خانه تار عنکبوت زده…

سلام
این روز ها خیلی به سمپادیا می آیم و پست های قدیم را مرور میکنم و یاد گذشته میکنم و اگر بخواهم حسم را توصیف کنم حس آدمی را دارم که وارد یک خانه قدیمی تاریک تارعنکبوت زده شده و خیره ایستاده به خاکستر های هیزم هایی که زمانی با روشنی اش و با رنگ زرد آرامش بخشش اهل خانه را دور هم جمع می کرد ، با حسرت نگاه می کند و در حالی که در سرمای غریبانه ی آن می لرزد ، ساکت و آرام از گوشه ی چشمش یک قطره اشک می افتد…
دلم هوای اهل خانه را کرده، خانه سمپادیا…

16 دیدگاه در “خانه تار عنکبوت زده…

  1. سلام
    راستشو بخوای من هم خیلی سر میزنم ولی دیر به دیر سراغ پست های قبلی میرم و بیشتر منتظر مطالب جدید هستم ولی اون حسی که بهت دست داده رو می فهمم و…

  2. نمیدونم چی شد، وقتی بچه ها رفتن دانشگاه دیگه زیاد نیومدن تا اینکه کم کم دیگه اصلا نیومدن…
    شاید وقتی مدرسه می رفتیم بیشتر سمپاد رو دوست داشتیم، نمیدونم…

  3. سر خود را مزن اینگونه به سنگ
    دل دیوانه تنها دل تنگ
    منشین در پس این بهت گران
    مدران جامه جان را مدران
    مکن ای خسته در این بغض درنگ
    دل دیوانه تنها
    دل تنگ!

  4. سمپاد_یای_ کمرنگ…یه فاجعه ی ساده!…زور داره خودت کمرنگش کنی…بیشتر زور داره وقتی برمیگردی،میبینی دیگه اینکارو کردی…زور داره آدم از بی رمقی نای تلاش برای بودن هم نداشته باشه!گرچه اوضاع ما شاید انقدری هم بد نباشه…اما اونقدرم دور ازدسترس نیس همچون اوضاعی…:(

  5. “زور داره خودت کمرنگش کنی…بیشتر زور داره وقتی برمیگردی،میبینی دیگه اینکارو کردی…زور داره آدم از بی رمقی، نای تلاش برای بودن هم نداشته باشه!”

    @سهراب: تا وقتی دانشگاه نرفته بودم می گفتم این حرفا چرته که بچه های سمپاد متفاوتن ولی اینجور نبود…
    و تنها جایی که برای همفکری ما باهم بود و گفت و گو می کردیم همین سایت سمپادیا و همین گروه نوشت بود.
    نمیدونم چرا، دلیلی برای حرفت پیدا نمی کنم ، دلیلی برای این “بی رمقی” !

  6. سلام
    منم خیلی دلتنگه سمپادم
    منم اینکه میگفتن سمپادی ، سمپادی رو درک میکنه میشنیدم والی الان درکش میکنم نمیدونی منم چقدر دلتنگم

  7. ابجی سلام
    خویی؟
    منم میام همه رفتن دنبال دنیاشون .
    یادش بخیر یه یارو بود لابدگرز بود لابودگراز بود ….
    ها ها ها
    ایشالا سر سامون بگیریم میام اینجا گردگیری.
    بعدشم الان نوشته ها خوبن.
    اینم امضای معروف خودم

  8. یه روزایی ما بودیم و بلاگ.
    هه!بحث میکردیم،حرف میزدیم،همفکری میکردیم،میخندیدیم و دعوا میکردیم…
    چه روزهای دوست داشتنی ای بودند اون روزها…
    ولی تموم نشدن،همین که الان فائزه برگشته،منم همستم به راه میندازیمش.
    دوباره گذشته خوب رو احیا میکنیم…
    دوباره مینویسیم و باز هم با هم میخندیم،گریه میکنیم و باز هم با هم زندگی میکنیم.
    منم تازه از وقتی رفتم دانشگاه دارم میفهمم سمپادی فرق داره…

  9. @ سعیده: بالاخره توام اومدی : )
    “دوباره مینویسیم و باز هم با هم میخندیم،گریه میکنیم و باز هم با هم زندگی میکنیم”
    ×آخجون :دی

  10. به به بروبچه های قدیمی!!!!
    حالتون چطوره؟!!!
    راستش منم خیلی وقته سر نزدم ولی اینو نذارین پای کم لطفی و بی معرفتی یا شاید فراموشی!
    فائزه جان مطمئن باش که بچه ها شاید واقعا درگیر کاراشون هستن.
    بچه های قدیمی اینجا همشون الآن رفتن uni پس نباید خیلی ازشون انتظار داشته باشی الآن درگیریاشون زیاد شده و هرکدومشون خیلی هنر کنن هرازچندگاهی به وبلاگ کلاس دانشگاشون ی سری بزنن!!
    ولی اگه محیط اینجا جذابیت سابق رو پیدا کنه بازم بچه ها میان و اینجا میشه همون سمپادیای سابق…
    m.karami

  11. @star:
    به به مهندس. ای یونی ای سیبیل قشنگ :پی
    آره حق میدم…
    اینجام واقعا دیگه فاتحش خوندس :دی منم نا امید شدم دیگه : دی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *