Archive for اکتبر, 2008

نکاتی دیگر از سمپادیا

چیزی که مدتی بدون تغییر  خاصی بمونه و چیز جدیدی اتفاق نیافته براش ، عادی میشه. احتمالا این وبلاگ هم برای خیلی ها عادی شده. عده ای میان و پست می نویسن و کامنتی میگذارند و میروند. البته فروم هم دست کمی ندارد.حقیقت این هستش که ذهن ما (من و نیما) تا حدی کشش داره [...]

آرزو(!)

آرزو داشتن که بد نیست….
اما یه وقتایی بده….
یه وقتایی انتظاری که آرزو ایجاد میکنه باعث میشه از شرایط عادی لذت کافی نبری!!!
یه وقتایی آرزو باعث میشه بری زیر ماشین!!!
یه وقتایی اینقدر به آرزوت امید داری که ابعاد منفیشو تحلیل میکنی اما همون بعد منفی هم دستتو نمیگیره!!!
یه وقتایی همه ی آرزوت منسجم میشه تو یه لحظه …. و اون [...]

و زماني ميشود…

و زماني ميشه كه دلت فرياد ميزنه يكي بيادو بلند تر از هر فريادي سرت داد بزنه!!
بكوبه تو سرت كه داري چي كار ميكني؟؟اين چه وضعيه؟؟…حتي اگه زنگ سوم چهارشنبه ها هم باشه….
 
الان هم لازمه كلا آدما همشون با هم بيانو سر من…شايد تو…و خيلي آدمهاي ديگه داد كه دارن اينجا زندگي ميكنن داد بزنن [...]

مسئله ی 11

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم

هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا

تا در میان میکده سر بر نمی‌کنم

شیخم به طیره گفت برو ترک عشق [...]

الغَوثَ

پيراهن سفيد كوتاه و دمپايي هاي روفرشي آبي كمرنگ پوشيده بود. موهاش باز بود و ريخته بود رو شونه ش. گردنبندي كه هيچ وقت از گردنش در نمي آورد روي قفسه ي سينه ش بالا و پايين مي رفت. بيني ش از سرما سرخ شده بود و ساق پاهاش يخ زده بود.
باد مي اومد و [...]

خلوت ترين لحظه‌هايم

خلوت‌ترين لحظه‌هايم
هیچگاه به گریه عقده ای وا نکردم…
خانه ام از موزه های معجزه تهی است و از پس آن همه نوروز پر شکوه اینک تنها در اتاقم باقی مانده ام
چشمانم از پنجره ای ابدی گشوده بر مهرگانی رنگارنگ به جستجوی جسارتی است که روزگاری تمامی آبهای زمین را زین می کرد و من شبی در [...]