بهترین خوب شهری داریم ما

مدت هاست خبر هایی میشنویم از قتل در شهر کرج!
با خودم فکر کردم راستی راستی چقدر زیاد شده ها این قتل ها، همین دیروز یکی از مردان آهنین به نام روح الله داداشی در کرج با ضربات چاقو کشته شد. حالا برگردیم به تاریخ های قبل و قتل ها را مرور کنیم…
× عامل قتلهاي سريالي زنان كرج كه 10 دختر جوان را در سال هاي 87- 86 به قتل رسانده بود صبح روز جاري اعدام شد .
×متهم که دارای سابقه کیفری است به شغل مسافر بری مشغول بوده است و مقتولان را به عنوان مسافر سوار خودرو می کرد و قربانیانی که دارای زیور آلات بودند با شگردهای خاص به منزلش می برد و بعد از تعرض به قتل می رساند و جسد را در داخل ملافه ‌ای قرارمی داد.
× مرد افغان كه در جنايتي سياه، دختر جواني را در يكي از باغ‌هاي اطراف شهر كرج به قتل رسانده بود پس از 20 ماه سكوتش را شكست.
×بــه گــزارش «جــام‌جــم» در 2 ســال اخـيــر و بـا دسـتـگـيـري چـنـد قـاتل سريالي در آبادان، كرج و ورامين ــ كه جنايت‌هاي سريالي آنها مدت‌ها سوژه خبري رسانه‌ها بود ــ اين بار نيز در پي كشف جسد 3 زن كه به يك شيوه در شهرستان ماهشهر به قتل رسيده‌اند و جسد آنها از 12 خردادماه تا 25 تيرماه امـسال كشف شده است.
×ديگرتحقيقات در پرونده جنايات سريالي متهمي که در کرج اقدام به قتل هشت زن کرده است، با اعتراف او به دو قتل ديگر وارد مرحله اي تازه شد. به دنبال وقوع جنايتي در بهمن ماه سال گذشته در کمالشهر کرج و کشف جسد يک زن، بازپرس کشيک دادسراي جنايي کرج با صدور دستورات قضايي لازم، شناسايي و بازداشت عامل يا عاملان اين جنايت را خواستار شد.
×در پی ۲ جنایت جداگانه در شهرستان های كرج و رباط كریم كه یك زن جوان و دختری ۱۷ ساله به قتل رسیده اند؛ یك مرد و یك زن در این دو پرونده به اتهام قتل دستگیر شدند.

و هزارتا جرم و جنایت دیگر. و جالب است بدانید که در کنار این جنایات بی وقفه، بی از هرجای دیگری در هر زمینه ای بی قانونی های فجیعی انجام میشود ، برای مثال، شما در این شهر بی عدالتی را بین امکانات منطقه ای و محلی مشاهده میکنید، و یا انواع اقسام گدا ها با قومیت های مختلف مشاهده میکنید،و یا اوباشی گری و زیاد بودن الوات و ماشین گردی های خیلی زیادی دیده میشود، به طوری که می شود گفت مسئولین این شهر بی خاصیت ترین و بی تعهدترین مسئولین محسوب میشوند.

