آموزش؟؟ پرورش؟!!

آری! فکر کنم همه میدانیم که آنچه داریم، هیج کدام نیست، که میتواند بهتر باشد، که لعنت بر باعث و بانی آن باد… . از بانی آن بگذریم، که واقعا چه انتظاری از آن زمان میتوان داشت؟ زمانی که سنگ بنای این “آموزش” و این “پرورش” را نهاده اند، مساله مردم چیز دیگری بوده است، و حق هم داشته اند! اصلا کاش آن موقع بیشتر به آن مساله شان فکر میکردند! ولی باعث آن… الان، هنوز… چرا اینگونه است؟!

سیستمی داریم، نه آموزش میدهد، نه میپروراند، و هست! این جایش چرا؟ چرا هست؟ چرا این همه روشن فکرمان، تحصیل کرده خارجمان، این همه “سمپادی” مان، هیچ کاری نکرده اند؟ مگر نمی شده؟

اصلا فرض کنید صبح از خواب بیدار شدیم، دیدیم دانشگاهمان درست شده، دبیرستان مان درست شده، کنکورمان نیست و نابود شده،… و اصلا فرض کنید “جایگزینی” برای آن گذاشته اند، درجه 1!

اولین واکنش را، “موسسات علمی” میدهند… نام کنکور را از تبلیغشان بر میدارند، جایش میزنند ” همان راه جدید و ایده آل ورود به دانشگاه”. پدر و مادر های مصلحت اندیش، میروند درآمد نداشته شان را دست این انگل های قدرتمند میدهند، و دانش آموزان در قالب جدیدی، با هم به همان شکل قدیم، رقابتی جانانه میکنند! از همان هایی که الان داریم…

خوب این که همان شد! فرقش در چه بود؟ فقط اسم! یک اسم عوض شد و والسلام! آنچه قرن هاست باید عوض شود، ماییم. مدام از این در به آن در میزنیم، رنج میبریم، حتی میمیریم، اما خدای ناکرده فکر نمیکنیم، که کاری است بس دشوار!

فرض کنید شما  و 5 نفر دیگر، در شهری کوچک، قصابی دارید. مردم هر روز از شما خرید میکنند، نه این که بدون گوشت بمیرند، ولی همه همینند! به دنیا آمده اند، همینگونه بوده، و آنان هم همینگونه خواهند بود! حالا یکی می آید توی شهر، و از مضرات گوشت میگوید. به مردم میگوید که بدون گوشت نمیمیرند، و میگوید که علم میگوید گیاه خواری بسیار بسیار سالم تر است، و هم ارزان تر. حالا شما، که تا دیروز رقیب هم بوده اید، دور هم جمع میشوید، پول های بسیارتان را روی هم میگذارید، سبیل داروغه را چرب میکنید، و میگویید سر این بجه را بکند زیر آب، و بگوید به جرم دروغ گویی، در ملا عام دارش بزنند… و همچنان به مردم گوشت می فروشید! به اسم قصابی تان، یک ” وقف عام” اضافه میکنید، و خدا برکت بدهد! دیگر که میگوید تغییر، که میگوید آموزش و پرورش؟!

مدت ها بود فکر نمیکردم، اعتراض نمیکردم، سرم به کار خودم بود، و همین “ببعی” بودم که آن ها میخواهند! وقتی وضع آموزش مان را فهیمدم، لمسش کردم، و دیدم که حق من این نیست، گفتم اگر بقیه میدانند، پس چرا اینگونه است؟ بعد وقتی برای اولین بار با کسی صحبت کردم… در عجب ماندم! نمیدانست، خوب نداند، اما نمیخواست بداند؛ چراکه نباید بداند! اگر بداند، دیگر چگونه میخواهد فرزندش را نصیحت کند که درس بخواند؟ همانطور که گفته اند: آنچه از دل برآید، بر دل نشیند! اگر او از ته ته دلش نگوید که “بچه، درس بخوان”، که نمیخواند! که “ببعی” ناز و سفیدش، “گوسفندی” مثل خودش نمیشود!

