هیچ وق خاص نبودم

زندگی من ساده است.

لا اقل من اینطور حس می کنم.

هیچ وقت خاص نبودم.

نه با کفش پاشنه بلند بیرون می روم و نه دستبند دوستی به دست دارم حتی کسی را ندارم تا برای او زندگی کنم.

من تنها خودم هستم و خدایم.

دختری که نه ضعیف است و نه ضعیفه. از خیلی ها هم مردترم.

حتی…اگر باز هم ضعیفه صدایم کنند.

پنجه ی تو

صدا صدا صدای تو
نفس نفس دویدنت
گشودن در دلم
به سوی او دویدنت

****

نگاه من به سوی تو
نگاه تو به سوی او
چه بوده اشتباه من
خودت بگو خودت بگو!

****

رها کنم جان و تنم
تا که کنم فدای تو
هر نفس این دل من
ندا و نغمه های تو

****

به یاد تو گریه ی من
به دست او پنجه ی تو
شب و خیال و خلوتم
به یاد بوسه های تو

****

قطره ی اشک چشم من
به یاد تو شده روان
این دل پر حرارتم
پی دلت دوان دوان!

****

اگرچه تو روی ز من
اگرچه ترک من کنی
ولی به یار خود بگو
که با دلش چه میکنی!

ح.م ویسایک
9 خرداد 92

حس قریب

حس خاصی داشتم،حسی عجیب،حسی آشنا ولی غریب. گفتم چه شده؟ گفت:هدفی داری.گفتم: در دور دست؟ گفت:می تواند کنار پایت باشد. گفتم:می خواهم به آن برسم. گفت:انتخاب کن.گفتم: از جلو می روم. گفت: از پشت سر می تواند کنار پایت باشد.گفتم:پس از پشت سر می روم که نزدیکتر است ،ولی چه کنم؟ گفت:چشمانت را بگشا .گفتم: نمی توانم ،چشمانم سنگین است،نمی دانم چی روی چشمانم است. گفت: ابری است سیاه. گفتم:چه کنم؟ گفت : اشک بریز و غرش کن ومشکی بپوش که فکر کند از اویی. اشک دروغین ریختم ومشکی پوشیدم. ابر کنار رفت. گفتم حال چه کنم؟ گفت: به دور دست بنگر، چه می بینی؟ گفتم:تار می بینم وچشمانم در دوردست می سوزد،چه کنم؟ گفت: دور دست را رها کنونادیده بگیر و به نزدیکی نگاه کن تا چشمانت آرام بگیرند. گفتم: تاری ها وسوزش ها را در نزدیکی ام حس می کنم، حال چه کنم؟ گفت: رویت را از آن ها برگردان تا آرام بگیری. گفتم حال چه کنم؟ گفت: خوب گوش کن چه می شنوی؟ گفتم: زوزهی باد نمی گذارد بشنوم ،چه کنم؟ گفت: مثل باد زوزه بکش تا صدای باد را نشنوی. گفتم: صدای ناله ای را می شنوم. گفت:به فال نیک بگیر شاید ناله ی گرگی است. گفت: حال از کدام می روی ، راست یا چپ؟ گفتم:از چپ می تواند کنار پایم باشد. هیچ نگفت. گفتم: چه کنم؟ گفت : حرکت کن. گفتم: نمی توانم،خاک تشنه جلوی پایم است. گفت: مشکی خالی رویش بگذار و فورا رد شو. لاله ای تشنه درنزدیکی آبی دیدم خود نیز تشنه بودم. گفت: زودتر از لاله از آن بخور تا تو تاب بیاوری. گفتم: گل محتاج تر است وآب مال او بوده. گفت:رغیب است کنارش بزن. آب را نوشیدم،لاله خشکید . پرنده ای پروبال شکسته دیدم گفتم: چه کنم؟ گفت بالش را به بهای پرواز بر پشتش ببند. گفتم: او تاب مرا ندارد. گفت می تواند کنار پایت باشد. بالش را بستم ولی در انتها تاب مرا نیاورد ومرد. خسته ای زیر درخت دیدم که چهرهاش را بسته بود. گفت: خنجری در قلبش فرو کن. گفتم: ولی .گفت: او رغیب توست. نقابش را کنار زدم عکس خودم را دیدم. گیج شدم و روی زمین افتادم ،در خاک تشنه غلتیدم. به گل نکاه کردم که مرده بود. به پرنده نگاه کردم که هنوز در آسمان معلق بود. به او نگاه کردم میان ابروبادوتاری و سوزش بود.چشمانم را بستم وبا خنجر قلبش را نشانه رفتم ولی وقتی چشمانم را باز کردم،هدف خنجر را قلب خود یافتم.

