نقل و انتقالات میان مدارس سمپاد !

سلام به همه دوستان ،

آرزو دارم روزه ها و عبادت هاتون در ماه مبارک مورد عنایت خدا قرار بگیره . با رسیدن این موقع از سال درخواست های انتقالی دانش آموزان از همه ی مراکز سمپاد به مرکزهای مجهز تر و قوی تر شروع می شه ، به این خاطر که در هر شهر و شهرستانی معمولاَ تعداد معدودی مرکز پیشرفته با معیار های استعدادهای درخشان وجود داره که بیشتر المپیادی ها و رتبه های خوب کنکوری توی اون مشغول به تحصیل اند . راستی شما از مدرسه خودتون راضی هستید؟ شما تابحال فرم انتقالی رو پر کردید؟ و آیا تا الان پشیمون نشدید؟ اگه تجربه انتقالی گرفتن رو داشتید یا اطلاعاتی درباره انتقالی گرفتن دارید یا نظری درباره علت و انگیزه های انتقالی دارید خوشحال می شم اعلام کنید.

 

مدرسه ما

از پیچ کوچه که می‌گذری، صدای بلند و شاد خنده‌هایشان که تا این سر خیابان می‌آید، دلت را می‌لرزاند. بغض، گلویت و اشک، چشمانت را پر می‌کند، سر تا پایت داغ می‌شود، چرا تمام شد؟ دوست داشتی هنوز هم قاطی بچه‌ها در حیاط شلوغ ساختمان قدیمی و بی‌اعتبارش بلولی و به این فکر کنی که اگر هم الان زلزله بیاید، هیچ کدام از بچه‌ها زمین نمی‌خورند بس که به هم چسبیده‌اند از ازدحام! لبخند می‌زنی و به زحمت از پشت پرده اشک تابلو آبی و کج و کوله و دوست داشتنی سردرش را تشخیص می‌دهی، نقطه «ف» «فرزانگان تهران» افتاده و «ر»‌ها کجکی به سمت پایین آویزان شده‌اند. حست ناگفتنی است وقتی وارد ساختمان می‌شوی، دلت برای سر تا پای آن ساختمان بی‌تناسب می‌تپد، از دیوارهای خدا می‌داند چند ساله‌اش تا آبنما و سایت کامپیوترش که ۵-۶ سال است با بودجه‌ی رفاهی دانش آموزان این مملکت ساخته شده و هر بچه کوچکی خنده‌اش می‌گیرد اگر بشنود در حیاط ۲ در ۲‌اش آبنما ساخته‌اند و کلاس‌ها هنوز نیمکت درست حسابی ندارند! چقدر دوست داری آدمهایی را که باعث شدند این ساختمان بشود خانه یک و نیمم تو (و نه حتی به دوری خانه دوم!!) و زندگی و عشق و خاطراتت را از آجر آجرش استشمام کنی، آدمهایی که بیشتر عمرت را پر کردند و هنوز که هنوز است از دیدنشان پرواز می‌کنی! دست که می‌کشی به دیوار‌هایش، روی لبهای به لبخند باز شده‌ات مزه شور اشک را حس می‌کنی… «فردا امتحان فیزیک داریم! کاش زود‌تر خلاص می‌شدیم! ۱۲/۹/۷۵»، «مدرسه، ما رو یادت نره! ۲۵/۲/۸۰» و قلب کنده کاری شده و اسم و فامیل و کلاس و خوشحالیم و ناراحتم و از فیزیک متنفرم و عاشق ریاضی‌ام را همه جای دیوار‌ها می‌توانی پیدا کنی. گه‌گاه هم خاطرات نسل‌های مدرن‌تر با ماژیک و روان نویس اکلیلی به چشمت می‌خورد. تو قلب چند نفر را در این کلاس‌ها قایم کرده‌ای؟ چند نفر هر وقت که از سر خیابانت رد می‌شوند پا‌هایشان شل می‌شود و سرشان بی‌اختیار می‌چرخد به طرف کوچه کودکی‌هایشان؟ با دل‌هایمان چه کرده‌ای؟!

