راننده تنها

بوق بووووووق. یه مسافر اون جا است. مال منه. من سوارش می کنم. بوووووووووووق. کنار کنار.

سبقت بگیر، بگاز، بگاز، تند تر، زود باش تا کسی سوارش نکرده.

هی هــــــــــــی! چه خبرته؟!

مگه نمیبینی؟ انگار ساخته شده برای [ماشین] من. چه طور از دستش بدم؟

آخرش چی میشه؟

دو حالت داره:

یا مسافر میره و تو بهش نمیرسی.

یا میرسی و تا یه جا میبریش.

خیلی خیلی نادره که مسافر تا آخر خط باهات بیاد.

مسافرا براشون مهم نیست تو کی و چی هستی.

مسافر تصمیم با خودشه. که بخواد هم مسیر تو باشه یا راه خودش رو بره.

اما اکثر مسافرا میرن.

انگار هر کسی که خواستی تا آخر خط با تو بیاد مسافر بود.

او رفت. نرسیدم سوارش کنم.

آن یکی هم همین طور.

———

دیدم خیـــــــــلی وقته اینجا کسی چیزی ننوشته. خواستم یه تکونی بدم، ولی دیدم چیزی در بساط ندارم، به ناچار باز هم از وبلاگ خودم اینجا آوردم.

چه جالب! اولین مطلب سال ۸۸ رو نوشتم!

گاوِ 88

اول ها خیلی مد بود این اسم گذاری چینی سال ها.این اول ها که می گویم برای ده-دوازده سال پیش است البته…آن موقع همان اول تقویم ها می نوستند که مثلا امسال چه سالی است و تلویزیون هم کلی رویش مانور می داد.هنوز هم البته این اسم ها هست…همه این طالع بینی ها را که باز کنی(اعم از چینی،هندی و حتا افغانی)ویژگی ها را طبق سال نوشته و خیلی هایشان هم لطف کردند و سال هایی آینده و گذشته ای که به اسم این حیوانات بدبخت تمام می شده را آوردهطبق این روند یکی مثل من می شود میمون و شما می شوید اژدها…و چه خوب شد بین این سال ها خر نداشت هر چند همان بز و گاوش هم قابل تامل است.طبق این طبقه بندی چینی 88 باید بشود سال گاو…87 هم سال موش بود…موش برود گاو بیاید و سال موشی ما بشود سال گاوی!و این وسط هم زندگی ما بشود زندگی سگی!

به دور از همه نفوس بد زدن ها امسال قرار است سال گاوی باشد تا چند ساعت دیگر موش جغله87 برود و گاو چاق و چله 88 جایش را بگیرد.
گاوی که قرار است ما را در معده رابعه اش هضم کند و زندگی را به خوردمان بدهد و یا شاید برعکس…ما هضمش کنیم و زندگی را نشانش دهیم.
زندگی طرز تفکر ماست
چه هضم بشویم چه هضمش کنیم…اگر خوب فکر کنیم خوشبختیم.
اگر اینگونه شد،آنوقت چه گاو باشد چه موش…زندگی ما هیچ وقت سگی نخواهد شد
عیدتان مبارک

مي شود زندگي كرد!

يك سري بيماري است كه تو به آنها مبتلايي ، جوان ؛ و خودت نمي داني.كافه نشيني را بگذار كنار؛ كش رفتن ماشين بابا كار بدي ست، كشتي گرفتن با ايرانسل و تاليا و همراه اول هم هيچ دردي را از تو دوا نمي كند.تمام زندگي ات پر شده است از اين ها ؛ طوري كه خيلي ها را مي شناسم كه بدون يكي از اينها اصلا نمي توانند زندگي كنند!

 

مي شود. به خدا مي شود!بدون به فحش كشيدن زمين و زمان ، بدون لجبازي، بدون تحمل ريتم هاي سنگين و تند در 2 ميلي متري پرده ي گوشَت و بدون تكرار مداوم كلمه ي shit هم مي شود زندگي كرد.

 آره، مي تواني.مي تواني زندگي كني؛ اگر كمي از لاك خودت و دنياي هپروت و درهمي كه براي خودت ساخته اي بيرون بيايي و به جاي سرك كشيدن به دنياي شخصي هم سالانت و بالا رفتن از ديوارهاي كوتاه زندگي شان؛، به دنياي بزرگتري كه خودت در آن زندگي مي كني، نيم نگاهي بيندازي.