این هم از مردم! دیگر که می ماند؟ کیست که نه مردم است، نه ناشر کتب کمک درسی، و نه دولت؟ ما! ما دانش آموزان! همان به ظن دیگران، “ببعی” های عزیز، جوانان غیور، و آینده سازان مطیع! تغییر میخواهید؟ کار خودتان است!

اما متاسفم که باید بگویم، این تغییر برای خودتان رخ نخواهد داد! بلی! اگر میخواهید این چرخه بالا، تکرار نشود، “ببعی” های نسل خودتان، “گوسفندان” آینده را آگاه کنید! حداقل بدانند که ارزش، آن چیزی  که داریم برایش وقتمان را میگذاریم نیست! بدانند که همه نباید آن هم به هر قیمتی وارد دانشگاه بشوند. بدانند که ما ارزش مان خیلی خیلی بیش از آن چیزیست که هست! شاید فرزند خودشان، یا نه، نوه شان، راه آن ها را نرود!

شاید روزی به جای اراجیف، علم بر سر کلاس های درس مان بیاید. حق معلم را بدهند، تفاوت هارا به جای از بین بردن، ارج نهند؛ و بفهمند که آموزش، برای دانش آموز است، و آینده اش. شاید، یا بگویم امیدوارم، که روزی، آن چه الان مرا میگریاند، نباشد، و نسل های آینده مان، دلیل قانع کننده ای برای بودن و به پیش بردن داشته باشند.

 

 

پ.ن: “گوسفند” آن است که گفته اند:

…Harmlessly passing your time in the grassland away

 

بیست و سه هزار

  1. توبیاس بالاخره خریدش ، یه BMW 114i نارنجیه 3 در . بعد از اینکه آنه ماریه حامله شد ، چون یولیا هم هنوز تا 3 سالگیش 3-4 ماهی مونده بود ، توبیاس تو فکر خریدش بود ، همین هفته ی پیش با نمایندگی صحبت کرد و قرار داد 20،000 یورویی رو باهاشون بست ، حدود 4،000 تاشو اول داد و باقی پول رو ماهانه 249 یورو. خیلی شرایط خوبی بود با توجه به اینکه حقوق خودش 4500 تا بود و آنه هم ماهی 1800 تا از رستوران می گرفت ، تازه اگر انعام ها هم رو می کرد ، شاید به 2000 تا هم برسه. مهم نبود ، خود توبیاس از پسش بر میاد.

  2. «چقدر غر میزنی ، دارم حاضر میشم دیگه ؛ تو برو ماشینو روشن کن گرم شه تا بیام.» نگار اینو به محمد میگه و روشو میکنه سمت آینه. «آخه مگه داریم میریم عروسی ؟» محمد همینطور که سوییچ و بیمه ی ماشینو از رو جاکفشی بر میداره ، غرغرشو میزنه و از در میزنه بیرون ، « زود بیایا ! » نگین و امیرحسین مث همیشه دارن سر اتاق دعوا میکنن، که کی اول بره بیرون تا اون یکی لباسشو عوض کنه ؛ خوشبختانه با جیغ نگار ، طبق معمول امیر با دندونای رو هم فشرده میاد بیرون تا نگین لباسشو اول بپوشه.

  3. «اتوبان آ8 حدفاصل کارلسروهه تا اشتوتگارت ، 8 کیلومتر ترافیک. در طول ترافیک با حوصله و توجه برانید ، چون با توجه به فصل ، حیوانات دارن از جاده عبور می کنن . در طول مسیر پلیس و اداره راه راهنمای شما هستند. روز آفتابی زیبا و آخر هفته ی شادی داشته باشید.» آنه میگه :« خیلی زشته دیر میرسیم.» توبیاس آروم از پارکینگ میپیچه بیرون و میگه : «عب نداره ، هوا خوبه. »

