چه گذشته بر ما !!!

سلام

امروز بعد از تقریبا 1.5 سال دوباره اومدم سمپادیا … وقتی روی گروه نوشت کلیک کردم منتظر بودم تا صفحه باز بشه و بیام و توی بحث ها شرکت کنم …

اما وقتی صفحه باز شد … چیزی که دیدم فقط یه وبلاگ بود.

یه وبلاگ ساده که انگار فقط نویسنده داره و خبری از خواننده نیست.

واقعا چه گذشته بر سر ما.

چی شده که وبلاگی که روزی سه چهار هزار بازدید داشت شده این ؟

وبلاگی که که زیر هر پستش یک ساعت بعد از انتشار پست صد تا نظر میومد.

بحث های خوبی می کردیم.

اما الان چی ؟

واقعا باید متاسف بود .

اگه هنوز هم از نویسنده ها و مخاطبان قدیمیه سمپادیا کسی مونده یا هنوز حس سمپادی بودن تو وجودتون هست بیاید خودی نشون بدیم .

چراغی که به خانه رواست…

من یه ایرانیم

و ایرانو رو هم دوست دارم

تورونمی دونم اما من برای هر ذره از خاکش اهمیت قایلم …

وقتی می بینم یه عده دارن با بی خردی و جهل (!) به اون آسیب میزنن  خیلی اعصابم خورد میشه.

همین الان که دارم این مطلب رومینویسم یک سکوی نفتی درنفت شهردر حال سوختنه. فکر نمیکنم هیچ کس این خبر رو از رسانه ها شنیده باشه در حالی که خبر نشت نفت در خلیج مکزیک هر روز در انواع و اقسام برنامه های  خبری من جمله بیست و سی، شامگاهی و … مورد تحلیل بررسی قرار میگیره و حتی کار به جایی رسیده که الان از طرف ایران پیشنهاد دادن که نشت نفت رو متوقف کنن…

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=106010

من سر از کار دولتمردان ایران در نمی یارم … محیط زیست کشورمون در حال اسیب دیدنه  و باید سریعا اقدامی انجام بشه درحالی که دولت مردان به جای رسیدگی به کار خودمون دارن حرص نشت نفت آمریکا (دشمن آشکار) رو میخورن …

مگه هر روز نمیگید مرگ بر آمریکا ؟ مگه دوست ندارید که آمریکا گرفتار بلا بشه؟ خوب این هم بلا … دیگه چی می  خواید؟ حالا که گرفتار بلا شدن می خواهید گره کارشون رو باز کنید؟ از قدیم گفتن چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه…اگه ما می تونیم جلوی  نشت چاه نفت رو در 1.5 کیلو متری زیر زمین بگیریم چه جوری نمی تونیم  مشکل خودمون رو روی زمین حل کنیم؟

از این گونه اتفاقات زیاد تو ایران میوفته…کافی گشتی توی اینترنت بزنین تا بفهمین چی میگم.

به امید سرفرازی ایران عزیز

دخترک و پیرمرد

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود.

روی نیمکتی چوبی,روبروی یک ابنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
غمگینی؟
– نه
– مطمئنی؟
– نه
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدیم
– راست می گی؟
– از ته قلبم اره
دخترک بلند شد و به طرف دوستانش دوید,شاد شاد
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهاشو  پاک کرد,کیفش رو باز کرد,عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت.

این متن خداییش خودم تایپ کردم از توی مجله ی مو فقیت دی ماه  87

اگه می خواید میتونم عکس داستان تو مجله رو براتون بذارم.

بزرگترین …


از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:


بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن


گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق


گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن


گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن


گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن


گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد


گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن


گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن


پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:

( مرگ)

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg


دو بند تاثیر گذار …

ما آدما

هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن

پس قدر اونا که بی رنگ و بی صدا و اسون میان رو بدونیم .

مي گويند :

که تنها يک دقيقه طول مي کشد تا دوستي را پيدا کنيد ،
يک ساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد ،
اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد.

پس قدر دوستانمان را بدانیم .

داستان عشق

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان
کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چیزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ادامه خواندن “داستان عشق”