بدون مبايل و اس ام اس مي شود زندگي كرد.بدون غر زدن هاي بي انتها و دستور هاي نامتناهي تر به مامي و ددي و فيس و افاده هاي بي خودي و بدون اعتقاد به اين جمله كه «زمانه فحش مي طلبد» واقعا مي شود زندگي كرد،دوست من؛ باور كن!

به جاي ناسزا گفتن به روزگاري كه اسيرش شده اي، به جاي لعنت كردن خودت و خودش و كل ما فيهِ و به جاي اينكه سياه بناميش، فقط يك لحظه پايت را روي ترمز بگذار و خودت را نگاه كن. مداد سياه دست خودت است رفيق!

اين تويي و هزاران جوان ِ به ظاهر بي خيال ِ مثل خود ِ تو و من هستند كه دارند صفحه ي روزگار را رنگ مي زنند.آن هم انقدر بد رنگ، از نوع سياهش!فكرش را بكن! اگر يكي مثل خودم و خودت شروع كنيم به شبيه سازي و دنيا را بگيريم چه افتضاحي به بار مي آيد! دنيا پر مي شود از كلي جوان ِ دپ و ضد حال و عاصي(درست نوشتم؟!) مثل ما!غـــــيـــــر قـــــابــــل تـــحمل است واقعا!

جو زمانه آنقدرها هم فحش نمي طلبد ؛ دوست من!همه چي فقط به رنگِ مدادِ دستت بستگي دارد و كمي هم به رنگ شيشه ي عينكت شايد ؛ مطمئن باش!

يك سري بيماري است كه تو به آنها مبتلايي ، جوان ؛ و خودت نمي داني.كافه نشيني را بگذار كنار؛ كش رفتن ماشين بابا كار بدي ست، كشتي گرفتن با ايرانسل و تاليا و همراه اول هم هيچ دردي را از تو دوا نمي كند.تمام زندگي ات پر شده است از اين ها ؛ طوري كه خيلي ها را مي شناسم كه بدون يكي از اينها اصلا نمي توانند زندگي كنند!

هست.واقعا هست چيزهاي زيباتري كه بشود بهشان باليد، بشود ازشان لذت برد. حالا نه الزاما يك شاخه ي گل ، اما از صداي نفس زدن هاي تند پسربچه ي توي پارك كه مي تواني لذت ببري؛ نمي تواني؟!

امتحان كن.يك هفته مبايل و پي.سي و چه و چه را كنار بگذار و برو بالاي كوهي ، دم رودي ، زير درختي ، جايي؛ ببين مي تواني دوام بياوري يا نه. من كه دارم تو را موعظه مي كنم شايد خودم نتوانم؛ تو اگر توانستي خبرش را بهم اس ام اس كن!

 

سال نويت هم مبارك!

 

گردش سال نو – 1

مامانم میخواد بره بانک ملت سر خیابون اما بابام میگه بیخیال اون جا بشه. آخه قبلا سر یه موضوعی با متصدی های اون جا دعوا کرده. مامانم تصمیمش رو عوض می کنه. میخواد بره بانک تجارت. منم میخوام برم بانک سامان. میخوام یک حساب شخصی باز کنم و هم کارت بگیرم و هم از خدمات تلفن بانک و اینترنت بانکش استفاده کنم. خیلی به دردم میخوره. مخصوصا که توی اینترنت زیاد برام کار مالی پیش میاد.

هرقدر سعی می کنم به بابام توضیح بدم که چرا بانک سامان ، نمی تونم ! کلی در مورد خدماتش توضیح میدم ولی نمی تونم قانعشون کنم که بانک با بانک فرق داره ! میگن سر کوچه 2 تا بانک هست واسه چی این همه راه بریم بانک سامان ؟!

به هر مصیبتی بود راضیشون می کنم که باهم بریم بانک سامان. از قبل پیش بینی کرده بودم که برای زیر 18 سال حضور اولیا الزامیه ! تمام مدارک رو هم آورده بودم. نمی خواستم بیخودی معطل بشیم.

