کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟!

این طرف : رقص پرده ی حریر آبی رنگ، پنجره باز، خنکای صبح دلنشین، او زیر لحاف گرم و نرم. نور خورشید کم، دیوار ها آبی، یک رز زیبای قرمز روی میز، یک قلم با دفتری کوچک کنارش، قهوه اش داغ، کتابی دلنشین در دست، نگاهش آرام، زندگیش به کام…

 

آن طرف : صبح ابری، همه جا تاریک، دست هایم یخ زده، منِ تنها، رز خونین کمی تنهاتر از من، آبی ام خالی از آرامش، قهوه ام تلخ، تلخ تر، شعر پردرد مشیری روبرویم، چشم هایم خالی از احساس، حرف هایم نانوشته، غم هایم نانوشتنی، دلم پر درد، سرم پر داد…

 

این طرف : در اتاقش بسته، راهرو از صدا خالی، چراغ پرنورش را کرده خاموش، مدتیست آرام خوابیده در جایش. چقدر از نگرانی و دلهره ی زندگی خالی ست. خوش به حالش !

 

آن طرف : سرم در دل لحاف نرم پنهان، اشک ها بی صدا، آرام. نفس ها حبس در سینه. چراغ را کرده ام خاموش، نور ماه دلش سوخته برایم، از پنجره می آید کنارم، دلم پر از بدی، کینه، پر از نامردی دنیا. و از بیرون در می آید صدایی: خوش به حالش !؟!