  4. محمد ایندفعه یه بوق طولانی میزنه ، بعد 3-4 بار بوق زدن و نیومدن نگار و بچه ها ؛ محمد کلافه دستشو میزاره رو بوق و یه سیگار روشن میکنه. امیر میدووه پایین . «مامانینا کوشن پس ؟ »  «نگین جلوی آینه بود ، مامان داشت کفش می پوشید.»  «یه بار نشد سر موقع بیان» محمد یکم گاز میده به ماشین و صدای ابی رو زیاد تر میکنه
    «وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت ،
    داشت هنوزم بره هاشو می لیسید ،
    وقتی رسید قلبی هنوز تپش داشت ،
    اما اونم چشمه ای بود که خشکید»

  5. توبیاس سرعتشو کم کرد ، از 60  رسوند به 30 . خیابون کایسر منطقه ی 30 کیلومتر سرعته . یولیا سرشو گذاشته روی شکم آنه و داره صدای داداششو می شنوه. آنه یه لبخندی میزنه ، توبیاس رو نگاه می کنه و یاد دانشگاه می افته . روزی که بعد 3 ماه تابستون که پیش مامانشینا تو استراسبورگ فرانسه رفته بود ، با 3 تا چمدون برگشته بود آلمان و توی ایستگاه قطار مرکزی کارلسروهه ، دسته ی چمدونش شکست. کل کتابای آشپزی فرانسوی که برای کلاس چِف وِگنار آورده بود توی ساک سنگینی می کرد. تو فکر چه کنم چه کنم بود که توبیاس جوان اومد جلو. «این بلا سر من زیاد اومده ، از بس کتابای مکانیک زیاده!» توبیاس خنده کنان خم شد و سر چمدونو گرفت : «شما ام دانشجویید ؟ » آنه ماریه که هول شده بود ، طرف دیگه ی چمدون رو بلند کرد و گفت : « دانشجو ؟ آره آره . نه نه ! فقط برای یه دوره ی  آموزشی آشپزی اومدم. اگر اسمشو دانشجویی می زارید. » آنه دقیق یادش بود که توبیاس وقتی اولین بار که دعوتش کرد به اتاقش و براش گراتن مرغ و بادمجون فرانسوی درست کرد ، عاشق آنه شد. به بهونه ی غذاهای خوشمزه ی به قول توبیاس ، بهترین چِف فِغانس ، میومد پیش آنه. تا اینکه ماه 6 ام تصمیم گرفتن با هم زندگی کنن. یک سال و نیم بعدش هم که توبیاس رسما از آنه تقاضای ازدواج کرد ، درست 11هم ماه نوامبر (11) سال 2011. با صدای آژیر آمبولانس آنه هم از خیالات در میاد. توبیاس هم مثل همه ی ماشین ها به سرعت راهنمای راست رو میزنه و سمت راست اتوبان کاملا متوقف می شه . آمبولانس با 90 تا سرعت از کنار بی ام و میگذره.
  6. «باز صدر ترافیکه.» محمد رو فرمون می کوبه و میگه : «احمق فکر کرده مردم با یه اتوبان 2 طبقه بهش رای میدن. باش تا صبح دولتت بدمد.»
    «  بریم از فرعی های کاوه بریم ؟ » نگار محمدو نگاه میکنه و منتظر جوابه. محمد میپیچه تو بریدگیه کاوه شمالی.
    «قلب تو قلب پرنده
    پوستت اما پوست شیر
    زندون تن و رها کن
    ای پرنده پر بگیر »
    محمد صدای ابی رو بلند تر می کنه و با صدا ، پاشو بیشتر رو گاز فشار میده. سر اندرزگو ، مث همیشه شلوغه. محمد پاشو می زاره رو ترمز ، 90 ، 50 ، 20 … پراید آروم آروم دم  سپر ماشین جولویی آروم میگیره. محمد دوروبرو یه دید میزنه ، یاد 5-6 سال پیش می افته که یه بار  با حسام و رفیقش مازیار ، که یه آزرای جدید خریده بود، با هم مجردی پاشدن اومدن اندرزگو … ساعت 4 صبح که رسید خونه ، وقتی رفت تو رخت خواب ، با نگار سر اینکه کجا بوده یه دعوای حسابی کردن. یادش اومد چقدر باباش بهش می گفت «این دختره وصله ی تو نیست. » اما محمد که از سال دوم دانشگاه که انتقالی گرفته بود به رودهن ، با نگار دوست بود ، حالا می خواست تو سال پنجم رشته ی آی تی ، بره خواستگاریه نگار. نه هیچکس دیگه ، فقط نگار ! با رد شدن از اندرزگو ، تو کوچه پس کوچه ها ترافیکم نیست ، 60 ، 80 ، 100 …