دعوت به مراسم مجمع عمومی سمپادیا

بسم الله…

دوست عزیز، سلام؛
سمپادیا به عنوان بزرگترین جامعه سمپادی های کشور مصمم تا قدم در راه رسمیت یافتن نهاد و اولین سازمان مردم نهاد واقعی، برای سمپادی های کشور عزیزمان را تاسیس نماید.
هدف از این اقدام، استفاده از حقوقی است که قانون برای نهادهای ثبت شده در نظر گرفته است تا بتوانیم فعالیت های خود را  در خارج از دنیای مجازی گسترش دهیم.

بدین وسیله از شما دعوت می شود تا در اولین مجمع عمومی سازمان مردم نهاد مذکور شرکت کنید، تا سهمی در پایه گذاری اولین حامی سمپادی های کشور داشته باشید.

این جلسه در سالن کنفرانس ساختمان یکی از مراکز دولتی تشکیل می شود و برای ورود به این ساختمان، حراست آن سازمان محدودیت تعداد در نظر گرفته است. برای همین منظور از شما استدعا می شود از ایمیلی که در پایان این متن قرار داده شده، نام، مرکز سمپاد، و سال فارغ التحصیلی خود(حتی اگر آینده باشد!) و همچنین نام کاربریتان را در سایت ارسال نمایید.
تمام درخواست ها بر اساس الویت زمان ارسال ایمیل بررسی شده، آدرس مراسم برای شما ارسال می شود. در ایمیل پاسخ داده شده، یک شماره وجود دارد، این شماره عددی است که حراست آن سازمان برای نامه های اداری دعوتنامه دعوت شدگان این مراسم در نظر گرفته است که ما در اختیار شما قرار می دهیم. برای هر نفر، یک شماره در نظر گرفته شده است.

این مراسم با حضور بیشتر اعضای اصلی سایت برگزار خواهد شد.

این تصویر مکانی است که در آن مجمع عمومی برگزار می شود.

از این که محدودیت شرکت در مراسم را داریم، متاسفیم. امیدواریم به زودی در یک سالن بزرگ تر و با امکانات بیشتر بتوانیم پذیرای مهربانی و توجه شما باشیم.

زمان مراسم:
چهارشنبه 20 مرداد1389 – ساعت 16تا 18 – (دو روز بعد از این پست)
مکان مراسم: تهران.
(توضیح اینکه مراسم در جایی برگزار می شود که هم مترو و هم تاکسی ها دسترسی خوبی دارند و مشکل رفت و آمد نخواهید داشت.)
ایمیل ارتباطی: saeed_zareean[at]yahoo

آپدیت: تمام دعوتنامه ها ارسال شد.ایمیلتان را چک کنید. اگر دعوتنامه شما نرسیده است، دوباره میل بزنید.
هنوز چند ظرفیت برای دعوت باقیست.

با تشکر، سعید زارعیان

آکواریوم

برای من همه چیز… نه! همه چیز نه! شاید خیلی از چیزها، از تابستان هشتاد شروع شد؛ درست صبحی که با پدرم روبه‌روی ساختمان سازمان در کوچه‌ی نیلوفر ایستاده بودیم. روبه‌روی یک عالمه اسم! اسم کسانی که قبول شده بودند و شده بودند «سمپادیا»! درست لحظه‌ای که اسمم را در بین اسامی این سمپادیا دیدم، یه جور حس جدید درون من به وجود اومد. یه حس غرور، یه حسی مثل حس ناسیونالیستی، حس مالکیت. شاید حس من همون غروری بود که همه می‌گن ما «سمپادیا» داریم.
اون حس هر چی که بود، زندگی ما شد. چند سالی ما رو بزرگ کرد. دغدغه‌ی ما شد. سکوت و حرف ما شد. واسمون دوست پیدا کرد. ما رو با خودش عاشق کرد. ما رو با خودش معترض کرد. ما رو با خودش آروم کرد. ما رو با خودش آموزش داد. و حالا ما رو با خودش دور هم جمع کرد.