وارد بانک میشیم. جلوی در یک خانوم وایستاده که راهنمایی می کنه و فرم های لازم رو میده. چقدر خوب ! معطل نمیشیم سر باجه. دستگاه نوبت دهی هم توی بانک بود. با فشار یک دکمه ، یک شماره بهت میداد و بعد باید منتظر می موندی تا دستگاه شماره رو اعلام کنه. دیگه سرپا وایستادن و دعوا سر نوبت نبود . ( البته بانک کوچیک بود و آدم زیاد. صندلی خالی برای نشستن نبود). به خانومه گفتم که میخوام حساب باز کنم و زیر 18 سال هستم. گفت بیا اینارو پر کن. 6 صفحه فرم که یک سریش رو من باید پر می کردم و یک سری رو بابام. فرم هارو پر کردم و منتظر موندم تا باجه‌مون اعلام بشه. دستگاه اعلام می کنه باجه شماره 6. به همراه پدر میریم باجه 6. مدارک رو میدم و متصدی برمیگرده میگه زیر 18 سال خدمات بانکی این نوعی نمیدیم . به به ! خیلی ممنون. خسته نباشید. این رو همون دم در می گفتین تا ما این همه معطل نمیشدیم !

از بانک خارج میشیم و میریم به سمت بانکی که مامانم میخواست بره. بانک تجارت سر کوچه مون. البته توی راه بابام به اصرار من از بانک رفاه می پرسه زیر 18 سال میشه یا نه ؟ اون ها هم میگن نه !

وارد بانک میشیم. خوشبختانه دستگاه نوبت دهی داره. نوبت میگیریم. حدود 20 نفر قبل ما تو صف بودند. حالا صبر می کنیم. مامانم میخواد حساب باز کنه. اما کسی نیست فرم بده. بابام میره پیش یکی از متصدی ها بهشون میگه فرم بدین ما پر کنیم. متصدی میگه بشینید تا نوبتتون بشه. نوبت ماهم میرسه. بعد از کلی وقت گذاشتن سر باجه ، برای پرکردن فرم ها متصدی میگه این چک پول های شمارو قبول نمی کنیم. برین از بانک مربوطه بگیرین. بیخیال بابا ! کی میره این همه راه‌ ؟ به هرحال کم و بیش مقداری پول از ته جیبمون جور میکنیم دو تا حساب باز می کنیم . وای که چقدر خسته شدیم …

میریم خونه. موقع ناهاره. بعد از خوردن ناهار باید برم قبض هارو پرداخت کنم. 4 تا قبض مختلف. بابام کارت خودپردازش رو میده بهم تا برم پرداخت کنم. البته 2 تا از این قبض ها مال موبایل بودند و مال دوره قبل بودند. باید میرفتم قبض جدید میگرفتم. یکی از موبایل ها قطع بود پس باید بعد پرداخت دوباره بر میگشتم دفتر خدماتی. حدود نیم ساعت طول میکشه تا برم دفتر مخابراتی. 2 تا قبض میگیرم و میرم بانک. علاوه بر قبض ها باید 5 تومن به سرور سمپادیا واریز میکردم. اون رو به بذرکار گفته بودم و اون قبل رسیدن من به بانک ، آدم فرستاده بود برای پرداخت. البته از اون خبری نشده بود. تصمیم میگیرم خودم پرداخت کنم. اخبار اعلام کرده بود که پرداخت قبض فقط از طریق خودپرداز یا تلفن بانک یا اینترنت امکان پذیره و بانک ها قبض قبول نمی کنن. منم پول نقد نگرفتم از بابام و فقط کارت برداشتم.

وارد بانک ملی میشم. خبری از دستگاه نوبت دهی نیست. همین جوری باید وایستی صف. از یکی می پرسم آقا سر و ته این صف کجاست؟ میگه نمی دونم. هرجا میخوای وایستا. به هر حال سر یکی از صف ها منتظر می مونم. متصدی اون باجه برمیگرده می گه آقا من دیگه میرم ناهار بخورم. شما برین دنبال اون یکی باجه ها. ملت صداشون درمیاد. یکی از اون ور میگه : همه تون مثل هم هستین. میرم سمت باجه بعدی. متصدی بعدی که پسر جوونیه خیلی راحت روی صندلی نشسته میگه من میخوام استراحت کنم منتظر بمونید. همین جوری داره میخنده و به ملت منتظر و عصبانی نگاه می کنه. از قیافش معلومه که حسابی پارتیش کلفته. میگه منم به استراحت نیاز دارم !