  7. توبیاس محکم ترمز می کنه ،یه سگ پریده وسط خیابون. بی ام و آروم چند متریه سگ شفرد آلمانی وایمیسه ، یه پیرزن سریع میاد ، سگ رو به قلاده میبنده و شروع می کنه به عذرخواهی کردن. سر یولیا که برعکس رو پای آنه نشسته بود آروم خورده بود به شیشه و ریز و کوچولو اشک میریخت.
    « سلام ، روز آفتابیتون بخیر ، لطفا گواهینامه و کارت ماشین رو بدید. » پلیس که سر همون چهارراه وایساده بود به توبیاس میگه.  آنه همینطور که داره سر یولیا رو میماله ، برگ جریمه رو از توبیاس میگیره و نگاه میکنه : 80 یورو ، نشستن کودک در صندلی جلو.

  8. محمد محکم ترمز می کنه . یه آدم پریده وسط خیابون.  مطمئنا می خوره بهش … فرمونو میپیچونه. ولی دیر شده… ته ماشین به پسر تقریبا 22 ساله میگیره و پرتش می کنه تو جوب.  پرایدم به اولین درخت کوچه ی سلیمی نه نمیگه و با 70 تا سرعت میخوره به چنار 70 ساله . صدای آژیر آمبولانس میاد ، اما دیگه خیلی دیر شده ، نگار و نگین ، دیگه نفس نمی کشن… صدای ناله ی پسر جوان بلند میشه .

روزنامه ی زوددویچ : تلفات 8 هزار نفری تصادفات سالانه برای آلمان فاجعه بار است.

روزنامه همشهری : فشار خودروسازان برای مهلت 2 ساله برای نصب ایربگ و ترمز ای بی اس، پلیس راضی شد.

ویکیپدیا : ایران با دارا بودن 23 هزار کشته در سال ، صدر جدول کشته شدگان تصادفات را به خود اختصاص داده.

حضرت آزادی

تا زنجیر بر دستانت هست تا قفل بر دهانت هست تا پایت را میخ کرده اند که مبادا قدمی بی اذن حضرت ” آن چه ما می دانیم” برداری تا عقل تنها مزیتش از بر کردن صفات ثبوتی و سلبی است تا از شاپرک های رنگ رنگ سرنوشتت فقط تیره ای تک رنگ و افسرده باقی مانده تا نخواستی آن ها نباشی تا با هستی شان هستی و با نیستی شان نیستی تا نمی اندیشی تا اگر هم می اندیشی در اتاق فکر آنان می اندیشی تا اگر هم در اتاق آنان نمی اندیشی، اندیشه ات به زبانت و به قلمت سرایت نکرده، خلاصه تا تو آن هایی و آ نها همه، خوبی و نجیبی و نمونه و پاک و معصوم و سلام الله علیها و رحمه الله و برکاته….

اما

.

.

.

اما

آنی که بخواهی با دستان خسته زنجیری ات شاپرکی را تا  آغوش رهایی بدرقه کنی بخواهی قهوه تلخ حقیقت را کمی مزمزه کنی فریاد برآرند که وای برما که بند ها گسسته شد و حرمت ها شکسته شد و قلب ها تیره شد و صورت ها زشت شد و سیرت ها پلشت شد و عقل از سر پرید و نجابت پرید و پاکی پرید و خلاصه “دیوانه ای از قفس پرید” و هر آن چه خوب بودی پرید و پرید و پرید و …

 

به نام حضرت آزادی

                       به نام خدا

اتیولوژی یک اپیدمی بد!