این جملاتی بود که نشریه با آن آغاز شد. نشریه‌ی «سمپادیا».
ناگهان اسممان شد «سمپادی». حس غروری بهمان دست داد. غروری که همه می‌گویند. ناسیونالیست شدیم. آرام آرام دیدیم همه‌ی اطرافیانمان سمپادی شده
اند. اگر خوش گذراندیم در جمع‌های سمپادی بود. اگر در فرومی فعالیت کردیم، فروم سمپادیا بود. اگر در بلاگی نوشتیم، بلاگ سمپادیا بود. لیست یاهویمان از غیرسمپادی‌ها بری شد. اگر با کسی رابطه برقرار کردیم، سمپادی بود. به خاطر رفتن کسی از سمپاد، با او به هم زدیم. برای برقراری رابطه‌ی صمیمی‌تر کارمان راحت بود: فرزانگانی بودن شرط لازم بود و حلی بودن شرط کافی.
همه‌ی روزنه‌ها را بستیم. از جامعه جدا شدیم. از بیرون طوری دیگر به ما نگریستند و ما اصلن به بیرون نگاه نکردیم. درست به خاطر دارم. با دوستان جلسه‌ای داشتیم درباره‌ی مسائلمان، چندین سال پیش. یکی از بچه‌ها شکایت می‌کرد که افراد بیرون وقتی اسم نوعа ما را می‌شنوند فردی در ذهنشان جسم می‌یابد که عینک بر چشم دارد، 25 ساعت در شبانه‌روز درس می‌خواند، و در روابط اجتماعی‌اش بسیار ضعیف است. لا اقل در باره‌ی پسرها می‌دانم که ناسزا نبود. فردی را می‌شناسم که تا به حال از خیابان گذر نکرده‌است، و سال اول راهنمایی کتب حساب دیفرانسیل و انتگرال می‌خواند. به یاد دارم یکی از بچه
‌ها گفت بیرونی‌هاв از حسودیشان این چیزها را به ما می‌بندند. حق داشت. آن قدر همه گفته بودند که خودمان هم باورمان شده بود. باورمان شده بود باید به بیرونی‌ها حق حسودی کردن دهیم.
روز به روز سمپاد افت کرد. هر روز عده‌ای نگران‌تر شدند و عده‌ای خوشحال‌تر. درب مدرسه بسته شد. جلوی باغچه‌ی مرکز دیورا کشیدند.
روی دیوارها فنسг کشیدند. روزی یکی از فارق‌التحصیل‌ها را دیدم. می‌گفت: «چطور اجازه داده‌اید چنین کاری بکنند؟ اگر زمان ما بود، بدون شک بچه‌ها شورش می‌کردند.» در المپیادهای علمی پذیرفته نشدیم. به مدیرمان گفتیم بدشانسی آورده‌ایم و او هم پذیرفت. نوبه‌ی کنکور شد و سال پیش‌دانشگاهی. به هر کلکی بود، تمامش کردیم. کنکور دادیم و شرش را کندیم. و نتایج کنکورمان رکوردی شد در تاریخ مرکز. و همین‌طور نتایج المپیادهای علمی. مدیرمان می‌گفت بچه‌ها بدشانسی آورده‌اند. دیگر از سمپاد چیزی نماند، جز خرابه‌ای. و آقای اعتمادی آمد. عده‌ای بسیار شادمانی کردند که آقای اعتمادی آخرین ضربه‌ی استاد را خواهد زد و بالاخره این سازمانی که جز ریا چیزی نداشته‌است، سیستمی که عده‌ای را از جامعه گرفت و در آکواریوم حبس کرد و نه تنها استعدادهایشان را نپروراند که حق زندگی را نیز از آن‌ها گرفت، از هم خواهد پاشید. و باقی هم که موافق نبودند تنها ناامید شدند و سرد.
و بالاخره فارق شدیم. عده‌ی کثیری انتخاب رشته نکردند و کتاب‌هایشان را دوباره گردگیری کردند. و ما که کردیم و به اصلاح خود قبول شدیم هم دیگر پشت سرمان را هم نگاه نکردیم. به چه می‌نگریستیم؟ به خرابه‌ای که بر جا مانده بود؟ تنها گاهی خاطرات سال‌های اولیه‌ی ورودمان را مرور می‌کنیم و حسرت می‌خوریم.

و امسال نیز باز افرادی وارد این جمع می‌شوند. و این بار بیش از سال پبش. افرادی که یک مرتبه اسمشان می‌شود: «سمپادی»!

پس علت دور هم جمع شدن ما همین اسم اه…
«سمپادیا»!