حیات پیروز میشود …

سه هزار سال پیش به خاطر مردی رسید که میتواند پرواز کند و بال هایی برای خود ساخت.پسر او به این بال ها اعتماد کرد و آن را بر خود بست و خواست پرواز کند.اما به دریا افتاد.اما حیات گستاخانه این رویا و آرزو را ادامه داد.پس از سی سال روح مجسمی به نام لئوناردو داوینچی آمد و در میان طرح ها و رسم های خود نقشه محاسبات یک مایشین پرواز کننده را کشید و بر آن تعلیقی نوشت که مثل زنگ در حافظه ی انسان صدا کرد(اینجا باید بال گذاشته شود)لئوناردو موفق نشد و مرد.ولی زندگی به این رویا ادامه داد.نسل ها گذشت و مردم بر این بودند که انسان نباید پرواز کند زیرا خدا نخواسته است.اما سرانجام مردم پرواز کردند.حیات آن چیزی است که سه هزار سال صبر میکند و سر فرود نمیآورد..فرد شکست میخورد ولی زندگی پیروز میشود.فرد میمیرد ولی زندگی بی آنکه خسته و نومید شود به راه خود ادامه میدهد.بالا میرود و به مقصد میرسد و دوباره به هوس و شوق دیگر می افتد. ما میمیریم و از میان میرویم تا حیات جوان و نیرومند بماند.اگر همیشه زنده میماندیم رشد متوقف میشد و جوانی دیگر جای خود را روی زمین نمییافت.مرگ مانند سبک نویسندگی ، حذف زواید و فضولات است .ما پیش از آنکه بمیریم نشاط و حیات خود را عاشقانه به موجود تازه تری میدهیم.مرگ فقط برای اجزا است و گرچه که ما اجزا هستیم میمیریم اما حیات کل را مرگی نیست. اینجا پیرمردی است که بر بستر مرگ دراز کشیده.دوستان او به دورش جمع شده اند و در کارش فرو مانده اند،خویشاوندانش گریه میکنند،چه منظره وحشتناکی،بنی است سست و از کار افتاده.دهانی بی دندان و چهره ای بی خون.زبانی بی حرکت و چشمانی بی نور.جوانی پس از آن همه سعی و تلاش به این بن بست رسیده است.مردی پس از این همه رنج و درد کارش به اینجا رسیده است.این بازویی که ضربات محکم میزد و در بازی های مردانه برای پیروزی میکوشید ،آن همه دانش و علم و حکمت،آخر به این وضع افتده است،این مرد هفتاد سال با رنج و زحمت به کسب علم و دانش و حکمت پرداخت.دلش از راه درد درس مهر آموخت و ذهنش فهم و کمال یاد گرفت،هفتاد سال گذشت تا از حیوانی به آدمیت رسید و توانست حقیقت را بجوید و زیبایی را بیفزاید.ولی اکنون مرگ بالای سر اوست و در کامش نفوذ کرده است.دلش را میفشارد ،مغزش را میترکاند،نفسش را بند میآورد، مرگ پیروز میشود … در بیرون،بر روی آلاچیق های سبز،مرغان چهچه میزنند و خروس سرود طلوع آفتاب را میخواند و روشنی مزارع را فرا میگیرد،جوانه باز میشود.شاخ ها سر بر می آورند،شیره ی نباتی در تنه ی درختان بالا میرود.این جا کودکانی دیده میشوند.با چه شادی جنون آمیزی بر چمن های نمناک از شبنم سحری راه میروند و میخندند و همدیگر را صدا میکنند و یکدیگر را دنبال میکنند و نفس نفس میزنند بی آنکه خسته شوند.چه نشاطی،چه روحی و چه وجدی!آن ها هیچ توجهی به مرگ دارند؟آنها رشد خواهند کرد و یاد خواهند گرفت و عشق خواهند ورزید و شاید پیش از مردن کیفیت حیات را کمی بالاتر خواهند برد.به هنگام مرگ فرزندانی خواهند داشت که با پرستاری و مراقبت ، آنها را بهتر از خود ساخته اند و بدین گونه مرگ را گول خواهند زد.در زیر سایه درختی دو دلداده راه میروند و خیال میکنند که کسی آنها را نمیبیند.سخنان نرم و آهسته ی آنها با صدای مرغان و حشراتی که جفت خود را میخوانند در میامیزد.آن عطش و گرسنگی از راه چشمان حریص و نیمه خوابیده سخن میگوید و شیفتگی والایی از راه دست های به هم فشرده جاری میگردد. زندگی پیروز میشود … از کتاب “لذات فلسفه” اثر ویل دورانت

دلم انگاری گرفته…

دلم انگاری گرفته قد بغض یا کریما
عصر جمعه توی ایوون میشینم مثل قدیما
تو دلم میگم آقاجون تو مرادی من مریدم
من به اندازه وسعم طعم عشقتو چشیدم
کاشکی از قطره اشکت کمی آبرو بگیرم
یعنی تو چشمه چشمات با نگات وضو بگیرم
برای لحظه دیدار از قدیما نقشه داشتم
یه دونه هدیه ناچیز واسه توکنار گذاشتم
یادمه یکی بهم گفت هرکی تنهاست توی دنیا
یه دونه نامه خوش خط بنویسه واسه آقا
کاغذ نامه رو بعدش توی رودخونه بریزه
بنویسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیزه
خاطرت خیلی عزیزه…