با سلام.آنچه در ادامه نبشته شده طرز تهیه ایجاد و شیوع یک پوشش بد (بهمراه ملحقات ظاهری و باطنی)در یک جامعس:

مواد موردِ لازم: سه طبقه اجتماعی-اقتصادی:1.یه ذره طبقه مرفه2.یه عالمه طبقه متوسط3.طبقه فقیر بمقدار لازم

طرز تهیه : مال و اموال زیاد و تکاثر اموال “احساس قدرت” می آورد و این احساس ایجاد  “انتظار منزلت و نفوذ اجتماعی بیشتر ”  می کند.این یعنی “احساس خاص بودن”.نمود این احساس بصورت یک پرچم نمادین در پوشش (مرد و زن و ارایش هم زن و مرد اخیرا!)متجلی میشود.

شغل طبقه مرفه از نظر “کارکرد اجتماعی” در تمامی جامعه ها “ابراز برتری” و خودنمایی است که از همان احساس خاص بودن ناشی میشود.یعنی چی؟یعنی اینکه مثلا اگر شما یک کیسه داشته باشید که درون آن 3 روسری تک رنگ و یک روسری گل منگلی داشته باشید.حال حساب کنید که چقَد احتمال دارد دختر یک حانواده مرفه روسری گل منگلی را از کیسه در بیاورد؟…یک…1…احتمالش یک است.چون باید روسری که احساس درونی شده خاص بودنش را نمود بدهد را بردارد.پس بر میدارد.

طبقه متوسط کله می شِکاند که خود را جزو طبقه مرفه جا بزند. از دم دستی ترین این ابزارآلات جا زدن بازهم پوشش است.یعنی دختر طبقه متوسط اجتماعی –اقتصادی در اولین برخورد و بعد دیدن یک روسری گل منگی مورد استعمال یک دختر از یک خانواده پولدار که پُرپولیشان کاملا در کلاس یا فامیلودروهمسایه اثبات شده و دای کی یومنته  باشد، بصورت اورژانش و آژیرکشان به پاساژ و مغازه مراجعه کرده . درون همه کیسه ها را جهت یافتن روسری گل منگلی گشته…یافته …پیروزمندانه استفاده می کند.تا از نظر ظاهری خود را مثلا وارد طبقه مرفه بکند و احساس کمبود و حقارت خود را تسکین بدهد و با آن پوشش انواع پالس ها و امواج رادیویی را به اطراف مخابره می کند که “ما هم آره”

به مرور زمان  با شیوع آن پوشش در طبقه متوسط پوشش طبقه مرفه دیگر خاص نیست و لذا اعضای طبقه مرفه اقدام به تغییر و ارتقا! پوشش خود با بدتر کردن پوشش خود می کنند تا خاص بودن خود را حفظ می کنند و باز طبقه متوسط تقلید مذبوحانه خود را آغاز میکند و این دور باطل چرخ میخورد و چرخ می خورد …تا…؟!

دست و پا ورقی:زمینه شیوع و بروز یک بیماری صعف سیستم ایمنی است.زمینه شیوع یک پوشش و رفتار افراطی هتجار و مقبول شده! جامعه است که پول،  ارزش ارشد باشد   و عقده ثروت و قدرت و منزلت منتج از آن شخصیت سازی کند و نمایش ثروت اشتغال زایی : بانک میشود مسجد.پاساژ و بازار میشود قلب تپنده و رستوران ها میشوند ریه امکان نقس کشیدن برای یک زندگی پوشالی !

قهقهه داروین!