حضرت آزادی

تا زنجیر بر دستانت هست تا قفل بر دهانت هست تا پایت را میخ کرده اند که مبادا قدمی بی اذن حضرت ” آن چه ما می دانیم” برداری تا عقل تنها مزیتش از بر کردن صفات ثبوتی و سلبی است تا از شاپرک های رنگ رنگ سرنوشتت فقط تیره ای تک رنگ و افسرده باقی مانده تا نخواستی آن ها نباشی تا با هستی شان هستی و با نیستی شان نیستی تا نمی اندیشی تا اگر هم می اندیشی در اتاق فکر آنان می اندیشی تا اگر هم در اتاق آنان نمی اندیشی، اندیشه ات به زبانت و به قلمت سرایت نکرده، خلاصه تا تو آن هایی و آ نها همه، خوبی و نجیبی و نمونه و پاک و معصوم و سلام الله علیها و رحمه الله و برکاته….

اما

.

.

.

اما

آنی که بخواهی با دستان خسته زنجیری ات شاپرکی را تا  آغوش رهایی بدرقه کنی بخواهی قهوه تلخ حقیقت را کمی مزمزه کنی فریاد برآرند که وای برما که بند ها گسسته شد و حرمت ها شکسته شد و قلب ها تیره شد و صورت ها زشت شد و سیرت ها پلشت شد و عقل از سر پرید و نجابت پرید و پاکی پرید و خلاصه “دیوانه ای از قفس پرید” و هر آن چه خوب بودی پرید و پرید و پرید و …

 

به نام حضرت آزادی

                       به نام خدا

قسم میخورم…..

قسم به دستان چروکیده پیرمرد دوره گرد مهربان خیابان 17 شهریور وقتی که آرام کنار دوچرخه اش خوابیده.

قسم به برق چشمان رفتگر محله مان وقتی که صورتش را پوشانده تا کسی نشناسدش.

قسم به اشک آن پدر وقتی که پول ندارد.

قسم به آه مادر وقتی در آشپزخانه یک متری آشپزی می کند.

قسم به این ها وقتی که تو فکر می کنی می خواهم قصه ای تراژدیک برایت تعریف کنم تا هنر نویسندگی ام را به رخت بکشم.

.

.

.

قسم به آنها که سفره دلشان به قدر یک دنیا بزرگتر از سفره ناهارشان است سفره ای که سالادش اشک ، ترشی اش غم، ماست و دوغش آه اما غذایش صبر و شکر است.

 

قسم می خورم …

و شمع…

و عشاق بودند و دیدند و شهید، رفتند…همان هنگام که علما قلم بر ورق خسته میکردند و حیران باخود از بی خودی هذیان به باد هوا میراندند و هر لحظه بودشان عبث تر از پیش بود و عشاق… بودند.

و ابر ها محرم رازهای مگوشان شدند و مردم پستِ زمین، پوزخند پیشه کردند و همین، مُهر ناگویی بر حلقوم خشکیده شان شد و تشنه و سربِ جهل به گوش، به دامان گور به هزار زاری و التماسِ گاهِ شبگیر،سرازیر و ناچار، گرچه بس دیر، حقیقت را دیدند و…سرابِ کنجی امن، ماواشان شد…و هرکه حق را خفت، پوسید…مرد… چه زنده…چه مرده

و خسته نشو به فهم این بی مایه نبشته اگر عاقلی و نافهمِ عشق…که بیزارم از اینگونگیِ تو عزیز…که مرا آزردی…که خسته کردی، که کنارت ایستادم و طلبت کردم و گفتم دلم،چون است و تنها نشسته ام و دیدنم بغض است به خدا…و گفته ام به گلو اسیر و گر گویمش، ماتمی گران خواهدت آمد و تو…آنسان که نباید گفتی و…گفتی. و من تاب دشنامت را نداشتم جانان من…تاب دشنام جانانه ات را نداشتم… دلم برایت باز بود و عجیب آن دم کور بودی و…با چه سخاوتی هرزه گویی ات را نثارم کردی.

و به سینه ی شب، پروانه… با پشت خم و پای لرزان…بر بالین شمع، پُربار، بر خاک شد…شمع گفت…نگفتمت جان دل؟…این رفتن و رفتن ات از من …ماندی به هیچ،بازگشتت منم. و تمامیِ آن اوهامِ “جز من”، کابوسند و خیال. بی من، پی نور از چه میگردی…عالم شب است و من اینجا! بیا بنشین، دمی خنده ام کن، دلم تنگ خلوصت است…

و شمع، پرسید پروانه را…چه گشتی از این دَورانِ شام تا سحر؟

گفت گردان پیرامونت مالامالِ حُزن هجر و رعب قُربم، چون باشم منِ بی دل که دلم به دامانت گم گشت چندباره و پی اش رفتن جز فنا نیست

و همچنان که مینالید، گفت… حکایتم با تو اینسان است، که من امروزم و تو، فردا…

رسیدنم به تو لحظه ایست و آن… نیست، جز مرگم.