حستون چیه؟…

با تو اَم…

من همه شماها رو دوست دارم،همه رو. یعنی تو تا حالا نفهمیده بودی؟
اصلا همین که همه اش داشتیم تو سر و کله ی هم می زدیم و با هم دعوا می کردیم… واسه همینه که دوستتون دارم…
آخه تا کی می خوای دماغتو بالا بگیری و نیگام نکنی، هوم؟
مگه دنیای زیرِ دماغ چه اشکالی داره که گاهی، فقط گاهی، بهش سر نمی زنی؟
آخه که چی؟
با تو ام، تو….
الآن دارم صدای دوستان عزیز رو می شنوم که: اَه… زهرا! تو رو خدا اینقد شخصی ننویس بابا!
عزیزِ دل، من همیشه با تو بودم، روی صحبتم با تو بود، ولی تو هیچ وقت مطلبو نگرفتی و همیشه گفتی: شخصی نوشتی. بابا ناسلامتی ما سمپادی بودیم ها، از شما بعیده قربان …

این حرف ها، اینجا، تو گلوم گیر کرده بود. الآن حس می کنم بهترم.

گری های شبانه

ساعت ۱۱ شبه! خیلی عادی می‌ری تو اتاقت و در و می‌بندی! اما به محض اینکه در و بیستیو رو تختت دراز کشیدی یهو اشکات سرازیر می‌شه! نمی‌تونی کاریش بکنی! یه چیزی ته دلته می‌گه تا می‌تونی گریه کن که دیگه فرصت گریه کردن دستت نمی‌اد! بعضی وقتا هم اون هدفونتو ور می‌داریو شروع می‌کنی به گوش دادنه اهنگی که باهاش خاطره‌ها داشتی! اما خاطره‌های بد و همین هم باعث می‌شه بیشتر گریه کنی!!! حتی بعضی شبا اونقدر شدت گریه هات زیاد می‌شه که بالشتو محکم می‌گیری جلوی دهنت تا صدات بیرون نره! شبم با همین حالت به خواب می‌ری و بعد یه صبح جدید اما پر از درد گریه‌های شب پیش!

اگه این کارو می‌کنی کاملا «درکت می‌کردم چون منم تا یه مدت شبا کارم همین بود! موضوع اینه که حتی خودمم درست نمی‌دونستم چرا دارم اینکارو می‌کنم! فقط یه حسی داشتم که منو مجبور به این کار می‌کرد!

تا حالا از خودت دلیل گریه هاتو پرسیدی؟ اینو بدون سوال کردن از خودتو جواب دادن به اون‌ها بیشتر از رفتن پیش هر مشاور یا روان‌شناسی کمک می‌کنه اما در صورتی که عاقلانه بهشون جواب بدی!

خوب جواب می‌دی: شکست خوردی، عزیزی رو از دست دادی یا کسی که دوسش داشتیو ازت گرفتن! ممکنه حتی همین الان که من اینارو می‌گم باز اشک تو چشات جمع شه! اما به خاطر خودت یه بارم که شده این کاری که می‌گم رو بکن! وقتی در اتاقو می‌بندی می‌شینی رو تختت به جای اینکه گریه کنی فقط یه شب از خودت سوال کن چرا باید گریه کنی؟ حتما» جواب می‌دی واسه اینکه راحت شی! اما می‌دونی گریه کردن خوبه ولی به یه اندازه. نه اینکه هر شب گریه کنی… می‌دونم یه مشکلی هست یه چیزی توی دلته داره ازارت می‌ده! داره از درون نابودت می‌کنه!

می‌دونی اگه بتونی بهش غلبه کنی چی می‌شه؟ تو این قدرت رو هم پیدا می‌کنی که بر خیلی چیز‌های دیگه غلبه کنی و با کمک عقلب تصمیم بگیری!