این ارسال برای معلوم کردن این مطلبه که آیا حرفایی که  پایین زدم(لبخند ژگوند داروین) ماله دنیایی که تو ذهنم ساختم یا واقعا وجود داره… :

بستگی به سابقه مطالعاتی و توجه و فکر جهت “شناخت” دنیا و مایحتوا داره…حرفای بنده  بعنوان یه دیدگاه خلاصه مطالبیه که خوندم( و میخونم )فیلم ها و مستند هایی که دیدم(و می بینم)…خدا رو شکر اونقد دایکییومنته شده واسم که با صدای رسا میگم…اینجا طنز …جای دیگه با ذکر منبع و سیستمیک و علت و معلولی…

“درسته داروین هیکلی شونه!…از دارودسته نظام علمی مدرنیته ولی خیلی موزماتر از بقیس!…” این جمله کاملا سند داره! هرکسی یکم مطالعات غرب شناسی داشته باشه می فهمه ساینتیزم پایه نگرش فلسفی و جهان بینی غرب مدرنه.از تفکر و فلسفه و انسان شناسی و جهان بینی  مبتنی و متج از ساینتیزم بعنوان هسته استفاده می کنن.سپس نظریه اجتماعی رو ازش تولید میکنن.از نظریه به نظام اجتماعی می رسن. و از نظام اجتماعی سبک زندگی رو تعریف می کنن.

توده جمعیت یه کشور جهان سوم مث ایران هم چیزی جز رویه این منظومه که همون سبک زندگی باشه نمی بینه. اونم با .واسطه. مدیا: سینما و ماهواره ها(سریال ها) .که یک لایف استایل لذت گرا و اباحه گرو و ماتریالیست رو تبلیغ می کنن…….تا قدرت تفکر و اندیشه و روحیه  سلحشوری و شور جامعه سازی رو از اون جامعه بگیرن_کی میتونه این حجم از سریال های با محتوای جنسی و عیاشی و اباحه گری و شکست اخلاق و تابو ها رو تحمل کنه؟!…یه جامعه  که  جووناش و خانوادهاش “گروه مرجع” شون از نظز جامعه شناسی تو غرب باشه…یا نگاه به دکوپزو دیالوگای ادمای دوربرمون گروه رفرنس شون معلوم میشه…_.همه دنبال ارضا احساس محرومیت که از طریق دهک  مرفه و مدیا داخل و خارج تا مغزاستخونشون  فرو رفته.دهک مرفه که شغلش ابراز برتری اجتماعی و” نمایش ثروته”.و مدیا که با مفت خور و عیاش بار آوردن و پول پرست کردن مردم سود صادرات نصیب کشور مبدا میکنه!

خیالشونم راحته راحته….کاشتن و رفتن…تا موقعه که سیستم آموزش و پرورش که اونا برامون چیدن همینه همین جور هممون قربانی هستیمو میشیم.زور فکر کردنم نداریمو یه دعوا خونوادگی رو نمی تونیم تحلیل کنیم عوضش کوهی از کتابو فرمولو از بر میکنیمو که نخبه بشیمو تا فرار مغزها بکنیم حالا امیرخانی صدتا نشت نشا هم بنویسه اینا ظاهروشو مدرررن میکنن و تخته دیجیتالی می یارن. ذهن رو از پونزده سالگی تک بعدی می کنیم. اقا ریاضی بلده زیست نمی دونه انتظار داریم انبوهی از مسایل با بیس انسان شناسی زیستی رو که  اطرافمون رو پر کرده رو  بفهمه…از دارویسنیسم اجتماعی گرفته تا  فلسفه زیبارو بودن ستاره سینما یا لباس قرمزو  مکانیسم ایجاد مد …دانش اموزای تجربی مملکت  دیگه زیست از بر کردن و ریاضی و کار با استدلال و منطق و نظم بلد نمی شه…اون اقای دیگه علوم انسانی خونده و ریاضی و زیست نمی دونه میخاد علوم انسانی غرب و شرقو عمیق بلد شه و همه درکش در حد لفظ می مونه…

همه چیز تیکه و پاره منفصل …تارپود یک کشور با جووناو خانواده های مقلد همین میشه…با شناخت های تک بعدی ابکی که فقط  بدرد مدرک گرفتنو و ارتقا در  نظام هماهنگ حقوق!! …با    تظاهر به دانایی و ثروت  روزو بشب می یارن در یک  اتمسفر جهل مرکب غلیظ(نمی دونیم که نمی دونیم)…و سال به سال فقط شدتش تشدید میشه…از  وضعیت پوشش که نماد سمت تفکره براحتی قابل سنجشه… یه سیکل معیوب طلایی!

