  پیش دانشگاهی علامه حلی تهران

مساحت زیربنای هریک از این مدارس بین 3000 تا 4500 مترمربع است. اگر متوسط مساحت این مدارس را 3500 متر در نظر بگیریم و قیمت متوسط هر متر زمین را برابر 2 میلیون تومان ، ارزش زمین تمام این مدارس ، حداقل 70 میلیارد تومان خواهد بود. اگر قیمت هر متر یک برج را 4 میلیون تومان در نظر بگیریم ، با 70 میلیارد می توان 17500 متر زمین در یک برج خرید. اگر هر طبقه برج را 1750 متر در نظر بگیریم ، می توانیم 10 طبقه از برج را بخریم.

حالا 10 طبقه داریم با مساحت 1750 متر در هر طبقه. اگر 250 متر از فضای هر طبقه را در نظر نگیریم ، 1500 متر باقی می ماند. هر کلاس درس به فضایی حدود 10 متر نیاز دارد. در نتیجه برای 150 کلاس در هر طبقه فضا داریم که در کل 10 طبقه می شود 1500 کلاس.

ادامه خواندن “مدرسه بده ، برج تحویل بگیر”

تاریخچه حلقه فرزانگان تهران

“این یک آشکاری لحظه ای پیش از شروع درگیری پلیس هایی است که از یک نیروگاه هسته ای ، یک اردوگاه آموزش نظامی ، ستاد یک حذب سیاسی یا پنجره های یک سفارت خانه محافظت می کنند . جوانان از این وقت مرده استفاده کرده اند تا دایره ای تشکیل بدهند ، دو گام در جا بردارند ، یک گام رو به جلو ، نخست یک پا و بعد یک پای دیگر را بالا ببرند – همه با آهنگی ساده و محلی . فکر می کنم معنای کار آن ها را درک می کنند . آن ها حس می کنند دایره ای که بر زمین توصیف می کنند ، دایره ای جادویی است که آن ها را درون خود به هم می پیوندد . دل هاشان لبریز از احساس شدید معصومیت است : آن ها مانند سرباز ها یا کوماندو های فاشیست با آهنگ مارش متحد نشده اند ، چونان کودکان با رقص با هم متحد شده اند ؛ نمی توانند برای کوبیدن معصومیت خود توی صورت حریف منتظر بمانند . “
میلان کوندرا ، خنده و فراموشی .

رقص در دایره قدمت زیادی دارد ، دامنه ی آن بسیار گسترده است و تقریبا در همه ی ملت ها دیده شده است ، از بازی های کودکانه گرفته تا روش های تبلیغاتی احزاب سیاسی . ما نیز در حیاط مدرسه مان شاهد چنین حلقه هایی از دانش آموزانیم که دست در دست هم ، حلقه ای به دور حلقه ای ، می چرخند . آن چه در مدرسه ی ما رخ می دهد نه بازیست و نه با سیاست کاری دارد . حسیست از یکی شدن و پرواز … انگار روح ما از درون حلقه به پرواز در می آید و در آخر یکی می شود ، بدنی واحد و روحی واحد و نشاطی که این حلقه ایجاد می کند ، بیان شادی ناشی از بودن است به هیچ معرفتی نیاز ندارد !
اما پیش از پرداختن به حلقه باید دید که سرود ملی فرزانگان (سمپاد تهران)  چه طور شکل گرفت و این دو چگونه کنار هم قرار گرفتند .
محبوبه شیر خورشیدی (فارغ التحصیل فرزانگان –  سال 75) می گوید : تا جایی که یاد دارم ما بچه های 75 ای در مراسمی ویژه ی دهه ی فجر یک برنامه ی طنز داشتیم که مثل یک کانال تلویزیونی از داخل دکور یک تلویزیون اجرا می شد . در ابتدا و انتهای این برنامه ای گروه 5-6 نفره سرودی طنز را با عنوان سرود ملی اجرا کردند که در پایان مراسم هم توسط همه ی بچه ها از روی سن اجرا شد . عنوان سرود ملی را هم دوره ی بعد از ما ، از ما گرفتند .

بدین ترتیب ، سرود ملی خواندن با اجرای سرود “ای آزادی” در سال 75 شروع شد که متن آن سروده ی خود بچه ها نبود و تنها توسط آن ها انتخاب شده بود . اما از آن سال به بعد تنها موسیقی شعر انتخابی بود و متن سرود ملی ها به وسیله ی خود بچه ها سروده می شد . تا سال 80 سرود ها همگی محتوایی ملی ، میهن پرستانه و اغلب لحنی حماسی داشتند . اما از سال 80 به بعد درباره ی ایران سرودن جای خودش را مسائل و دغدغه های شخصی تری اعم از جدا شدن ، رفتن ، خاطرات گذشته و نگرانی درباره ی آینده داد .

اما چگونه سرود ملی و حلقه با هم پیوند خوردند ؟ واقعیت این است که تا 2-3 سال هنگام اجرای سورد ملی حلقه ای در کار نبوده و سرود ها در آمفی تئاتر اجرا می شدند . تا این که در یک روز بارانی ، عده ای احساس کردند که دوست دارند حلقه ای تشکیل بدهند و زیر باران سرود ملی بخوانند . این کار ادامه یافت تا امروز برای حلقه زدن و سرود ملی خواندن دیگر به باران هم نیازی نیست .
اینک پس از سال ها ، در تار و پود این سرود ملی ها ، که جایگاه و ارزش یک میراث را یافته اند ، غلبه بر تاریکی و رسیدن به روشنایی موج می زند . پویای و حرکت ما را به خود می خواند . خود را در سرود جاودانه کردن مفهوم دارد . بچه های سرگردان به مقصد رسیده ، تکرار قصه را شاهدند ، آن جا که ققنوس آتش می گیرد تا از خاکسترش ققنوسی دیگر متولد شود .

به نقل از آفتاب ، ویژه نامه ی فارغ التحصیلی 88

منبع : هفت آسمان

مطالب مرتبط : تصاویر حلقه فرزانگان تهرانحلقه فرزانگانسرودهای فرزانگان