پ.و:

а. نوع (race): خداوند انواع مخلوقات آفرید. انسان، جن، فرشته، …
в. بیرونی‌ها (outers): کسانی که به درون راه نیافته‌اند.
г. فنس (fence): توری فلزی که به عنوان حصار روی دیوارهای زندان‌ها کشند.

خطر مرگ

با سمپادیا غریبه شدم.
همیشه سر می زنم و نه چیزی برای نوشتن دارم و نه حرفی برای زدن..
دلیل ش، نه آزمون جامع فردا ست و نه تمرینات فشرده ی کاراته بعد از یک ماه غیبت و نه حتی تحقیق فراماسونری تاریخ!
دلیل ش، بی حوصلگی ست!
رِخوَت ِ حاد!

نوزده روز به کارگاه علوم هشتاد و هفت مانده و منِ سال بالایی، هنوز هیچ کمکی ازدستم بر نیامده..
حتی نمی دانم، آن راهنمایی های جلسه ی “سوما با دوما” تاثیری داشت یا نه!
حتی نمی دانم دفترچه ی یادداشت های کارگاهِ ملیکا را که خواندم، تاثیری داشت یا نه!
نمی دانم خواندن هر روزه ی برد کارگاه علوم به امید یک کاری که از دستم بر بیاید، تاثیری دارد یا نه.

نمی خندم. گریه نمی کنم. مسخره بازی در نمی آورم.
فقط هر روز، یک تلفنی می زنم و یک تعدادی اس ام اس می زنم و چند تا فحش هم به ایرانسل می دهم! آهنگ های تکراری گوش می دهم، فکر می کنم یادم باشد فردا لَبِلّو و کِرِم بخرم، روی دستم برای خریدن آدامس سیب علامت می زنم، و هیچ کدام شان را هم انجام نمی دهم!!

شاید نوشته را خوب شروع نکردم!
باید می نوشتم:
من غریبه شدم.
با سردرد ها و  نفس تنگی هایم غریبه شدم. ایستک میوه های استوایی و هلو و ساده هم فرقی ندارد. جزوه ی مرتب و نامرتب هم فرق شان با هم نا چیز است (آن اندک تفاوت هم بگذارید پای ته مانده های وسواس!). ساندویچ را قبل از من کسی گاز بزند یا نه تفاوتی ندارد. درخت های پارک ساعی هم می خواهند کج باشند یا راست! به ما چه؟!

همم… غریبه شدم!
صاف نشستم وسط دنیای دیوار دار خودم!
از تو به بیرون راه دارد و از بیرون به داخل نه!
همم..
چه دنیای امنی!! فقط خطر خفگی دارد.. خطر مرگ! مثل همان جعبه های فلزی گنده ی زرد رنگ، توی پیاده رو ها.. مادربزرگ نوشته ی مشکی اش را برایم می خواند : خطر مرگ..

مجله آنالوگ سمپادیا/طرح و برنامه

لطفا قبل از خواندن این پست، پست قبلی من را در این زمینه درباره زمینه ها و اهداف کلی مجله از اینجا بخوانید.

نحوه اجرا

تعداد صفحات و قطع کاغذ
سه راه پیش رو داریم:
1- روزنامه دیواری: که مراکز در کلاس ها یا راهرو این مجله را نصب کنند اما پرینت کاغذهای بزرگ برای مدارس سخت است. چسباندن کاغذها کنار هم جالب نیست!
2- مجله جلد دار: این نوع مجله باید حداقل 7 صفحه + جلد باشد. این فشار زیادی بر روی ما وارد می کند که این صحفات را در مدت کم پر کنیم، پس باید فاصله ی بین چاپ دو مجله رو زیاد کنیم که مطالب نویی خود را از دست می دهند.
3- خبرنامه: این نوع از نشریه از یک صفحه پشت و رو شروع می شود، و می تواند مانند روزنامه هم زیاد شود. مشکل صحافی هم ندارد نباید دو ساعت مسئول تکثیر مدارس را توجیه کنیم که ترتیب صفحات کدام است!
تعداد صفحات هم یک صفحه A4 پشت و رو که حداکثر مطالب درست و حسابی را داشته باشد مناسب است. هم بیشتر امکان تکثیرش هست،هم بعدها می شود اضافه اش کرد به مانند روزنامه!
کم بودن و خلاصه بودن هم رغبت مدارس نسبت به توزیع مجله زیاد می کند هم شانس خوانده شدن را!