به جای اینکه گریه کنی و به قول خیلی از نوجوونا خودتو با گریه خالی کنی تا اروم شی خوب فکر کن، گریه نکن ببین چیکار می‌تونی بکنی؟ وقتی عاقلانه فکر کنی انگار یه ارام بخش خیلی قوی بهت تزریق شده! اینجوری هم شب راحت می‌خوابی و هم روزه بعد رو با شادابی شروع می‌کنی!

می‌دونم کاره سختیه اما باور کن عملیه! من بهش ایمان دارم.. هر حرفی که اینجا می‌زنم رو روی خودم امتحان می‌کنم چون نمی‌خوام مثه بقیهٔ ادما خرفایی رو که می‌شنوم بزنم… دوست دارم ببینم ایا عملیه یا نه!

پس از این به بعد اگه به حرفام توجهی نمی‌کردی به خاطر خودت توجه کن!

(می‌دونم خیلی طولانی شد… هنوز خیلی چیزایه دیگه می‌خواستم بگم اما فعلا «همین اصل کاریو بهش عمل کن تا بریم سراغه مرحلهٔ بعد)

تقدیم به سمپادیا

فاطمه

تفاوت دو عشق

سلام به همه!

می‌خوام امروز تفاوت دو نوعشقو ودوست داشتن رو به طور خلاصه بگم و اینکه کدوم بهتره! اما بذارید اول با یه مقدمهٔ کوچیک شروع کنم!

خیلی از ادما ممکنه عشق یا چیزی که ما اسمشو عشق گذاشتیم (در صورتی که عشق نیست) رو تجربه کردن! خیلی از یه خواننده یا بازیگر خوششون می‌اد و تا مرز عشق می‌رن! خیلی‌ها از یکی که می‌شناسنش خوششون می‌اد و عاشقش می‌شن! و خیلی انواع دیگه…

اما الان می‌خوام همون دو تارو مقایسه کنم! اما این دفعه یه مثال راجع به خودم می‌زنم!

من تا چند وقت پیش یکی از طرفدارای پرو پا قرص جاستین بیبر بودم…. و به طور وحشتناک عاشثش… راستش نمی‌دونم چی شد دست از دوست داشتنش بر داشتم… چند وقت بعد از اون هم عشق به یکی از کسایی که نزدیکم بودن رو تجربه کردم! اما به دلیل یه سری اتفاقات ازش هیچ خیری ندیدم! اکثر کسانی که یه نفر نزدیکشون رو دوست دارن شکست خوردن!

می‌دونید دوست داشتن جاستین یه جور دیگه بود.. ممکنه احمقانه به نظر بیاد چون جاستین حتی نمی‌دونست کسی مثه من وجود داره و خوبیش هم به همین بود.. چون اینجوری هیچ وقت باعث شکسته شدنم نمی‌شد و اگر هم می‌شد خیلی زود فراموش می‌شد! سر دوست داشتن جاستین خیلی چیزهارو یاد گرفتم! خیلی چیزاییو که راجع به خودم نمی‌دونستم فهمیدم.. خیلی چیزا رو تجربه کردم و ازشون درس گرفتم… اما این عشق دومی هیچ فایده‌ای جز شکست واسم نداشت… شکستی که اثراتش تا الانم باقیه!

حد اقل هنوز هم با گوش دادن به اهنگ‌های جاستین ارامش می‌گیرم اما اون….

فکر کنم واضح گفته باشم و خودتون بتونید راحت منظورم رو بقهمید!

همه می‌گن به کسی عشق بورز که بهش می‌تونی برسی و نزدیکته!

اما من می‌گم….

سعی نکن به کسی که نزدیکته و ممکنه باعث خرد شدنت بشه عشق بورزی سعی کن عاشق کسی بشی که عاشق اون بودن حتی در صورت شکست به تو درس بده!

دقیقا «مثل همون چیزی که من تجربه کردم!

اما ارزو می‌کنم هیچ وقت پس از هر عشقی شکست نباشه و این عشق تا ابد ادامه پیدا کنه!!!! به بی‌‌‌نهایت برسه!

تقدیم به همهٔ هم عقیده‌ها

فاطمه