یه سند خیلی جالب غیر کتابی برای مطالبی که تو لبخند ژگوند داروین گفتم: شعر اغازین یکی از این سریال های ریزدرشت امروز ماهواره:

Our whole universe was in a hot dense state,
Then nearly fourteen billion years ago expansion started. Wait…
The Earth began to cool,
The autotrophs began to drool,
Neanderthals developed tools,
We built a wall (we built the pyramids),
Math, science, history, unraveling the mysteries,
That all started with the big bang!

بله…یه دنیای ماتریالیست که بینگ بنگ شروعشه…تکامل و انتخاب طبیعی داروین :حیات زیستی  با  اتوتروف ها اغاز میشه و تکامل می رسه به  انسان نئندرتال و اونم به انسان امروزی و اونم تولید علم  مدرن…دنیای مدرن…_ساخت پیرامیدم کنایه از ایجاد کشور امریکا است که بنیانگذاراش از توماس جفرسون تا لینکلن فراماسونر بودن .و الانم نظم نوین جهانی فرامواسونرها هم از امریکا مدیریت و اعمال میشه .ومیدونن که  اونقد تاثیرگذار و مهم هست که تو این چند  خط  نحوه  ایجاد این عالم از منظر شناخت غربی باید ذکر بشه!_

تفکر>نظریه اجتماعی>نظام اجتماعی>سبک زندگی

این سریال از محدود سریالایی بود که دیدم که علاوه بر رویه منظومه اجتماعی شون که سبک زندگی باشه تفکر ریشه این سبک زندگی رو هم ظنازانه در ابتداش  بیان میکنه! حیات با تکامل داروین تکامل پیدا میکنه به سبک زندگی لذت محور،اباحه گر و ماتریالستی امروز..و….ما فقط یه قربانی دست چندمیم! : که با این سبک زندگی بی هویت و کپیمون : خسره دنیا و الاخره!

مجهول مرو، باغول مرو / زنهار سفر با قافله کن3

سلام خوبین؟! الان کجاست؟! ببخشید الان کیه؟ جمعه اخر سال… می‌خاین هفته بعد ارسال بدم بشه جمعه اول سال… واقعن دم تکون خوردن کنتور اعداد سال‌ها چه بلاهت بازاری هوا می‌شه… ژاپن درحد مهتاب بالانس زمینش تکون خورد و خاک بر سر شد همه دوول پیشرفته با دم پیتونی خود گردو می‌شکستن که گرفتیمش!! ما‌ها… دانشگا می‌زنیم یکماه تعععععطیل! سازمان‌ها و ادرات هفته‌ها تعطیل… ملت می‌چَین تو ماشینو می‌رن گند بزنن به هرچی محیط زیستو خلقته!… فقط جان هرکی دوس داریم موقع فحش دادن به مملکتو و حکومتو و دین و ایمون بعنوان ذکر علل عدم پیشرفت و وضعیت نابسمان هرچی! یاد این شاسمخ بازییامونم باشیمو و انتظار زیادی نداشتیه باشیم با این روحیه مفتخوری نفتی و شنگولبازیا این موقعیی! هر چی کاشتیم درو می‌کنیم. خود کرده را تدبیر نیست.. وضعیت مون هر چی هس تو هر چی! طبیعیه و خروجی سبک زندکی ایرانیزه الانمونه.