فاصله زمانی چاپ
فکر می کنم هر هفته، یک شماره بهتر باشد. این جوری نو بودن مطالب می تواند خودنمایی کند.


مسئولیت ها:
1- سردبیر: پیشنهاد ما دکتر میرزایی دبیر ادبیات پیش دانشگاهی مرکز کرج است که با رایزنی ای که کردیم آمادگی خودش رو اعلام کرده است. ایشان استاد با سابقه دانشگاه است و چندین کتاب کنکور و غیر کنکور دارد و مهم تر از همه سابقه کار در روزنامه های مختلف را دارد.
2- اجرا و طراحی: من و عرب حاضریم کارهای مربوط به طراحی صفحات و هماهنگی مطالب را انجام دهیم. (اگر شما می توانید بسم الله)
3- مدیر مسئول: فعلا نداریم. و اگر نداشته باشیم بهتر است! زیرا وابسته به کسی یا چیزی نمی شویم برای مطالبمان!
4- هماهنگ کننده: در هر مرکز ترجیحا دو نفر پیگیر کار نشریه می شوند. از چاپ و توزیع تا دریافت نظرات به صورت میدانی. مهمترین مسئولیت هماهنگ کننده ارسال خبرهای مهم مرکز خود برای مجله است تا دیگران از آن اطلاع یابد.

( آمادگی خود را در نظرات به عنوان هماهنگ کننده در هر شهر اعلام کنید، که از همین الان تکلیف روشن باشد)

5- روابط عمومی: پاسخ به نظرات ایمیل شده و چک کردن مقالات ارسال شده و هماهنگی مجله با محیط بیرون.

خط زمانی (تایم لاین)
خط زمانی یعنی ساختار زمانی ای که برای چاپ هر نسخه باید طی کنیم. پیش نهاد من این است:

شنبه: چاپ – انتخاب موضوع کلی شماره بعدی
یک شنبه: انتخاب مقالات و نوشته ها و اجرای آن ها در رایانه
دوشنبه: انتخاب مقالات و نوشته ها و اجرای آنها در رایانه
سه شنبه: دادن نسخه پیش نویس به سردبیر و درخواست نوشتن سرمقاله مرتبط
چهارشنبه: خواب و استراحت!
پنج شنبه: نهایی سازی مجله و ارسال به مدارس و ایمیل هماهنگ کننده ها
جمعه : خواب و استراحت!
متاسفانه برنامه کاری ما و آقای میرزایی هماهنگ نیست ولی سعی می کنم که جای 4شنبه و 5شنبه رو عوض کنم.

نحوه تمرکز مطالب
با توجه به حجم کم یک شماره نسبت به زمان اجرا، بهتر است بیش از نیمی از مطالب مربوط به یک موضوع خاص باشد. مثلا سرمقاله و مطلب اصلی و چند تا مطلب مرتبط مربوط به یک موضوع باشد.

ستون های پیشنهادی
1- سرمقاله: نمی شه حذفش کرد!
2- مقاله اصلی: روی صفحه
3- “ای شیطون..!” : در این ستون سوتی ها و یا نکات جالبی که از فردی دیدیم،می توانیم اضافه کنیم.
4- “نیازمندی ها” : اشاره به کمبود های مدارس با استفاده از طنز
5- مقاله دوم و سوم: مقاله ای به اندازه نیمی از مقاله اصلی که در پشت صفحه است.
6- اخبار مربوط به همایش پژوهشی هریک از مدارس سمپاد با اختصاص یک باکس مساوی به هر مرکز
؟- شما پیشنهاد بدهید!

همه مطالب به غیر از سرمقاله می توانند از مطالب ارسال شده توسط دیگران انتخاب شوند.

مسئولیت هایی که می بینید می توانید به عهده بگیرید یا فردی می شناسید، بسم الله.. ببینید، شاید بگویید که استقبال نمی شود یا به هدفمان نمی رسیم.. باید تلاش کرد، چشم بسته که نمی شود در این مورد نظر داد.

این پیشنهادات ما برای اجرای نشریه است، که لزوما تصویب شده نیست. نظرات خود را اعلام کنید و جاهایی که کمبود می بینید رو با پیشنهاداتتون پر کنید، تا ادامه کار نشریه رو نهایی کنیم.