توی بانک نگاهم میره به سمت پله های طبقه دوم. نوشته پرداخت قبوض برق و تلفن و … طبقه دوم ! یک آقاهه که قبض هارو تو دستم میبینه میگه میخوای قبض بدی برو طبقه بالا ! منم که پول همراهم نبود چاره ای به جز خودپرداز ندارم.همین لحظه اس ام اس بذرکار میاد. میگه فیش پرداخت شد. منم با خوشحالی تمام از اون بانک میرم بیرون. آخه اگر اخبار اعلام کرده که بانک ها قبض قبول نمی کنن پس این چیه؟

حالا نوبت پیدا کردن خودپردازه. خودپرداز ها حسابی شلوغن. دم عیدی ملت دارن خرید می کنن خوب. اونور چهارراه یک خودپرداز میبینم که خلوته. میرم اون ور چهارراه . آفتاب نمیزاره نمایشگر خودپرداز رو به خوبی ببینم. صفحه ش کدره ! به زور نوشته هاش رو می خونم . مشترک گرامی خود پرداز در حال حاضر فعال نمی باشد ….  وای خدا. از خلوتیش باید حدس میزدم که این کار نمی کنه.

دوباره برمیگردم جای قبلیم. 5-6 تا بانک دیده میشه. خودپردازهای همشون شلوغه. چشمم میافته به شعبه الکترونیکی 24 ساعته بانک تجارت. میرم توی شعبه. چند نفر توی صف هستند. منم صبر می کنم تا نوبتم برسه ! نوبتم که میرسه ، کارت رو وارد دستگاه می کنم. رمز عبور رو میزنم …. منو ظاهر میشه.متاسفانه نتیجه من برای جستجوی گزینه پرداخت قبوض نتیجه ای نداره ! سیستم پرداخت قبض نداره. چقدر مضحک !

میرم سراغ خودپرداز بانک کشاورزی. نسبتا خلوت تر بود. بازهم میرم آخر صف. نوبتم که میرسه شروع می کنم به پرداخت قبوض. قبض اول رو میگیرم دستم. باید شناسه قبض و شناسه پرداخت رو وارد کنم. اعدادی در حدود 16 رقم ! دیوانه کننده بود. شروع می کنم به تک تک زدن اعداد. دکمه های خودپرداز خیلی بد بودند. به عدد دهم که میرسه دکمه های خودپرداز قاطی می کنن. به جای یکی ، دوتا میندازن. دکمه اصلاح و دوباره وارد کردن از اول … بعد از سه بار تلاش موفق میشم پرداخت کنم. قبض اول پرداخت شد … به پشت سرم نگاه می کنم. افراد زیادی تو صف هستند. تصمیم میگیرم برم آخر صف تا مردم کارشون رو بکنن و من هم قبض های بعدی رو پرداخت کنم. به هرحال اون ها هم عجله دارند. دوباره نوبتم میرسه. قبض دوم رو پرداخت می کنم. قبض سوم هم به همین ترتیب. البته بازهم به همراه مشکلات کیبرد خودپرداز. نوبت به قبض چهارم میرسه. کارت رو میندازم تو دستگاه. یهو میبینم یکی از توی بانک با کلید میزنه به شیشه ! چه خبره ؟ آقاهه میگه کارتت رو بردار میخوام پول بزارم تو دستگاه. 5 دقیقه هم معطل کار ایشون میشیم. قبض چهارم رو هم به هر مصیبتی هست پرداخت می کنم. البته قبض سوم و چهارو رو باهم پرداخت میکنم. چون یادم میافته دستگاه های خودپرداز اجازه نمیدن کارت بیش از چندبار در یک روز استفاده بشه.

حالا باید ببرم فیش هارو نشون دفتر مخابراتی بدم تا موبایل رو وصل کنند. فاصله بانک تا دفتر رو طی می کنم. متصدی دفتر مخابراتی میگه برو کپی بگیر از این فیش ها. میپرسم کپی کجا هست؟ میگه پایین. میگم طبقه پایین؟ میگه بله. میرم طبقه پایین خبری از کپی نیست. از یکی از مغازه ها می پرسم. میگه برو فلان جا. میرم فلان جا و کپی میگیرم. بر میگردم دفتر مخابراتی. اصل فیش هارو میگیره و بعدش میگه تا 2 ساعت خطتتون وصل میشه.

من خسته ، سوار اتوبوس میشم و بر میگردم خونه …

ادامه دارد …

شاید


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار*

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی بکام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

*نه این بهار. بهارهای دیگری..

پ.ن: این پست فقط انگار راجعبه بهار است و منظور چیز دیگری.


عید باستانی

به ، سلام برو بچ

من بازم اومدم

به ،  سلام برو بچ

من بازم اومدم

گرچه خیلی به خودم ور رفتم که نیام ولی نشد دیگه

حالا که اومدم می خواستم بگم که …….

اه یادم رفت چی میخواستم بگم

ولی عیدتون مبارک

به رسم همیشگی

یا علی

مخلصیم