بگذزریم. الان برو تو کوچه مشتتو بعنوان میکروفون بگیر زیر فک هر کی بگو اول سال چه احساسی دای و چی کار باید بکنیم؟ چه پیامی داره این زنده شدن و تغییر زمین مرده؟ بعد دیالوگای همیشگی. خاست که عمیق‌تر و عرفانی‌تر! بگه می‌گه ما هم باید خودمونو نو کنیمو و تغییر ایجاد کنیم… بله. احسنت و البته. خب چه چجوری؟… هوم… حتمن کتابای تغییر شخصیت در سه سوت. موفقیت و چه و چه بیشتر بخریم بخونیم… ببخشید. مذخرفه مایحتواش بنظرم.

تغییر بنظرم دی فازیکه! یه فاز ایجاد لیستی از اعمال سلبی. و یه فازی با ایجاد لیستی از اعمال ایجابی. وقسمت اول و اساسی تغییر یعنی به این لیست رسیدن. حالا دو تا کار میمونه. ایجاد لیست یعنی با توجه و تعمق و وقت گذاشتن و کاغذ سیاه کردن بطور محسوس و درگیر کردن مخی و روحی اعمال و خلقهای منفی رو پیدا کنیم. بعدم مرحله دوم ایجاد لیست اعمال و خلقلیات لازم، مثبت‌تر و فرهیخته‌تر و متعالی تره. کلید واسه ایجاد هر دو لیست، داستن معیاره… با روحیه نسبی گرا و مسامحه گر هیچوقت مترو معیاری در نمی‌یاد و همه همینی که هستیم هستیم فوقش ادا و اطواری واسه نشون دادن گرایش به قشر و گونه‌ای از اقشار زیست کرده در تاریخ بشریت! وفقط پی علایق خام خودمون که اونم دیکته و القایی هس قققطططعع به یقین!!.. (مثهال باکتریال: شعار اون بانک کذا! به رویاهات فکر کن… رویاشم دیکته کرده… ماشین ابری!… چقد بانکا حال بهم زنن…)

بشخصه وسط این بلبشوییه اخر سالی… دارم به رفتار سالم نگاه می‌کنم… بد‌ترین بی‌اخلاقیایی که کردم… چرا؟ قضیه چی بود؟ آخه چرا؟!… موعد تغییر الان نیست. کار یک شبه نیس می‌دونم… ولی بهانه اخر سال بهانه مرور هس… مدت‌ها سر اینکه تغییر اخلاق چجوریه می‌جستم… تغییر فکر می‌خاد… در کل… حاصل شد که تغییر اخلاق و سبک رفتاری نیازنمند علمه. علمی اساسی و عمیق. این خیلی خوب بود چون راسته کار ما بود. و هر چیی که از مطالعه و تعمقی چند بگذره واسه ما سهلل وصول‌تر بود… و تو استقبال ما بیشتر… منتها علمه چی بود؟ اینم جستیم… انسان‌شناسی…. برای ادم هم دو رده زندگی داریم. غریزی و متعالی. غریزی رو تو فیزیولوژی و بیولوژی خوندم.. ریشه نظریات غربی را هم شروع به درک کردن کردم. داروینیسنم اجنماعی. حیوان ناطق و چه چه… موند رده متعالی. بسیار سخت بود واسم که منطبق با روحیاتم متنی ارضا کننده پیدا کنم… البته اول دغدغم خود زندگی بود و هدفش و چیستی خود ادمیزاد (که دم دس‌ترین موش ازمایشگاهی در این زمنیه خودم باشم!) تا اخلاق جاری در زندگی. و خدا هم که از این به در و دیوار خوردنای من و تقلا‌ها و کلنجارهای شبانه روزیم در استانه ورود به فاز جدی زندگی خوشش اومده بود و دلش سوخته بود… و از گوشه‌ای برون کرد… کوکب هدایت… علامه جفری رو رسوند: زندگی ایده ال و‌اید ال زندگی. هدف و فسلفه زندگی.. حیات معقول…. وجدان… شناخت انسان در تصعید حیات تکاملی انسان…

…. با این حال… خداجون… زنهار از این بیابان…. زین راه بی‌‌‌نهایت… که با همه زور زدنام… صد منزل است در بدایت…

دوستان نادیده‌ام… سال نوتون.. مبارک…